بنده يكي از بينهايت جاسوسها و ايادي دولتهاي خارجيم كه فعلا در طهران به كار مشغولم.
براي اينكه باور كنيد رمز را خدمتتان عرض ميكنم :
‹‹ مرحوم آقاي بزرگ با مارلين ديتريش آبگوشت بزباش ميخورند. ››
ببخشيد كه بيدارتان كردم ، عرضي داشتم :
يادتان مي آيد كه چندين و چند بار از آن مردك هندي ، يعني ‹ سردار مهارت خان ›
با تحقير ياد كرديد ؟ خدا ميداند چند بار گفته ايد : ‹ اونم با يه هندي... ›
در طول سي و اندي سال پس از فوت شما ، مردم ايران شاهد رفت و آمد غربتي هاي
بسياري به كشورشان بودند ؛ از كلفت فيليپيني گرفته تا رانندهء كره اي و ...
بگذريم و برسيم به همين سالها كه شصت و پنج سالي از مرگتان ميگذرد.
ميدانيد وضع ايرانتان ، همان ايراني كه نعره ميزديد : ‹ دريغا از ايران كه ويران شود... ›
به كجا رسيده ؟
پارسال دانشگاههاي هند ، چندين دانشجوي ايراني را اخراج كردند و تنها يك ايراني موفق شد
كه از آن كشور فارغ التحصيل شود.
ديگر خيلي سال است كه ما كلفت فيليپيني نداريم ؛ كلفتهايي كه هم برايتان كار ميكردند و
هم سر آقاي خانه را گرم ميكردند.
حالا چند سالي ست كه ما دخترانمان را صادر ميكنيم ؛ دختران ناز نازكمان را نه براي كلفتي ،
كه براي عيش و عشرت عربهاي سوسمارخور به آنجاها صادر ميكنند.
مردها ؟ عجب سئوالي ميپرسي دايي جان...
مردها سرگرم دريدن همديگرند كه پول بيشتري دربياورند و پسرهايمان هم كه اعتياد غيرتي
برايشان باقي نگذاشته...
چون ميدانم از هنديها بدت ميآيد ، خبر خوبي هم برايت بگويم :
بيست و چند سال است كه شير پرچم مان را در قفس كرده ايم و علامت سيكهاي هندي را
جايش گذاشته ايم.
چه دارد بر سر ما ميآيد ، دايي جان ؟
اصلا شايد حق با تو باشد : كار ، كار انگليساست.
ببخش كه بيدارت كردم. خوابت خوش.
دوم : جاي مذهب در پستوي خانه است
ببينيد ، كدام يك از ما حاضريم چيزي خصوصي مثل اين را در وبلاگمان بنويسيم :
‹‹ آره ، امروز دوست دخترم اومده بود پيشم... داشتم براش چايي ميريختم كه اومد توي
آشپزخونه و بي هوا دولمو كشيد وگفت : حال ابول چطوره ؟... ››
مسلما هيچ كداممان. پس چطور است كه هنوز ، مذهب را ، كه جزو شخصي ترين مسائل
هر آدمي ست را ، همه جا نعره ميزنيم ؟
كي ميخواهيم ياد بگيريم كه عقايد مذهبي ما به ديگران ربطي ندارد و نبايد آنرا در زندگي
اجتماعي مان دخالت بدهيم ؟
ميروي به فلان وبلاگ سر ميزني. اولش كلي لذت ميبري وقتي كه ميبيني جواني
آنقدر فكرش باز است و چنان بامطالعه است كه از فلان بزرگ مينويسد و تحليل ارائه ميدهد.
اما چهار مطلب پايين تر ميخواني :
يا صاحب زمان ادركني... منتظريم آقا ... كي مياي ؟
قضيه به همينجا ختم نميشود ، تازه متوجه ميشوي كه طرف در فلان روز براي ديگران چنين
كامنتي گذاشته :
‹‹ ميلاد ستارهء سيزدهم از آسمان چهاردهم را ....
يا : ‹‹ حتما در مجلس عزاي آقا شركت كنيد و... ››
چه ميتوان گفت ؟
همهء ما آدمها با خواندن كتابي جديد و ياد گرفتن چيزي تازه ذوق زده ميشويم.ولي مشكل ما
ايرانيها اين است كه به محض خواندن كتابي جديد ، محتويات آن كتاب را دربست به عنوانگ
عقايد شخصي خودمان قبول ميكنيم.
اين است كه شريعتي ميشود پيامبرمان ، آل احمد روشنفكرمان ، كوئيلو مرادمان و...
دوست عزيز ، تو وقتي ميتواني از شريعتي بت بسازي كه عقايد مخالف او را هم خوانده باشي
و به محك عقل سنجيده باشي.
سوم : نقاب سياه ، روي سياهتر
راستش من هميشه اين سه صنف را عقده اي ترين آدمها دانسته ام :
نظاميها ، معلمها و پزشكان.
قبول دارم كه استثنا هميشه وجود دارد ؛ اما سالها پيش در دوره ء سربازي ، كه اتفاقا در
نيروي انتظامي هم بود ، در شرايطي سخت و با ديدن حقارت بسياريشان ، شعركي نوشتم
كه حيفم مي آيد در اينجا ننويسمش.
با ديدن آن صحنه هاي فجيع ، كه مأموران سياهپوش بدترين رذالتها را بر سر جوانانمان
مي آورند ، احساسي جز اين نميتوانم داشت.
‹‹ پوچترينها ››
چگونه گويمتان گاوهاي عقيم بيگاريهاي بي هدف !
كه تعفن وجود پستتان
هواي را سنگين كرده است.
چارپايي چون شمايان را از اين ننگ هست عاري ؟
آدمكان بي اختيار خيمه شب بازي !
چگونه مغز چوبينتان درك خواهد كرد :
آنكه افسارتان در دست اوست
دستانش به تمسخرتان در هوا ميچرخد.
آري اي پدرم را كشتگان
حقيقت وجود بي حقيقتتان همين بود.
خوش باشيد خران خزان عاقبت
با پشكلهاي طلاييتان
خوش باشيد
نظاميان قدرقدرت پوچ مقدار.
چهارم : بازهم حسني
دوستي برايم چيزي نوشته بود كه من نميدانستم. نقل قولي بود از فرزاد حسني كه :
‹‹ وقتي بچه بودم و گريه ميكردم ، مامانم با عكس امام ساكتم ميكرد. ››
ياد خاطره اي افتادم :
سالها پيش ، در كانال استاني يكي از شهرها ، آقاي حسيني اخلاق در خانواده را زيارت كردم
كه به ديدار خانوادهء شهيدي رفته بود.در آخر ، آقا به بچهء خانواده گفت :
ــ ميخوام بهت عكس امام هديه بدم.
و دست در زير عبايش كرد و از جايي ، حوالي نافش يك هزار تومني درآورد و به بچه داد...
حالا ، مامان حسني را درنظر بگيريد كه دارد بادمجان سرخ ميكند كه ناگهان سروكلهء پسرش
پيدا ميشود :
ــ مامان ، مامان
ــ چيه ؟
ـــ اگه بهم دو تا عكس امام ندي به بابا ميگم گوزيدي ها...
بيچاره مامان ! چاره ء ديگري ندارد...
پنجم : وداع
راستش دوست داشتم بيشتر بنويسم ، اما حالم خوب نيست. دوست دارم كلام آخرم خواهشي
باشد و نقل قولي.
خواهشم اين است كه اگر اين دو كتاب را نخوانده ايد ، حتما بخوانيد :
۱ـ ۱۹۸۴ ۲ـ مزرعهء حيوانات
هردو اثر اورول و متأسفانه هردو ترجمهء صالح حسيني. دليلش را خودتان متوجه ميشويد.
و با نقل قولي از ماركس زحمت را كم ميكنم.
ماركس در رماني كه در جواني نوشته ، مينويسد :
‹‹ هر غولي ، كوتوله اي به دنبال دارد و هر نابغه اي ، يك بيسواد متعصب را.
به محض آنكه اولي ناپديد شد ، دومي دست به كار ميشود :
پشت ميز مينشيند و پاهاي درازش را درازتر ميكند.
اولي زيادي براي اين دنيا بزرگ است پس حذف ميشود. ولي دومي ميماند و درآن ريشه ميدواند...››
باقي بقايتان
...
اثر يحيي تدين در سايت هاديتونز سابق
اول : سلام و توضیح
قرار بود این مطلب را به بررسی هنر معاصر ایران اختصاص بدهم. اما چون وضعیت روحی مناسبی
ندارم این مسئله را به پست بعدی موکول میکنم.
پيش خودم فكر كردم كه پرداختن به مطالب زير ميتواند ناراحتي روح را بدتر كند :
۱ـ اينكه پارتي بازي و باند بازي و نان قرض دادن به همديگر و نوشابه باز كردن براي دوستان
نه فقط در حوزهء قدرت ، بلكه حتا در هنر اين مملكت هم رسوخ كرده. مثال ؟
آدمي ميان مايه را در نظر بگيريد كه بواسطهء همين مافياي هنري براي خودش دم و دستگاهي
هم ميزند و قسمت كاريكاتور روزنامه اي را در اختيار ميگيرد و دوستان را بدور خودش
گرد ميآورد و سايت ميزند و.... همهء اينها يكطرف و ايني كه الآن ميخواهم بگويم يكطرف :
پرسش : آدم ميانمايه چه كساني را دور خودش جمع ميكند ؟
بديهي است؛ هادي حيدري ، چشم ديدن توكا نيستاني را ندارد ، از آنچه كه بر سر مانا رفت
ككش هم نميگزد ، او فقط يك نفر را دوست دارد : يحيي تدين.
خانمها و آقايان ، پديدهء يحيي تدين را دست كم نگيريد. التماستان ميكنم كه اگر تا بحال
با آثار اين هنرمند برجسته آشنا نشده ايد ، به سايت پرشين كارتون برويد و ببينيد.
اگر هم حوصله نداريد ، من برايتان ميگويم :
حتما دفترچهء خاطرات سربازهاي زير ديپلم را ديده ايد. بعضي هاشان كه ذوق پرورش نيافته اي
دارند براي ديگران توي دفترهاشان نقاشي ميكشند : زليخا و جگرش ، ابروي خونريز ،
ممهء دلبر و...
آثار جناب تدين از لحاظ هنري در همين سطح است. اصلا اين هم مهم نيست .
چيزي كه سرتان را درد ميآورد اين است :
در سايت كذايي ، آثار جناب تدين را در كنار كارهاي داريوش رادپور به نمايش ميگذارند...
اگر رادپور را نميشناسيد ، رجوعتان ميدهم به سري ‹ كتاب جمعه › ، مجله اي كه
شاملو در اوائل انقلاب درمي آورد.
۲ـ پرداختن به مسئلهء لاينحل تكرار چندصد سالهء موسيقي ايراني. و اينكه آدم بزرگي مثل
استاد شجريان ، وقتي ميخواهد نوآوري كند شعر نو ميخواند. درست است ، شعر زمستان
اخوان ثالث نو است اما ، گوشه هاي داد و بيداد همان گوشه ها هستند.
آيا استاد حواسش نيست ؟
۳ـ فكر كردن به اينكه ما ، چند هنرمند جهاني داريم ؟
بشمريد ... شايد در بين همه ، سينماگرها موفقتر بوده اند ، اما... متاسفانه حتا همانها را هم
امروز ديگر چندان تحويل نميگيرند . گزارش كن امسال را بخوانيد...
بگذريم ... سرفرصت به اين مسئله ميپردازيم...
دوم : در باب مضرات اينترنت
يكي از مراجع گفته اند كه اينترنت و ماهواره براي ايمان جوانان ضرر دارد.
چون حدس ميزنم كه نگراني ايشان از اين بابت است كه مبادا جوانها به سايتهاي سياسي
سربزنند ، ميخواهم اعلام كنم كه جاي هيچ نگراني نيست.جوانان ما باايمانتر از اين حرفها هستند.
چيزي در حدود ۹۰٪ سرچهاي جوانها ، كلمهء سكس و سين كلمهء قبل را برداريد و ... است.
و اما وبلاگها : فكر ميكنيد وبلاگ فرضي زير چقدر خواننده دارد :
‹‹ ... ويكتور هوگو گفت : احمقها ، وقتي ميگويم من ، منظورم شماست.... ››
نويسنده : هادي صداقت
مسلما خوانندهء چنداني ندارد. حالا بگوييد وبلاگ فرضي زير چقدر خواننده دارد :
‹‹ ... واي! امروز رفتم جردن ، يه سوتين صورتي بخرم كه با اون شورتم كه روش عكس
آلبالوئه ست بشه... خيلي شلوغ بود... حالام ميبينم كه به هم نمياد. چيكار كنم ؟ ››
نويسنده : پيشي ملوس
كامنتها : ۱ـ عباسقلي : الهي بميرم . باهات همدردي ميكنم.
۲ـ انريكه : ميخواي قرار بذاريم با هم بريم خريد ؟
۳ـ لزبين : چقدر ماهي.به منم يه سر بزن.
حالا بايد براي اين جوانها چه كار كنيم ؟ عرض ميكنم.
سوم : در ستايش صيغه
اگر ديدي جواني بردرختي تكيه كرده بدان او ناراحت است چون صيغه نكرده
يادم ميآيد كه آن اوائل كه ميخواستم در بلاگفا وبلاگ بزنم ، گشتي در وبلاگها زدم و به چند تا
وبلاگ مخصوص صيغه برخوردم.پيشنهاد ميكنم كه همه مان قسمتي از بلاگمان را به اين
امر الهي اختصاص دهيم و از آنها الگو بگيريم . به اين شيوه :
پسرها و دخترهايي را كه تمايل دارند را معرفي كنيم به همديگر. مثلا :
‹‹ من قمرم. ۳۵ سالمه.شاغلم.عاقلم.بالغم.دنبال مردي ۱۸ ساله هستم كه بتواند شبها
پيشم بماند و نيازهاي معنويم را برطرف كند. با هم نماز جماعت بخوانيم و حال كنيم... ››
‹‹ من غلامم. بيكار و معتادم ولي آلت درخور و شهوتي افسار گسيخته دارم. دنبال دختري
با موقعيت مالي خوب هستم... ››
چهارم : سرپوش و درپوش و روپوش براي دختران
در خبرها آمده كه گفته اند قرار است روي حياط مدارس دخترانه سرپوش بكشند.
من فكر ميكنم كه اين كافي نباشد ، چون سرپوش به مرور زمان سوراخ ميشود و...
بهترين راه حل را خدمتتان عرض ميكنم :
يادتان ميآيد در فيلم ‹ اشكها و لبخندها › جولي اندروز براي بچه ها از پردهء اتاقشان لباس
درست كرد ؟
بهتر است كه ما هم براي دخترانمان ، نه از پرده بلكه از پتو لباس درست كنيم. صد البته كه
موكت و گليم و غيره محكمتر است.ولي لحاف كرسي مطمئن ترين است...
تازه ، حتا ميشود اراذل و اوباش را هم گرفت و قيروگوني كرد.كار از محكم كاري عيب نميكند.
از ما گفتن ، حالا ديگر خودتان ميدانيد.
عرضم به حضور انورتان كه بنده بعد از سلام ، ميخواستم شكرخدا را به جا بياورم كه آن عده
نابكاري كه ما فكر ميكرديم در يك كنسرت راك شركت كرده بودند ، بازداشت شدند و دستشان
رو شد كه شيطان پرست بوده اند.
از بركت اين افشا گري بنده به غور پرداختم و به اين نتايجي رسيدم كه خدمتتان عارض ميشوم :
۱ـ آنهايي كه در كنسرت ابي شركت ميكنند ، دماغ پرست هستند.
۲ـ " " " داريوش " ، بافور پرشت هشتند.
۳ـ " " مرحومه هايده شركت ميكردند ، ممه پرست بوده اند.
۴ ـ " " شماعي زاده " " ، عــر عــر پرستند.
و الي آخر....
دوم : ما كجاي كاريم ؟
چند روز پيش كانال متزو ‹ MEZZO › برنامه اي پخش كرد از گروهي كه كار NU ART يا هنر برهنه
ميكردند.خيلي جالب بود ؛ عده اي زن و مرد تنها با بدنهاي برهنه شان چيزي جديد را به نمايش
ميگذاشتند كه براي ماها تازگي دارد.
ضمن اينكه به فكرم رسيد كه اگر اين برنامه در ايران اجرا ميشد ، قطعا اينها را به جرم
شومبول پرستي دستگير ميكردند ، به اين هم فكر كردم كه واقعا ما در كجاي جهان ايستاده ايم ؟
و اينكه ما چگونه مردماني هستيم ؟
جواب پرسش اول ساده است : در هيچ كجا...
اما پرسش دوم....
سوم : مردمان عجيب
هر كداممان كه منصفانه به قضاوت بنشينيم به اين نتيجه ميرسيم كه ما ، يا دستكم بيشتر ما
آدمياني عجيب غريبيم. اين قضيه منحصر به عوام نميشود و دامنگير خواص هم هست.
مثال ؟ از عوام شروع كنيم و از ساده ترين چيزهاي ممكن تا برسيم به روشنفكرهايمان :
ما در ۲۰ سالگي توي خانه پيژامه ميپوشيم ولي در ۶۰ سالگي به شلوارك ميرسيم.
ما در خانه كلي به خودمان ميرسيم و تازه وقتي بيرون رفتيم ياد دماغمان ميافتيم و انگشت...
ما اول ازدواج ميكنيم بعد تازه ياد عشق و عاشقي ميافتيم.
در جواني كمونيست دوآتشه هستيم و سرپيري روزي ۷۰ ركعت نماز ميخوانيم.
در روز كلي حرفهاي گندهء حكيمانه صادر ميكنيم اما دو خط كتاب نميخوانيم.
توالتها محل تفكر ما هستند و تاكسيها جاي سخنراني و ابراز عقايد.
و.... چه ميدانم ؟ خيلي مثالها ميشود زد. برويم سراغ روشنفكرهامان و مثالي بزنيم.
چهارم : ابراهيم گلستان و عمو جان
حتما برايتان پيش آمده كه كتابي بخوانيد و در آخر افسوس بخوريد از اينكه ميشد اين كتاب را
بهتر از اينها از كار درآورد. مدتي پيش كتابي منتشر شد شامل گفتگويي بلند با خانم ليلي گلستان.
اين كتاب هم از آنهاست كه واقعا حيف شده است. اگر مصاحبه گري حرفه اي آن گفتگو را انجام
ميداد ، مسلما نتيجهء خيلي بهتري داشت. بگذريم...
ليلي گلستان در اين گفتگو ، خاطره اي نقل ميكنند از پدرشان. به اين صورت كه روزي ،
جناب ابراهيم گلستان پكر و ناراحت به خانه برميگردد و مثل يتيمها به همسر و فرزندشان
اعلام ميكنند كه :
ــ عمو استالين مرد.
فكرش را بكنيد كه روشنفكر مملكتي ، جانور خونخواري مثل استالين را به بچه اش عمو معرفي كند!
حالا بياييد خونخوارگي را كنار بگذاريم و مثالي به همان اندازه خنده دار بزنيم.
مثلا فكر كنيد روزي پدر شما گريان و نالان به خانه بيايد و با اعلام اينكه :
ــ بچه ها ، عمو محسن تان مرد.
و شما كه چنين عمويي نداريد پس از تحقيق متوجه شويد كه منظور پدرتان از اين عموي مرحوم ،
جناب آقاي قرائتي است...
پنجم : تعطيلي روزنامهء شــــرق
روزنامهء شرق را به دليل مصاحبه با يك خانم نويسندهء همجنس باز تعطيل كردند.
البته درآن مصاحبه اي كه منتشر شد ، حرفي از همجنس بازي زده نشده بود ؛ امـــــــا...
بنده چون از پشت پرده باخبرم ، ميدانم كه شده بود ولي مزدوري به اسم عيسي سحرخيز
به دستور اجانب آن قسمت كذايي را سانسور كرده بود.خوشبختانه اين تكهء شرم آور به دستم
رسيده كه عينا نقل ميكنم ، با اين خواهش كه خانمها آن را نخوانند :
ــ پرسش : خانم نويسنده ، نظرتان در مورد ادبيات مردانه چيست ؟
نويسندهء مزبور كه تا اينجا لفظ قلم صحبت ميكرده ، ناگهان با لهجهء لاتهاي پامنار ميگويد :
ــ بيبين دآش ، ما با دودول مودول كاري نآريم.
ــ پس با چي كار داريد ؟
ــ چوچول...
ششم : شعري و ديگر هيچ
به نو كردن ماه
بر بام شدم
با عقيق و سبزه و آينه.
داسي سرد بر آسمان گذشت
كه پرواز كبوتر ممنوع است.
صنوبرها به نجوا چيزي گفتند
و گزمگان به هياهو شمشير در پرندگان نهادند.
مــــــــــــــــاه بـــــــــــــــر نيـــــــــــــــــــــامــــــد.
‹ احمد شاملو ›
باقي بقايتان....
بامدادم من
خسته از با خويش جنگيدن
خستهء سقاخانه و خانقاه و سراب
خستهء كوير و تازيانه و تحميل
خستهء خجلت از خود بردن هابيل
ديريست تا دم برنياورده ام اما اكنون
هنگام آنست كه از جگر فريادي برآرم
كه سرانجام اينك شيطان كه بر من دست ميگشايد.
.....
هنگام آن است كه تمامت نفرتم را به نعره اي بي پايان تف كنم.
من بامداد نخستين و آخرينم
هابيــــلم من
بر سكوي تحقير
شرف كيهانم من
تازيانه خوردهء خويش
كه آتش سياه اندوهم
دوزخ را
از بضاعت ناچيزش شرمسار ميكند.
( احمد شاملو ـ مدايح بي صله )
راستش نميدانم از كجا شروع كنم... اين روزها اين وطن شرقي ما گرفتار چنان بلبشويي ست
كه آدم درميماند ... از يك سو نگفتن و لب فرو بستن جنايت است و از سوي ديگر ، پيش
خودم فكر ميكنم كه گفتن يا نگفتن من چه فرقي ميتواند داشته باشد ؟
دغدغهء من وامثال من اين نيست كه قسمتي از پول فروش نفت گم شده يا اينكه
خرجهايي بي حساب و كتاب دراين دوساله شده كه نه كسي ميتواند بازخواست كند
و نه كسي ميخواهد حسابي پس بدهد... نوش جانشان...
درد من و امثال من ، به بند كشيدن به ناحق چند جوان رعناي اين مرز و بوم است ؛
غم من حكم ظالمانهء اعدام است براي دو روزنامه نگار كرد هموطن ؛
غصهء من اجراي سنگسار است در وطنم آنهم در قرن بيست و يكم ؛
و درد من اين است كه هموطنانم با لذت به تماشاي بردار كردن بانويي ميروند و كف ميزنند .
ما را چه شده است ؟
غم من اين است كه همه را خاموش كردند و دوره ، دورهء روزنامهء كيهان است كه در ميداني
بي حريف تركتازي ميكند و همه را جاسوس و دشمن مينامد و به شريفترين آدمهاي اين
وطن زخم خورده ، برچسپهاي آنچناني ميزند و ...
چه بگويم ؟
گرفتاري من اين است كه هر شب كه به ميان رختخواب گرم و نرمم ميخزم ، يادم مي آيد
كه در آن لحظه ، جوان رعنايي به جرم دانشجو بودن ، جوان بودن و آزاديخواهي و از سر
دلسوزي براي وطنش دارد شكنجه ميشود.
دوم : خواهش از برادران
نميدانم فيلم بازجويي زن سعيد امامي را ديده ايد يا نه ؟ اگر نديده ايد ، چه بهتر ، چون
شقاوت و سياهي اين فيلم تا آخر عمر اسيرتان ميكند.
در اين فيلم يكي از آقايان بازجو به زن دربند بدبخت ميگويد :
ــ اگه حرف نزني ، ميبرمت اون اتاق و ميارمت رو فرم.
كه البته منظور از ‹ روي فرم آوردن › زدن مقاديري كابل به تن و بدن است.
راستش ميخواهم همين جا به برادران بگويم كه حرفي كه من و امثال من مينويسيم
اجتماعي است و نه سياسي ؛ بنابراين ميخواهم اعلام كنم كه بنده هيچ علاقه اي
به روي فرم آمدن ندارم و ترجيح ميدهم بي فرم بمانم.
سوم : خاطره
سالها پيش كه در شهر تبريز دانشجو بودم ، يكي از دخترهاي همكلاسي از من خواست
كه جزوهء فلان درس را به او قرض بدهم. جزوه در خانه بود و با اين خانم قرار گذاشتيم كه
ساعت فلان بيايد در خانه تا جزوه را تقديم كنم.
سرساعت خانم همكلاسي ، كه دست بر قضا دختر بسيار محترمي هم بود و دوست يكي
از پسرهاي كلاس هم بود و هيچ منظوري نميتوانست در كارش يا كارم باشد ،
آمد دم در و جزوه را بهش دادم. به رسم ادب خواستم كه تا سر خيابان همراهيش كنم كه...
چشمتان روز بد نبيند... همزمان با هم چند ماشين و موتور دوره مان كردند و جوري كه
انگار ميخواهند آل كاپون را بگيرند ريختند سرمان.
ــ چيه آقا ؟ چي شده ؟
ـــ اهالي محل قزارش دادن چي شما بي ناموسي چردي...
شكر خدا ثابت شد كه ما مرتكب بي ناموسي نشده ايم و ولمان كردند...
چرا اينرا گفتم ؟
نميدانم خبر داريد يا نه كه چند روز پيش زني را در تبريز دار زدند و فيلمش هم پخش شده است.
شايد دارزدن برايمان چيزي عادي شده است ، اما فرق اين يكي اين است كه زن بخت برگشته
را طوري بر دار كرده اند كه با زجر بميرد و مرگش پنج دقيقه اي طول ميكشد.
و چيز دردناكتر اين است كه مردمي كه براي تماشا جمع شده اند نه تنها از ديدن جان كندن
يك انسان ناراحت نميشوند ، بلكه كف و سوت هم ميزنند و الله اكبر ميگويند.
حالا كه صدويكمين سالگرد مشروطه را پشت سر گذاشته ايم ، ميخواهم بپرسم :
آيا اين جماعت نوادگان ستارخان و باقرخان اند ؟
چهارم : حكايت سيخ و سنگسار
بياييد مقدس مآب ترين آدمي را كه ميشناسيد در نظر مجسم كنيد.از طرف ديگر زيباترين
خانمي را كه ديده ايد را در نظر بياوريد ؛ مثلا مثل همين مدلهايي كه در ماهواره نشانشان
ميدهند. حالا فرض كنيم كه اين دو را در اتاقي تنها بگذاريم . چه پيش مي آيد ؟
من نظرم را با توجه به شناختي كه از جامعهء امروز دارم را بهتان ميگويم.
خب ، خانم قصد اغفال دارد و آقا هم پا نميدهد . خانم ناچار به عشوه متوسل ميشود.
اوليش را كه مي آيد ، آقا توجه نميكنند ؛ دومين قميش خانم مصادف ميشود با
اولين استغفرالله آقا...
خانم شروع ميكند به درآوردن لباسش ، آقا زير چشمي نگاه ميكند و زيرلبي وردي ميخواند.
و بالاخره... وقتيكه اندام نازك و بلورين خانم هويدا شد ، پاي وسط آقا به اندازهء دو پاي ديگرش
قد ميكشد و عنان از كف داده چنان خانم را به سيخ ميكشد كه بينوا را تا آخر عمر
از هرچه سيخ و ميخ است بيزار ميكند.
من ميگويم در ۹۹ ٪ موارد اينگونه ميشود كه شايد طبيعي باشد.
حالا شما بگوييد كه جماعتي كه دور يك هموطن حلقه ميزنند و در سنگسارش شركت
ميكنند و سنگ بر سر آن بينوا ميكوبند ، به چه جرأتي ، با چه دلي ، دست به اين كار
غير انساني ميزنند در حاليكه خود اسلام تأكيد ميكند كه اين كار را كسي بايد انجام دهد
كه خودش پاك باشد و زنا نكرده باشد. با توصيفي كه در بالا آمد ، من شك دارم كه درآن
جمع چنين كسي وجود داشته است ؛ آنهم در جامعه اي كه مرد ۹۰ ساله اش از
پسر ۱۹ ساله از لحاظ جنسي حريصتر است. در جامعه اي كه همه به نوعي از انحرافات جنسي
دچارند...
پنجم : آرزو
آرزويم اين است كه دانشجويان دربندمان ، هرچه زودتر به آغوش خانواده شان برگردند ؛
اميدوارم در اين مملكت ديگر شاهد دارزدن و سنگسار نباشيم ؛
و از خدا ميخواهم كه ديگر كسي را روي فرم نياورند.
ششم : كمپين يك ميليون امضا و فروش بيضه هاي من
مدتي است كه فعالان حقوق زنان ، يعني كساني كه خواهان تساوي حقوق زن ومرد هستند
سخت در تلاشند كه يك ميليون امضا جمع كنند براي رفع اين تبعيضها.
اميدوارم در كارشان موفق باشند و من هم همان يك امضا را هم به زور داشتم كه تقديم كردم.
اما مسألهء جالبي كه ميخواهم بگويم اين است كه ديهء بيضهء مرد پنجاه شتر است و
اين برابر است با ديهء جان يك زن !
چون وضع ماليم چندان تعريفي ندارد ، حاضرم در برابر پنجاه شتر پدرمادر دار ، يكي از دو
بيضه ام را به كساني كه دنبال بيضه براي پيوند در زير نيزه هستند تقديم كنم.
چانه هم نزنيد كه اصلا جاي تخفيف ندارد.
باقي بقايتان...
اولين بار ، چند سال پيش و مدتي بعد از آمدن كانالهاي فارسي زبان بر روي ماهواره بود كه
برنامهء شهيار قنبري را ديدم. به گمانم در كانال آتاباي بود ؛ بعدها شهيار به چند شبكهء ديگر
رفت و اسم برنامه اش را هم عوض كرد. اما محتوا همان بود : برنامه اي بس پرمحتوا و آموزنده
براي ما جوانهايي كه سخت تشنهء آموختن بوديم و منبع چنداني در دسترس نداشتيم و
مهمتر از آن تا آنموقع نديده بوديم كه از دريچهء تلويزيون كسي با ما آنگونه سخن بگويد.
كار خوب و قابل ستايش شهيار اين بود كه ما را با جهان و فرزندان زيبايش آشنا ميكرد.
من به شخصه خيليها را به واسطهء او شناختم.
حيف كه صاحبان تلويزيونهاي آنور آب ، او را از ما دريغ كردند و به جايش ترجيح دادند كه
تبليغ انواع و اقسام شورت و كرست و داروي تقويت جنسي و فتق بند به خوردمان بدهند.
غرضم از يادآوري خاطرهء خوب شهيار قنبري ، اين بود كه من هم تصميم دارم در اين وبلاگ
ناقابلم ، راه او را تا حد توانم ادامه بدهم و تا ميتوانم از زيبايي و زيبايي آفرينان جهان
بنويسم... فقط كمي طول ميكشد چون بلاگم هنوز جا نيفتاده است.
دوم : تبريك و تسليت


سه روز پيش هفتاد و نهمين سال تولد استنلي كوبريك فقيد بود و دو روز قبل اينگمار برگمن
در سن هشتاد و نه سالگي دار فاني را وداع گفت.
گمان نميكنم كسي مرگ چنين آدمهايي را جدي بگيرد. هر بار ، در هر گوشهء جهان كه كسي
اديسهء فضايي يا مهر هفتم را داخل دي وي دي پليرش ميگذارد و به تماشا مينشيند
دليلي است بر زنده بودن خالقانشان.
به هر حال هم تبريك و هم تسليت به همهء عشق فيلمها.
سوم : بازي بامزهء روزگار
روزگار بعضي وقتها شوخي هاي بامزه اي با آدمها ميكند. نمونه اش پارسال اتفاق افتاد :
مردن شعبان جعفري بي مخ در ۲۸ مرداد !
حالا هم جالب است كه برگمن با آيت الله مشكيني در يك روز مرحوم شدند.
فكر ميكنيد چه اتفاقي در آن دنيا رخ ميدهد ؟ ميگويم :
برگمن و مشكيني در اتاق انتظار كه اسم ديگرش برزخ است نشسته اند.
مشكيني : آقا اسم شما چيست ؟
برگمن : اينگمار برگمن.
ــ : آهان ، البته اسلاميش ميشود اينقمار برقمن.
- : ....
ــ : شغلتان چه بود ؟
ــ : كارگردان بودم كه لابد اسلاميش ميشود كارقردان .
ـــ : چي ؟ كارگردان ؟ اي بر پدرت لعنت... بر جد و آبادت نعلت...
ــ : چرا ؟
ــ : تو و امثال تو بوديد كه محسن را از راه به در كرديد...
ــ : محسن كيه ؟
ــ : دومادم ، محسن مخملباف...
ـــ : والله نميشناسم. حالا مگه چيكار كرده ؟
ــ : فسق و فجور ، لواط ، براندازي... پدرسوخته اولش مث بچهء آدم توبهء نصوح ميساخت...
حالا پاشده رفته فنارسه سكس و فلسفه ميسازه برام...تازه پاپيونگ هم ميزنه و
جلو عكاسا جست ميگيره...
خلاصه دعوا بالا ميگيرد و ناگهان كوبريك مثل پيتر سلرز در فيلم معروف كوبريك يعني :
دكتر استرنج لاو ميپرد وسط و ميگويد :
ــ : آقايون دعوا نكنيد ، اينجا اتاق جنگه...
باقي بقايتان...
كاريكاتور از آنجل بوليگان مكزيك
روز پدر هم آمد و رفت.درست مثل خود پدرها كه يك روز خواهند رفت. عده اي پول داشتند
اما پدر نداشتند كه برايش هديه بخرند ؛ برخي پدر دارند اما پول كادو خريدن ندارند ؛ بعضي ها هم
نه پدر دارند و نه پول ؛ يك سري هم پول دارند و هم پدر ولي دل خرج كردن ندارند ، و بالاخره
دسته اي هم پدر و هم پول و هم سخاوت دارند اما دلشان از دست پدرشان خون است...
مسابقه اي كه به مناسبت روز پدر تدارك ديده ايم ازاين قرار است.
سؤال : بهترين هديه براي پدرها كدام يك از گزينه هاي زير است ؟
۱ـ يك دسته گل نرگس
۲ـ سي دي بازيگر سريال نرگس
۳ـ كاندوم
۴ـ هيچكدام
به بهترين پاسخ هديهء نفيسي اهدا خواهد شد.
دوم : جواب خود چوزموري چيست ؟
به نظر من گزينهء ۳ براي خيليها مناسب است. چرا ؟
واقعيت اين است كه ما مردهاي ايراني ، حالا حالاها بايد خيلي چيزها را ياد بگيريم ؛
چه در مورد پدر بودن و چه در مورد همسر بودن.
بنابراين پيشنهاد ميكنم به مردهايي كه پدر بودن را ياد نگرفته اند ، يك بسته كاندوم مرغوب
هديه بدهيد تا دست كم جلو بچه دار شدنشان گرفته شود. اما اگر فكر ميكنيد كه طرف آنقدر
آتشش تند است كه كاندوم هم حريفش نميشود ، سعي كنيد به وازكتومي تشويقشان
كنيد و اگر ديديد گوششان بدهكار نيست ، به زور ببريدش پيش يك جراح تا بيضه هايش را
درآورد و به جاي آن دو عدد گردو بگذارد.
جدا از شوخي : حيف از بعضي بچه هاي نازنيني كه خدا به بعضي پدرها داده است...
سوم : تاملات فلسفي من
امشب بنده يك جملهء قصار از خودم صادر كردم.
يك نفر گفت : امروز روز مرد هم هست.
گفتم : اگر روز مرد باشد ، دو تناقض پيش مي آيد ، يكي اينكه خيلي از مردها ميفهمند كه
چقدر نامردند ، و يكي هم اينكه خيلي از زنها متوجه ميشوند كه چقدر مردند.
چهارم : پرسش فلسفي من
البته به اين موضوع در پست بعدي ميپردازم اما چون اين سؤال خيلي اذيتم ميكند
مطرحش ميكنم :
چرا ما به بعضيها هرچقدر محبت ميكنيم ، هرقدر دوستشان داريم اما آنها نه قدر اين محبت را
ميدانند و نه ما را جدي ميگيرند ؟
باقي بقايتان...
انگيزهء نوشتن اين چند خط ، جنجالهاي تازه پيش آمده پيرامون برنامهء < كوله پشتي >
و مجري محترم آن است. اين چند روزه به اين فكر ميكردم كه از كجا شروع كنم و چه بنويسم
تا اينكه ديشب در سايت روزآنلاين ديدم كه جناب ابراهيم نبوي نوشته است كه حسني را
نميشناسد. اين انگيزهء مناسبي شد براي قلمي كردن اين چند سطر.
دوم : حسني از نگاه يك چوزموري
راستش چند سالي ميشود كه اينجانب تلويزيون نميبيند. حالا علتش زياد مهم نيست.
بنابراين شناخت من از حسني محدود ميشود به سه ـ چهار بار زيارت اتفاقي ايشان
در منزل فاميل و دوستان.
ازاين شناخت اندك برداشتي دارم كه مينويسم :
حضرت حسني سابق و قهرمان ملي ـ ميهني فعلي ، نسبت به خيليها در كار مجريگري و
در زبان آوري سرتر هستند. مثلا چه كساني ؟ ميگويم :
۱ـ لونا شاد : شما اگر اتفاقي و بدون آشنايي قبلي كانالهاي ماهواره را بچرخانيد و شباهنگ
را ببينيد تا چند لحظه فكر ميكنيد كه داريد برنامهء شبكهء استاني اصفهان را نگاه ميكنيد.
از ركورد هر ده ثانيه يك تپق هم بگذريم.
مسلما آقاي حسني از خانم شاد به فارسي مسلط ترند.
۲ـ بهنود مكري : راستش بهنود فارسي را جوري حرف ميزند كه ما ايرانيها احتمالا در سال
۲۲۰۰ميلادي حرف خواهيم زد. نميشود شرحش داد...
قطعا حسني مسلط تر است.
۳ـ احمدرضا بهارلو : آقاي بهارلو در بين گفتگوهايش چنان هيجان زده ميشود و به طبع آن
طوري مكث ميكند و دنبال كلمه ميگردد كه آدم خيال ميكند بنده خدا آدامسش پريده
توي گلويش و نفسش بند آمده.
حتما حسني بهتر گفتگو ميكند.
بس است ؟
اما...
اما اين سه نفر چيزي دارند كه فرزاد حسني از آن بي بهره است.
آن چيز چيست ؟ صداقت...
متاسفانه رفتار ، گفتار و حركات ايشان آنچنان آميخته به تظاهر و رياست كه آدم عادي نميتواند
تحملش كند. ميخواهيد مثال بزنم ؟
اولا : من دورهء جديد برنامه اش را نديده ام ، اما اگر خاطرتان باشد در دورهء قبلي چنان دكوري
دور خودش چيده بود كه فقط همين را كم داشت كه يك كلاشينكف دستش بگيرد و بپرد
وسط صحنه كه : برادران و خواهران عزيز ، من از قلب شلمچه برايتان...
لطفا نگوييد دكور به او ربطي ندارد.
ثانيا : تا جاييكه من يادم هست ايشان حتا در برنامه هاي بي ربط ، حرفهايش را با خواندن
قرآن و حديث شروع ميكرد و ادامه ميداد و تمام ميكرد و باز خدا پدرش را بيامرزد كه
از خير خواندن سورهء بقره و دعاي كميل و گفتن اذان ميگذشت.
اينها به خودي خود اشكالي ندارد ، اما براي آدمي كه < واقعا > مذهبي باشد و مذهبي بودن
از وجناتش پيدا باشد ، نه براي حسني نامي كه زير ابرو بر ميدارد و هزار جور ادا و اطوار
دوشيزه وار از خودش درمي آورد. و بدتر از آن مذهبي بودن امريست شخصي ؛ گمان نميكنم
كسي كه هر پنج دقيقه يكبار در برنامه اش اعلام ميكند كه مومن و مذهبي است و در خانه
ننه اش فلان ميكند و فلان ميخواند مذهبي باشد.
ثالثا : و مهمتر از همه ، عرض ارادتهاي آنچناني به روحانيون و آزادگان و رزمندگاني كه مهمان
برنامه اش بودند... به قول جوات : اين ارادتت منو كشته...
يادم هست در برنامه اي كه چند سال پيش شبكهء سه برپا كرده بود تا به بهترينهاي شبكه
جايزه بدهد ؛ حسني را صدا كردند كه جايزه اش را بدهند و ايشان درحاليكه كنار
روحاني اي ايستاده بود با اشاره به او گفت :
< ميدونم خيليا فكر ميكنن دارم ريا ميكنم... اما ما هرچه داريم از بركت وجود امثال حاج آقاست!>
....
سوم : قهرمان خيالي يا خيال قهرماني
حال سوال اين است :
آيا فرزاد حسني اي كه من ميشناسم ، آنقدر ازخود گذشته است كه در برنامه اش
فرماندهء انتظامي تهران و اساسا عمليات نادرست نظام برضد زنانمان را به چالش بكشد ؟
آيا حسني چنان جسارتي دارد كه بگويد نود درصد اين زنان ، فاحشه و فراري و مفعول و
مغفول و مأبون نيستند ؟
از ته دل آرزو داشتم جواب مثبت باشد...
اگر جواب شما مثبت است ، ميپرسم نتيجهء اين كار چه شد ؟
غير ازاين كه در بو ق و كرنا كردند كه امت خداجو به رفتار مجري برنامه اعتراض كردند و خواستار
شدت بخشيدن به طرح امنيت اجتماعي شدند ، حاصلي داشت ؟
چهارم : پيامي به ابراهيم نبوي
بنده در اينجا واسطه ام و پيام آن يكي حسني را به نبوي ابلاغ ميكنم :
< اي نبوي، اي قزويني،حيا كن،منو رها كن، بچسب به اين حسني،خداييش خوب چيزيه ها
از دستت ميري ها.>
آخر: هفت سال بي بامداد
هفتمين غروب احمد شاملو را در حالي پشت سر ميگذاريم كه جاي خاليش به شدت احساس
ميشود. ضمن عذرخواهي از او بابت اينكه در اين مدت هفت بار سنگ قبرش را با پتك خرد
كردند ، اين مطلب را با قسمتي از يكي از شعرهاي خودش به پايان ميبرم.
آخر بازي
....
تو را چه سود فخر به فلك بر فروختن
هنگامي كه هر غبار راه لعنت شده نفرينت ميكند ؟
تو را چه سود از باغ و درخت
كه با ياسها به داس سخن گفته اي.
آنجا كه قدم برنهاده باشي
گياه از رستن تن ميزند
چرا كه تو
تقواي خاك و آب را هرگز باور نداشتي.
فغان كه سرگذشت ما
سرود بي اعتقاد سربازان تو بود
كه از فتح قلعهء روسبيان باز مي آمدند.
باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد
كه مادران سياه پوش
داغداران زيباترين فرزندان آفتاب و باد
هنوز از سجاده ها
سر برنگرفته اند.
باقي بقايتان...