تبليغاتX
چوزموری
تعطیل...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 0:14  توسط سياوش ايراني 
ســـــلام

عرضم به حضورتان که من درحال حاضر ، در دنيای مجازی ، وجود خارجی ندارم !

اگرچه ظرف چند روز گذشته ، در دنيای واقعی هم چندان حضوری نداشته ام...

كجا بودم ؟

ـــ در غارهای تاريك درون ؛ زير سياهيهای مسلط بيرون...

اين مهم نيست. مهم اين است كه منی كه به قصد بازنگری خودم به غار رفته بودم ، با دست پُر

برگشته باشم... كه اگر چنين باشد ، نشانه هايش را حتا در همين جزيره ء كوچكم كه ‹ وبلاق ›

نام دارد ، ميتوان ديد.

اينها را گفتم كه از دوستانم معذرتی خواسته باشم بابت غيبتم در وبلاگهايشان...

(و خصوصا ً اينكه به مريم بگويم : حتما ً بازيت را می بازم ! )

بگذريم....

عجالتا ً خدمت رسيدم برای گفتن تبريك به همهء ‹ اهل بخيه › به مناسبت تولد : بيلی وايلدر.

بيلی عزيز و بزرگ خودمان ! ( براي كادوی تولدش ، دارم مطلبی مينويسم و به عرضتان خواهم رساند.)

و ذكر يك نكته :

بارها ، در وجيزه هايی كه در اين وبلاق نوشته ام ، از كتاب حقيقتا ً مستطاب ‹ گفتگو با وايلدر ›

ياد كرده ام. امروز مصاحبه ای خواندم از مترجم اين كتاب كه...

خانم گلی امامی ، گله ( شايد ) كرده بود كه : با وجود اينكه يك دهه از انتشار اين كتاب ، آنهم در

تيراژ ۲۰۰۰ نسخه ای اش ميگذرد ، هنوز تعدادی از اين كتابها ، در انبار ناشر خاك ميخورد.

و بعد به درستی اين پرسش را مطرح كرده بود كه : با وجود اين همه خورهء فيلم و عشاق سينما ،

و مخصوصا ً اين همه آموزشگاه كارگردانی و سيل جوانان هنرجوی اين رشته ، چطور چنين چيزی

ممكن است ؟

اگر مجالی بود ، به خانم امامی خواهم گفت كه چرا چنين است ولی بهتر است ايشان را

ارجاع دهيم به جمله ای مشهور از خود بيلی ، كه حتا روی سنگ قبرش هم نوشته شده است

( منظورم آخرين جملهء ادا شده در فيلم ‹ بعضيا داغشو دوس دارن › است ) :

ــــ خُب... هيچكس كامل نيست...(!)

 

                                                        ‹‹ باقی بقايتان ››

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 7:10  توسط سياوش ايراني  | 
اول : ســــلام

اينهمه سلام كرديم ، چه كسی جواب ما را داد ؟

چه كسی از تــه ِ دل گفت : ‹ عليك سلام › ؟

چند نفر ؟

بشمار

دوم : شعرواره

  دست من

               در فضایی خالــی

                                     آرام آرام

                                                لمس ِ صورت تو را می جوید.

  صورت تو

              در اُتاقی خالــی

                                   به سرعت

                                                 می پوسد.

سوم : کشف دهشتناک

آدمهای خوب ، هنوز به سرنوشت دايناسورها دچار نشده اند ؛ هنوز تا انقراض فاصله دارند.

اما دردناك اين است ، كه اين گروه ( يا قبيله ) در باور سايرين ، ديگر وجود ندارند :

هروقت آدم خوبی را می بينی ، باور نمی كنی ؛ به خودت می گويی :

ـــ صبر كن ، دير يا زود خودش را نشان می دهد....

چهارم : شعری و.... مادرم

  یادش بخیر مادرم !

  از پیش

در جهد بود دائم ، تا پايهْ كَن كند

 ديــــــــــــوار اندُهی كه ، يقين داشت

                                                  در دلم

  مرگش به جای خاليش احداث ميكند. ـــ

 

  خنديد و

               آنچنان كه تو گفتی من نيستم مخاطب او

                                                                       گفت :

  « ــ می دانی ؟

       این جور وقتهاست

       که مرگ ، زلّه ، در نهايت نفرت

      از پوچی وظيفهء شرم آورش

     ملال

    احساس می كند ! »

                                                                      « الف.بامداد »

( خدایا ... مادرم...مادرم... )

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 4:18  توسط سياوش ايراني  | 
اول : ســـلام

توی تاکسی نشسته بودم. داشتم با آقای راننده در مورد شلوغی خیابانها صحبت میکردم.

صحبت که نه ، داشتم سئوال میکردم. از او پرسیدم که به نظرش چرا اینهمه ماشینهای تکْ سرنشین

توی خیابان در رفت و آمدند ؟

جوابش جالب بود :

ـــ واسهء اینکه مردم « تفریح » دیگه ای ندارن...

و این یعنی : تفریح بیشتر مردم ، ماشینْ سواریست.

 ( البته نمیدانم تکلیف آدمهایی که ماشین ندارند چیست ؟.... بگذریم.)

به رانندهء دانایمان حق میدهم. راست میگفت :

توی مملکتی که روزها آنقدر بی ارزشند که هفت تایش را به هم میدوزند و تعطیل اعلامش میکنند ؛

در سرزمینی که تنها فکر و ذکر بیشتر پسران جوانش این است که هر روز با مدل جدیدی ، از مو گرفته تا

رخت و کفش ، به انبوه جوانان خیابان گرد و پاساژ مترکُن دیگر بپیوندند ؛

در جائی كه كار و تفريح اكثر دختران جوانش اين است كه فارغ از استعداد و علاقهء واقعيشان ، از اين

آموزشگاه به آن كلاس بروند ؛

در كشوری که تفریح مردان متأهلش ، يك شب نشينی ملال آور است که باید چند ساعت حرفهای

هزاربار جویده شدهء افراد فامیل را تحمل کرد و پس از بارها خمیازه کشیدن و آروغ زدن و پا را دراز و

جمع کردن ، بی هیچ نشاطی به خانه برگشت ؛ و ......

واقعا ْ چه تفریحی وجود دارد ؟ چه باید کرد ؟

من نمیدانم...و ای کاش که میدانستم...

شاید هر کس راه حل خودش را داشته باشد. راه حلی که من پیشنهاد میدهم « کتاب و فیلم » است.

اینگونه میتوانی ساعاتی را در هپروتی شیرین سیر کنی. میتوانی نقبی بزنی به آن یکی دنیا :

به « دنیای متمدن شاد » که حتا سگهایشان هم از سگهای ما ، مهربانتر و سرحالترند...

بگذاريد بگذريم و برويم سراغ دوتا فيلم ديدنی و نشاط آور.

دوم : فیلمها

چرا دو فیلم ؟

چون مضمونشان تقریبا ْ یکیست : دو نفر که کارشان تیغ زدن آدمهای پولدار از جنس مخالف است.

در یکی دو مردند که شیادند و در دیگری خانمها هستند که دام پهن میکنند.

...اولی...

Dirty Rotten Scoundrels   یا   فـــــرومایــــه ها

بابازی : استیو مارتین و مایکل کین.

...دومی...

HeartBreakers      یا     سنـــگـــدلـــــهــــــا

بابازی : سیگورنی ویور و جنیفر لاو هویت  ( البته جین هکمن هم هست که ابله ماجراست ! )

ببینید و لذتش را ببرید....

سوم : کتاب

    تسلی بخشیــــــهای فلسفـــــه

  نوشتهء : آلن دوباتن

  ترجمهء : عرفان ثابتی

  انتشارات : ققنوس

نویسنده در این کتاب سعی میکند مرهمی بگذارد بر زخم : عشاق شکست خورده ، بی پولها و....

بخوانید ، اگر ضرر كرديد من پولتان را پس ميدهم !

نكته : اين جناب دوباتن در كل نويسندهء خوش قلمی ست. انتشارات نیلوفر چند سال پیش

کتاب دیگری از ایشان منتشر کرد به اسم : چگونه پروست میتواند زندگی شما را دگرگون کند ؟

و ظاهرا ْ به تازگی کتاب دیگری ازشان منتشر شده در باب هنر سفر کردن.

شاد باشید...

 

                                     « باقی بقایتان »

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 5:35  توسط سياوش ايراني  | 
اول : ســـــــلام

عارض محضر صمیمیتان هستم که بسیار شادم از دوباره نوشتن و با شما بودن. این موهبتی ست

که قدرش را میدانم.

عرض کنم که  این چیز ، كه اسمش < ایران استت > است ، و به شما نشان میدهد که هرروز

وبلاقتان چند بازدیدکننده دارد و الخ ، خواص بسيار دارد و اي كاش ما زودتر نصبش میکردیم و....

از جمله خواص این < چیــــــز > یکی هم این است که نشانتان میدهد که اگر کاربری از سایت ِ

گوگل به وبلاق شما ارجاع داده شده است ، اين جناب چه كلمه اي را جستجو ميكرده است.

باورتان بشود يا نه : كلماتي كه هموطنان ِ البته شريفمان در گوگل جستجو ميكنند ، خودش به تنهايي

براي راه انداختن يك وبلاق طنز كفايت ميكند : از ‹ قيمت ديلدو › بگيريد تا ‹ پاهاي لونا شاد › (!).

حالا نميدانم چرا جناب گوگل ، اين بنده هاي خدا را به اين حقير ارجاع ميدهد ؟

اين هم بماند كه بابايي كه توي گوگل دنبال ِ پاي لونا شاد ميگشته ، توقع داشته چه چيزي عايدش

بشود ؟!  مثلا ً از توي مانيتور يك جفت ساق سيمگون بيرون بيايد و اعلام بشود كه :

ــ بفرماييد...پاهاي فرد مورد ِ درخواست در اختيار شماست.

امان از..... بگذريم.

يكي از كلماتي كه زياد جستجو شده و ظاهرا ً بيحاصل بوده ، نويسندهء فقيد ايتاليايي :

‹ ايگناسيو سيلونه › است. بااجازهء شما ، براي اينكه اين بنده هاي خدا بيش از اين سرگردان نشوند و

بيهوده وبلاق ما را نگردند ، تكهء كوتاهي در اين مورد بنويسيم تا بعد...

دوم : اینیاتسیوسیلونه

ظاهراً جناب ‹ محمد قاضي › اين تلفظ را ترجيح داده اند.به مقدمهء كتاب ‹ نان و شراب › مراجعه ميكنيم

و مختصري از زندگينامهء اين نويسنده را به قلم مرحوم قاضي ، نقل ميكنيم :

‹‹ سيلونه در سال ۱۹۰۰ متولد شد. در كودكي با فقر دست و پنجه نرم كرد و در زلزلهء سال ۱۹۱۵

پدر و مادر و پنج برادرش را از دست داد.( به نظر شما شانس آورده كه زنده مانده ؟)

پس از اتمام تحصيل سوسياليست شد و در ۱۹۲۱ يكي از بنيان گذاران حزب كمونيست ايتاليا بود.

در ۱۹۳۰ از حزب اخراج شد و در سوئيس اقامت گزيد.در آنجا به فعاليتهاي ضدفاشيستي و مبارزه با

ديكتاتوري موسوليني پرداخت.در ۱۹۴۵ به كشورش بازگشت و به نمايندگي مجلس شوراي ملّي ِ

ايتاليا انتخاب شد.››

عارضم كه از اين جناب كتابهاي : ۱ـ نان و شراب و ۲ــ ماجراي يك مسيحي فقير ، توسط مترجم برجسته

جناب قاضي به فارسي برگردانده شده. كتاب : ۳ـ فونتامارا توسط منوچهر آتشي ، و كتاب :

۴ـ يك مشت تمشك توسط بهمن فرزانه ، ترجمه شده است. در ضمن كتاب : روباه و گلهاي كامليا

هم به فارسي درآمده است كه متأسفانه نميدانم مترجمش كيست. چرا ؟

چون نه دارمش و نه آنرا خوانده ام ؛ راستش اصلاً از نزديك هم اين يكي را نديده ام و علاقه اي هم

به ديدارش ندارم.

اگر از من بپرسيد ، ‹ فونتامارا › بهترين كتاب ايشان است و طبق نسخهء من :

در سال ۱۳۵۶ توسط شركت كتابهاي جيبي ، براي سومين بار و در ۱۸۶ صفحه به چاپ رسيده است.

اميدوارم به دردتان خورده باشد اين وجيزه...

سوم : بيچاره سعيد

اين حق شماست كه كسي را دوست داشته باشيد يا از او خوشتان نيايد. اما وقتي داريم درمورد

كسي صحبت ميكنيم كه نويسنده يا هنرمند و الخ است قضيه كمي تفاوت پيدا ميكند.

چه تفاوتي ؟ اينكه نبايد ‹ دست آورد › اين شخص را با احساسمان نسبت به او قاطي كنيم.

البته يادمان باشد كه منظورم كسانيست كه دست آوردي به معناي واقعي كلمه داشته اند ؛ وگرنه

كسي مثل ‹ يحيا تدين › و ساير بيمايه هايي مثل او از اين دايره خارجند.

عارضم كه من ، ‹ احمدرضا احمدي › را دوست ندارم ؛ نه شخصيت اش را و نه شعرهايش را.

دلايلش بماند براي بعدها.

چندي پيش ، هفته نامهء ‹ شهروند امروز › ، با ايشان مصاحبه اي كرده بود. در ميان گفته هايش

چيزي بود كه اين ‹ دوست نداشتن › مرا نسبت به جنابش بيشتر كرد.

ايشان در مورد ‹ ايرج پزشكزاد › و اثر جاودانه اش ‹ دائي جان ناپلئون › چيزي فرموده بودند با اين

مضمون : ‹‹... همهء نوشته هايش جنسي بود...ديديم كه آن اثر مشهورش هم به فراموشي

سپرده شد ( ؟! ) ››.

البته ايشان يا معناي فراموشي را فراموش كرده اند يا ....

بگذريم....

عرض كنم چند روز پيش داشتم يكي از قسمتهاي سريال دائي جان را تماشا ميكردم. چيزي به ذهنم

رسيد. اينكه : نويسنده با راوي قرار دادن ‹ سعيد › بسيار در حق او ظلم كرده است. چرا ؟

چون سعيد بخاطر اينكه داستان را روايت ميكند ، بايد در همهء صحنه ها حاضر و ناظر باشد و به همين

دليل نميتواند به نسخه اي كه ‹ اسدالله ميرزا › داير بر ‹ رفتن به سانفرانسيسكو با ليلي › عمل كند.

حتا خود ما هم بارها او را بخاطر اين ‹ بي عرضگي › ملامت كرده ايم و كفرمان از دست او درآمده است

ولي بياييد ديگر سرزنشش نكنيم بيچاره را چون چارهء ديگري ندارد. اگر دست ليلي را بگيرد و او را به

سانفرانسيسكو ببرد ، آنوقت كسي نيست داستان را تعريف كند و در نتيجه....

پس : سعيد بي تقصير است و گناهكار اصلي نويسنده است...

چهارم : خبرهايي از نشريه

بـــــعـــــلـــــــه ! خبرهاي خوب بسيار است...علي ( داركوب سابق و آژيراك ِ فعلي ) دو قطعه طنز ِ

پُروپيمان نوشته و تحويل داده ؛ فرشته داستاني و مرضيه دو داستان نوشته اند ؛ خاله وستا درحال ِ

نوشتن مقاله ايست و سحربانو دو طرح زيبا كشيده است و ...

گوش شيطان كر ، بالأخره اين هفته ، اولين شمارهء نشريه مان درمي آيد.

از همهء دوستاني كه ميخواهند افتخار بدهند و دست به دست دوستانشان ميدهند تا بلكه بتوانيم

نشريه اي آبرومند دربياوريم ، دعوت ميكنم اگر مطلبي دارند به آدرس اي ـ ميل من ، برايمان بفرستند.

اين شماره با موضوع محوري ‹ كودك › خواهد بود. منتظريم...

پنجم : تا بعد...

راستش ، انگار ننوشتن براي مدتي نسبتا طولاني ، آدميزاد را از فرم مي اندازد. همين دو ـ سه بند ِ

كوتاه را كه نوشتم ، احساس ميكنم كوه كنده ام. باشد كه حالمان بهتر شود و دوباره مثل سابق

به روده درازي بپردازيم. به اميد آن روز !

ششم : شــــاملو

 زيبــاترين حرفت را بگو

 شكنجهء پنهان سكوتت را آشكاره كن

 و هراس مدار از آن كه بگويند

 ترانه يی بیهـــــوده می خوانید. ـــ

 چرا که تــرانهء مــا

 تــرانهء بیهودگی نیست

   چـــرا که عــــــشق

                           حرفی بیهوده نیست.

 حتا بگذار آفتاب نیز برنیاید

 بخاطر فـــردای ما اگـــر

                              بر ماش منتی ست ؛

  چرا که عــشــق

                        خودْ فرداست

                        خودْ هميشه است.

 

            ‹‹ باقي بقايتان ››

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 4:14  توسط سياوش ايراني  |