اول : سلام
به حضور گل گلابتان عارضم که دو شب پیش نمیدانم بر اثر کدام دسیسه ای ، بنده چند ساعتي
مسدود شدم و خوشحالم كه باز مسعود شده ام. گمان نميكردم تا اين حد دلبسته ء اين
چوزموري بيمقدار باشم. بهرحال بدانيد و آگاه باشيد كه :
۱ـ هنوز خطر فيلترينگ از سر بلاگفا رفع نشده است.
۲ـ دارند گوگل را هم مسدود ميكنند. بنابراين شمايي كه در حال انجام كارهاي زير هستيد، بجنبيد:
تهيه ء مخمل براي انقلاب مخملي ، نارنج براي انقلاب نارنجي و ساير توطئه ها...
دوم : لوطي انتري
درست است كه سن و سال ما قد نميدهد ، اما خوانده ايم و شنيده ايم كه زماني در اين مملكت
اشخاصي بوده اند به اسم لوطي انتري. اين حضرات كارشان نمايش با يك فروند ميمون بوده و
از جملهء هنرنمائيهايشان اين بوده كه از ميمون بپرسند :
ــ مونس ، جاي دوست كجاست ؟
و انتر مزبور هم با دست بالاي سرش را نشان ميداده.
ــ جاي دشمن كجاست ؟
جناب ميمون هم ماتحتش را مورد اشاره قرار ميداده است.
و حالا ، اي كساني كه بنده ء بيمقدار را از نزديك ميشناسيد و متهمم ميكنيد به اينكه آدمي هستم
خشن ، عصبي ، گوشه گير ، كم حرف ، پر حرف و ....
همهء اينها را به جان ميپذيرم و منت دارم ، اما ، قربانتان گردم ، باور بفرمائيد من هرچه باشم
از آن ميمون كمتر نيستم ؛ هنوز ميدانم جاي دوست كجاست و جايگاه دشمن كجا.
من هر كسي را در جايگاه خودش به جا مي آورم.
سوم : لقب جديد
راستش با عرض معذرت ، من يك لقب ديگر به القاب خودم ميخواهم اضافه كنم و آن چيزي نيست
جز : فاكر. اين عنوان را به دو دليل به خودم ميدهم. يكي اينكه ما دائما خدا را شاكر هستيم
ولي از آنطرف ايشان چپ و راست دارد بنده را فاك ميكند.
حالا يا سوراخي كوتاهتر از سوراخ ما گير نياورده ، يا اينكه مثل بعضي دوستان حرف ما را
چپكي متوجه ميشود. باور بفرمائيد يا نه ، اگر صبح از خدا بخواهم كه :
ــ خدايا يه روزنهء اميد برام باز كن.
نصف شب سقف خانه مان مي آيد پائين.
چهارم : توكا ترور ميشود
در سالروز حملات تروريستي يازدهم سپتامبر ، توكا دچار حملهء يك عده تروريست قرار گرفت
و ظاهرا ماجرا همچنان ادامه دارد. ماجراي فضله گذاري را كه يادتان هست ؟
اين فضله گذار محترم كه با اسم ‹‹ عزرائيل ›› مينويسد ، براي من نوشته كه زود قضاوت نكنم.
چشم دوست عزيز ، من اصلا هيچ قضاوتي نميكنم . مسأله هم تو يا هر كس ديگر نيست.
درد اينجاست كه ما مردمي هستيم كه نه دوستي مان دوستي ست و نه دشمنيمان ، دشمني.
ما ياد نگرفته ايم كه مثل يك انسان متمدن انتقاد كنيم ، دشمني كنيم و حتا دوست بداريم.
ما ملتي هستيم كه همه چيزمان در خفا ميگذرد. ما در قرن ۲۱ همچنان اهل خفيه نويسي و
دعا و نفرين و جادوجنبليم. ما كساني هستيم كه بيش از هر ملت ديگري اين واژه ها را
به كار ميبريم و عاشقشان هستيم : توطئه ، مخفي كاري ، خفا ، اختفا ، خفه ، خفقان و ....
غير از اين است ؟
چه اشكالي دارد كه تو دوست خوب ، اگر با توكا يا هركس مشكلي داري ، متمدنانه و علني بجنگي؟
پنجم : غول يوناني و انچوچكهاي وطني
در اساطير يونان غولي بوده كه اسمش خاطرم نيست.اين غول ، تخت خوابي داشته و علاقهء
عجيبي داشته كه همه ، اندازهء اين تخت او باشند. بخاطر همين سرراه ملت قرار ميگرفته و
هركس را كه اسير ميكرده روي تختش ميخوابانده كه ببيند طرف اندازه هست يا نه.
اگر بلندتر بوده ، طرف را اره ميكرده و اگر كوتاهتر ، آن مفلوك را كش مي آورده تا سايزش درست شود.
اما در اين سوي دنيا ، در ايران باستاني ، ما كمتر غول ( از نوع خوب يا بدش ) داشته ايم و داريم.
ما انچوچك داريم. اصلا ما ملتي انچوچك پرور هستيم. به همين دليل انچوچكهاي وطني
دوست ندارند كه شاهد بال و پرگرفتن و رشد كسي باشند.آنها ميخواهند همه انچوچك باقي بمانند.
ششم : توكا و لينكهايش
راستش ما عادت داريم هر جلسه كسي را اينجا دراز كنيم و پنبه اش را بزنيم.و اين بار نوبت
همسايهء ديوار به ديوارمان است : توكا نيستاني.
آخر توكا جان ، جان آن مرد ژاپني كه توي عكس بغل دستت ايستاده و از ترسش دارد لبخند ميزند ،
اين چه لينكهائي ست كه توي وبلاگت گذاشته اي ؟
همه شان آدم حسابي اند ، اما چند تا لينك هم به وبلاگهايي بده كه اندكي خاكي باشد و
آدم وقتي ميخواند دچار عقدهء بيسوادي و بي ادبي و فرنگ نرفتگي نشود.
جان من شما قضاوت كنيد ، اين هم شد وبلاگ :
‹‹ ... الهي موش بخوره شماها رو...از كجا فهميدين كه من پا به ماهم ؟ آره...درسته...دوروز
ديگه مونده... ميخوام سزارين كنم...اما از آمپول ميترسم...ديشب همينو به شوهرم ، فتح الله
گفتم... اونم با ظرافت خاصي بهم گفت :
ــ بيبين آبجي ، يا باس بري زير آمپول يا باس خودت تركمون بزني.
منم با لطافت بهش گفتم :
ــ اوا فتح الله ، از كي تا حالا دم درآوردي گوزو ؟
خلاصه همينجور ظرافت و لطافت بود كه ميباريد. ››
بيخود دنبال اين وبلاگ نگرديد ، چون وجود ندارد !
هفتم : اين زنهاي پررو
آقايان محترم ، متوجه شده ايد كه اين زنها از وقتي مقام سوم انتحار را كسب كرده اند
چقدر پررو شده اند ؟ ديده ايد چه قيافه اي ميگيرند ؟
پيشنهادي دارم. هر وقت و هرجا زني را ديديد كه دارد مقام سوميش را به رختان ميكشد ، شما هم
كم نياوريد و فورا با دستتان به آنجايتان اشاره كنيد و اين ترانهء خانم ‹ سوزاك روشن › را بخوانيد :
عمرا اگه لنگه شو پيدا كني....
يا اگر مأخوذ به حيا هستيد آن يكي را بخوانيد :
آهاي اي گل بدبو.....
خلاصه كم نياوريد.
هشتم : ژاك پرور
ــ كجا ميروي زندانبان زيبا
با اين كليد آغشته به خون ؟
ــ ميروم آنرا كه دوست ميدارم آزاد كنم
اگر هنوز فرصتي به جامانده باشد.
آنرا كه به بند كشيده ام
از سر مهر ، ستمگرانه
در نهاني ترين هوسم
در شنيع ترين شكنجه ام
در دروغهاي آينده
در بلاهت پيمانها.
ميخواهم رهائيش بخشم
ميخواهم آزاد باشد
و حتا از يادم ببرد
و حتا برود
و حتا بازگردد
و ديگر بار دوستم بدارد
يا ديگري را دوست بدارد
اگر ديگري را خوش داشت.
و اگر تنها بمانم و او رفته باشد
با خود نگه خواهم داشت
هميشه
در گودي كف دستانم
تا پايان عمر
لطف پستانهاي الگو گرفته از عشقش را.
‹‹ باقي بقايتان ››
به حضور مبارك دوستان خودم عارضم كه هنوز و همچنان معتقدم اين وبلاگ جا نيفتاده است.
حالا چرا ؟ خودم هم نميدانم. راستش اصلا نميدانم اين وبلاگ دربارهء چيست و اصولا
چه هدفي را دنبال ميكند يا اينكه بايد درپي چه چيزي باشد.
فعلا خودم را با اين دلخوش كرده ام كه دارم حرفهاي دلم را مينويسم ، هر چيزي كه به ذهنم
ميرسد را دارم با شما قسمت ميكنم.
حالا اينكه اين حرفها به يك لعنت شيطان مي ارزد يا نه ، قضاوتش با شما.
و يك چيزك ديگر... ما بالأخره نفهميديم بايد به چه ميزان بنويسيم ؟ نميدانم آستانهء تحمل شما
چقدر است ؟ اگر كوتاه مينويسم ، ميگويند كه چرا تنبلي ميكني ؛ اگر بلند مينويسم ،
كسي حوصلهء خواندن ندارد و به طومارنويسي متهم ميشوم.
حالا برويم ببينيم چه پيش مي آيد...
دوم : هواي كهنه
راستش ما ديگر از نقش بازي كردن خسته شده ايم. آخر تا كي بايد برويم وبلاگهاي كاردرست
آدمهاي درست و حسابي را دزدكي بخوانيم و نوشته هايشان را بدزديم و بيائيم در اينجا
فيلم و كتابي كه هرگز نديده و نخوانده ايم را به شما معرفي كنيم.
تازه باز خوب بود اگر بدرد كسي ميخورد. اما در راستاي افشاگري بنده ميخواهم دلائل اين دزدي
و آن نقش بازي كردن را برايتان بگويم. يكي اينكه دلم ميخواهد خودم را آدم روشنفكر باسوادي
نشان بدهم ؛ دوم اينكه با صاحبان آن آثار قرارداد داريم كه در ازاي معرفي كارهاشان
پورسانتي هم به ما بدهند.
والله... مگر ما چه چيزمان از توكا كمتر است كه ايده هاي يحيي تدين را سرقت ميكند ؟
در اين راستا از اين به بعد هرازگاهي هواي كهنه خواهيم داشت. شروع ميكنيم :
فيلم سينمائي : فيلم پشت صحنهء سريال نرگس ، با شركت زهره و امير تيمور كجدول.
لازم به ذكر است كه چون بازيگر مرد مدتي كشتي كج كار ميكرده ، اعضاي بدنش اندكي
كج شده و به شكل كمان درآمده است.
( نكتهء جالب اين است كه اگر آمار نيروي انتظامي را در مورد تعداد سي دي هاي فروخته شده
را بر جمعيت كشور تقسيم كنيد ، به هر نفر سه چهار تايي ميرسد. آنوقت حضرات قلم به دست
وقتي كه درمورد اين موضوع مينوشتند هميشه با اين جمله شروع ميكردند :
‹‹ البته من آن فيلم كذايي را نديده ام... ››
قربانتان گردم ، پس اين فيلم كذايي را چه كسي ديده كه ركورد فروشش به فيلم تايتانيك ميرسد ؟ )
شعر : بيشتر اشعار شاعران جديد.
( توي مجله اي خواندم كه شاعر مذكر جواني دفتر شعري چاپ كرده و خط آخر يكي از اشعارش
اين بوده : به ماهم زنگي بزن بانو
و در زير اين مصرع (!) شمارهء موبايلش را مرقوم فرموده .خدايا.... )
كتاب : اصلا حرفش را هم نزنيد.فقط مجله بخوانيد.
مجله : راهنماي زندگي ، راهنماي ج...دگي ، خانوادهء سبز ، فلان سرخ و ....
موسيقي :سنتي: آقاي افتخاري تنها موزيسيني هستند در سطح جهان كه هر هفته
يك كاست ازشان بيرون مي آيد ، استفاده كنيد.
پاپ : ترانه اي جاويدان از دوستارهء پرفروغ ، كامران و هومن يا همان ‹‹ كانران و هورني ››
به اين مضمون : اينكه فكركردن نميخواد شعر بايد خودش بياد
( البته آنها دو بيت از اين ترانهء گرانقدر را جاانداخته اند ، كه ميگويد :
شعر اصلا شعور نميخواد بايد زور بزني خودش بياد
ريدمون كه ديگه زور نميخواد عن بايد خودش بياد
البته شاعر محترم نفرموده اند كه كساني كه يبوست دارند بايد چه كنند ؟
بيچاره سهراب و شاملو كه اسمشان را قاطي اين خزعبلات كرده اند. )
كوچه بازاري : جواد يساري ، ترانهء ماندگار : بزنم به تخته رنگ و روت وا شده
( نميدانم چرا احساس ميكنم طرف از دستشوئي بيرون آمده و شاعر اينرا برايش سروده )
كافيست ؟
فقط يك نكته : آنهايي كه ميگويند ما بايد قدر هنرمندانمان را بدانيم ، سخت در اشتباهند. چرا ؟
چون هيچ مملكتي را در دنيا پيدا نميكنيد كه مثل ما چند كپي دست اول از هنرمندانشان
داشته باشند.ما ۴ تا داريوش ، ۸ تا ابي ، ۲ تا رادپور ، ۲۵۰۰ سهراب و... داريم.
وقتي اينها را داريم ، چه نيازي به حفظ هنرمندان داريم ؟ فلاني از گرسنگي مرد ؟
به درك ، ده تا عين خودش را داريم.
سوم : افتخارآفريني زنان ايراني
در خبرها آمده بود كه زنان ايراني در ..... رتبهء سوم جهان را كسب كرده اند.
فكر ميكنيد ، كلمهء افتاده چيست ؟ در خوشبختي ؟ رفاه ؟ امنيت ؟ يا...
البته همهء اينها هم هست ، ولي كلمهء مورد نظر ‹‹ خودكشي ›› است.
مباركمان باشد.
چهارم : برندگان مسابقهء ترجمه
بالأخره ، پس از بررسي ترجمه هاي شما و مشورت با كارشناسان ، نتيجهء مسابقهء ترجمهء
ضرب المثلها را اعلام ميكنيم و به برندگان جايزه اي به رسم يادبود ميدهيم.
هيئت داوران متشكل از استاد سياوش ، جناب رباعي و حضرت چوزموري همهء شما را برنده
اعلام نموده و جايزه تان هم بدين قرار است :
بنده خدمت شما كه همگي انگريزيتان خوب است ، كتاب ترجمه نشده اي معرفي ميكنم كه
براحتي و برروي اينترنت هم قابل دسترسي است :
اوليس ــــ اثر : جيمز جويس
برويد بخوانيد و لذتش را ببريد. بهتان قول ميدهم كه اگر لذت نبرديد ، هر جايزه اي كه بخواهيد
تقديمتان ميكنم.
پنجم : مترجم متعهد
عارضم كه اوليس ، هنوز و همچنان به عنوان برترين رمان تاريخ ادبيات جهان مطرح است.
خوشبختانه به تمام زبانهاي زنده و مردهء دنيا هم ترجمه شده ، غير از فارسي.
اين ماجرا هم تعريف كردنيست كه اجازه بدهيد برايتان بگويم.
آقاي منوچهر بديعي مترجم هستند.احتمالا ميشناسيدشان. از ترجمه هايشان :
بازار خودفروشي ، ژان باروا و ...
ايشان يك دهه عمر شريفشان را روي ترجمهء اوليس گذاشتند. فارغ از ماحصل كار ، كارشان
قابل تقدير است چرا كه هركسي جرأت نزديك شدن به اين شاهكار را ندارد.
پس از اينكه كار ترجمه تمام شد و ايشان كتاب را به نشر نيلوفر سپرد براي چاپ ، ناشر نتوانست
براي كتاب مجوز بگيرد. دليلش هم ظاهرا اين بود كه گفته بودند كتاب غير اخلاقيست.
پس از كش و قوس فراوان ، ارشاد اجازه داده بود كتاب چاپ شود مشروط بر اينكه فصلهايي
از كتاب را يا حذف كنند يا به زبان ايتاليائي چاپ كنند !
كتاب درنيامد و جامعهء كتابخوان و مشتاق در حسرت خواندن اوليس ماند.
تا اينجا را داشتيد ؟
حالا : در تمام اين سالها ما فكر ميكرديم كه درنيامدن كتاب به اين دليل بوده كه مترجم راضي
نشده كه كتابش را جراحي كنند . در دل به او آفرين گفتيم و كارش را تأييد كرديم.
تا اينكه يكي دو سال پيش ، روزنامهء شرق مصاحبه اي انجام داده بود با يكي از دوستان
آقاي بديعي ، كه خودشان هم مترجمند.( آقاي بهرام مقدادي ، مترجم رمان آمريكاي كافكا )
ايشان گفته بودند كه من از بديعي پرسيده ام كه چرا كتابت را چاپ نميكني ؟
و بديعي در جواب گفته اند كه :
ــ ترسيدم يه جووني بياد يه چاقو بكنه تو شكمم و بگه تو اخلاق منو فاسد كردي.(!!!!!!!!!!!!!!)
در جواب چنين مترجم متعهدي واقعا چه ميتوان گفت جز : زكي !
آخر مرد حسابي ، تويي كه خودت به كار خودت اعتقاد نداري...
اين هم يك چشمهء ديگر از اعجوبگي ما ايرانيها.
ششم : كيش شخصيت
يكي از دوستان ، كه بسيار هم مورد احترام منند ، برايم نوشته بودند كه :
‹‹ تو هم از شاملو براي خودت بت ساختي... ››
من البته نفهميدم كه ايشان بر چه مبنايي به چنين نتيجه اي رسيده اند و خوشحال ميشوم
كه برايم توضيح بدهند.
اما كليت حرفشان را قبول دارم ، بيشتر ما ايرانيها ، متأسفانه به اين درد شرم آور دچاريم.
قبلا در موردش نوشته ام و باز هم خواهم نوشت. اما براي تنوع ، بد نيست كه نمونهء جالبي
از كيش شخصيت را دراينجا نقل كنم.
مهدي اخوان لنگرودي ، ظاهرا شاعر و محقق است. البته بنده به شخصه هيچ دفتر شعر يا
تأليفي از ايشان نديده ام. كتابي كه از ايشان درآمد و بد هم نفروخت ، كتابي بود به نام :
‹‹ يك هفته با شاملو ››.
ظاهرا شاملو در راه بازگشت از آمريكا ، به منزل اين آقا در اتريش ميروند و چند روزي را ميمانند.
اگر بت پرستي و بت سازي را ميخواهيد ببينيد ، برويد اين كتاب را بخوانيد.
در جايي از كتاب اخوان نوشته كه :
آيدا داشت موهاي آقا ( شاملو ) را كوتاه ميكرد. من هم رفتم كيسه اي آوردم و موهاي چيده شده
را جمع كردم و درآن ريختم تا يادگاري نگه اش دارم.(!)
البته تقصير خود شاملو بوده ، اگر هيبتش را مثل ميرزا كوچك خان ميكرد ، ديگر كسي جرأت
نداشت آنهمه پشم را به يادگار نگه دارد.
حالا كه اينطور است ، ما هم براي اينكه از جناب اخوان عقب نيفتيم به چند تن از مشاهير
نامه نوشتيم و تقاضاي يادگاري كرديم و قصد داريم براي باقيشان هم بنويسيم.
از ابي ، خوانندهء معروف ، خواستيم كه وصيت كند كه بعد از مرگش ، دماغش را برايم بفرستند.
از آقاي عصار خواننده هم خواستيم كه يكي از شورتهايش را به ما بدهد تا ما هم بدهيم از
پارچه اش برايمان يك پالتوي شيك بدوزند و يادگاري داشته باشيم.
هفتم : آرزو
از گرمسير تا سردسير ، از ييلاق تا قشلاق ، از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب ؛
هركه هستيد و هر مرامي كه داريد ، برايتان شادي ماندگار آرزو ميكنم.
غم و غصه هايتان را به دست باد بدهيد.اندوهتان بربادباد.
اگر شادي خانم را ديديد ، بگوييد سري هم به ما بزند و خيالش راحت باشد كه نميخورمش.
هشتم : شاملو
نميتوانم زيبا نباشم
عشوه ئي نباشم در تجلي جاودانه.
چنان زيبايم من
كه گذرگاهم را بهاري نابه خويش آذين ميكند :
در جهان پيرامنم
هرگز
خون
عرياني جان نيست
و كبك را
هراسناكي سرب
از خرام
باز نميدارد.
چنان زيبايم من
كه الله اكبر
وصفي ست ناگزير
كه از من ميكني.
زهري بي پادزهرم در معرض تو.
جهان اگر زيباست
مجيز حضور مرا ميگويد.
ابلها مردا
عدوي تو نيستم من
انكار توأم.
‹‹ باقي بقايتان ››
عارضم كه ما ايرانيها ، عادت داريم به داشتن يك دشمن خيالي. انگار تا اين دشمن موهوم نباشد
كه در زندگيمان اخلال كند و در كارمان كارشكني ، چرخمان نميچرخد و مدام احساس ميكنيم
كه چيزي كم داريم . دائي جان ناپلئون و دشمني انگليسا را كه يادتان هست ؟
اين قضيه تا جائي در زندگيمان نقش دارد كه اگر اين دشمن فرضي را پيدا نكنيم ، يكي از دوستان
را انتخاب ميكنيم و با او دشمن ميشويم تا بتوانيم خلأ را پر كرده و همهء تقصيرها را هم به
گردهء او بيندازيم.
حالا خدا پدر مادر اين شوكا را بيامرزد كه اين خلأ را براي من پر كرد و نگذاشت من از عقدهء
بي دشمني بميرم. و حالا كه معلوم شد دشمن كيست ، كمي گرد و خاك به پا ميكنيم.
عرضم به حضور انورتان كه دشمن و اياديش در كامنت جديدشان براي من نوشته اند كه
من مطلب كم آورده ام... باشد ، ما هم جواب ميدهيم.
دوم : چوزموري عوض ميشود
دشمن محترم ، واقعيت اين است كه بله ، من مطلب كم آورده ام. و از آنجائي كه از اين نوع
نوشتن خسته شده ام و قصد دارم كه سبك و سياقم را عوض كنم ؛ برايتان چند چشمه مي آيم
تا شما هر كدامش را كه دلتان خواست انتخاب فرموده و بنده از اين به بعد از سلك چوزموري
به درآمده و جامهء جديدي بپوشم. باقي دوستان هم ميتوانند نظر بدهند.
پيشنهاد اول :
اين است كه بنده به هيبت بانويي نوبالغ درآيم و با گذاشتن اسم ‹‹ پيشي ملوس ›› روي خودم
مطالبي از اين دست به خوردتان بدهم :
‹‹ امروز مامي رفت بيرون ، منم زنگ زدم به بوي فرندم كامي كه بياد پيشم... اومد... واي ماي گاد...
تا درو وا كردم اومد تو و فلان كرديم... درو كه بستم باز فلان كرديم... رفتم تو كيچن كه بانانا بيارم
بخوريم ، اومد و دم يخچال باز فلان كرديم...در يخچالو كه بستم يه بار ديگه فلان كرديم...
پوست موز رو كه كندم باز فلان كرديم... موز رو كه خورديم يه بار ديگه فلان كرديم...
وقتي ميخواست بره ، بغل جاكفشي يه دور ديگه فلان كرديم... واي خدا چقده فلان كرديم
چقدر من فلان فلان شده هستم... سي يو... ››
پيشنهاد دوم :
اصلا چطور است كه به هيأت يكي از اين شعراي پست مدرن دربيايم كه شكرخدا تعدادشان هم
كم نيست و طرفدار هم زياد دارند. كافيست عكسي از خودم را درحاليكه دو تا سيگار دردست
دارم و خيلي هم پكر هستم بگذارم توي وبلاگ و با شعرهايي از اين دست ملت را خفه كنم :
هاي ضعيفه
چوزموري مينوازد: البته نه با گيتارش!
برو قليونمو چاق كن
چاقمم قليون كن
رسيورم سوخته
سوخته كه سوخته پدرسوخته
بواسيرم درد ميكنه كه بادي بدم
با اجازه :
قيـــــــــــــــــــــــــــــژ
ببخشيد اگر بو داد
من بادمجون دوست ندارم.
بهرحال از اين وبلاگها زيادند. ما هم يكيشان. تعارف نكنيد ، امر بفرماييد تا ما انجام دهيم.
سوم : خطاب به خودم
از آنجايي كه من هميشه ميدانستم كه بيسوادم و جديدا هم متوجه شده ام كه مطلب كم
مي آورم ، دو تا نقل قول مينويسم كه به خودم چيزهايي را يادآور بشوم.
۱ـ شخصي ، كه اسمش يادم نيست ، ميگويد :
‹‹ اگر براي مطالعه وقت نداريد ، آنرا صرف نوشتن نكنيد. ››
۲ـ روزي يكي از دوستان ماريو وارگاس يوسا ، نويسندهء معروف ، از او ميپرسد :
ــ تا حالا كارهاي استاندال رو خوندي ؟
وقتي يوسا ميگويد كه نخوانده ، به او ميگويد :
ـــ برو بخوان ، دنيا كه از پنج دقيقه پيش بوجود نيومده برادر.
چهارم : جامعه شناسي خودمان
كتابي را كه بهتان معرفي كردم و اسمش ‹‹ جامعه شناسي خودماني ›› بود كه يادتان هست ؟
به فكرم رسيد كه نويسندهء اين كتاب ، بخاطر ملاحظه يا هر دليل ديگر ، پاره اي خصلتهاي
ايرانيها را از قلم انداخته است. و بعد به ذهنم رسيد كه خود ما ، يعني شما و من ، ميتوانيم
اين كار را ادامه بدهيم و كاملش كنيم. در اينجا يكي دو نمونه مي آورم و اميدوارم شما
هم كمكم كنيد.
پنجم : مردها و نگاهشان به زنها
ميدانيد ، زياد پي علت و دليل نيستم ، اما چه بخواهيم و چه نخواهيم ، نگاه بيشتر ما
مردهاي ايراني به خانمها ، نگاهيست يا به شدت جنسي يا مادي يا هردو.
نگاه جنسي كه تكليفش معلوم است. بيشترمان وقتي به خانمي نگاه ميكنيم ، او را لخت
تصور ميكنيم ؛ دله ايم ؛ هيزيم ؛ برايمان قابل تصور نيست كه جنس مخالفي را به عنوان يك
دوست منهاي جنسيت و مسائل جنسي بپذيريم ؛ وقتي به زني فكر ميكنيم ، اول اندام و سينه
و كون و كپلش را مجسم ميكنيم و در درجهء دوم به فكر قابليتهاي ديگرش ميافتيم.
براي ما ، زني شاعر ، اول ‹‹ گوشت ›› و ‹‹ تيكه ›› و ‹‹ هلو ›› است و بعد شاعر.
البته داشتن نگاه جنسي ، به خودي خود بد نيست. ولي اغلب ما غالبا فراموش ميكنيم كه
هر كسي جايگاه خودش را دارد و هر چيزي جاي خودش.
بيشتر ما معتقديم كه : ‹‹ به هر چمن كه رسيدي ، گلي بچين و برو ››.
اگرچه ازآنجايي كه ما ايراني هستيم و دچار افراط و تفريط هميشگي ، بعضي وقتها هم قاطي
ميكنيم. يعني ، آنجايي كه بايد دلبري كنيم ، ناگهان تبديل ميشويم به ‹‹ خواجهء حرمسرا ››
و به سبك ‹‹ پهلوانان هرگز نميميرند ›› تا ميكنيم و طرف را از هرچه غيرت و مردانگيست
سير ميكنيم ؛ بعضي وقتها هم از آنطرف بام سقوط ميفرمائيم ، يعني اينكه درجايي كه بايد
بصورتي انساني و سالم ظاهر شويم به ناگاه تبديل ميشويم به ‹‹ ميرزا ابول حشرالممالك ››.
اما نگاه مادي چيست ؟ عرض ميكنم.
ششم : رستم التواريخ
بيشتر ما زنها را موجوداتي ميدانيم كه كاري ندارند بجز كشيدن نقشه براي سركيسه كردن
شوهرها و دوست پسرها. اين معر را حتما شنيده ايد :
درخت مكر زن صد ريشه دارد فلك از دست زن انديشه دارد
هرگز هم با خودمان فكر نميكنيم كه اگر زني هست كه اينگونه مي انديشد ، او معلول معصوم
جامعهء مردسالار است و بس. جامعه اي كه زنها را در پستوي خانه ميخواهد براي پختن و روفتن
و شستن كون بچه. چنين زني مسلما هيچ آيندهء روشن و مطمئني براي خودش متصور نيست.
گفتم كه با ريشه ها كاري نداريم. اگر اجازه بدهيد مثالي ذكر كنم از كتاب رستم التواريخ
كه نشان ميدهد اين نوع نگاه خاص امروز و ديروز نيست.
هاشم آصف در كتابش حكايتي نقل ميكند كه من به زبان خودم بازگويش ميكنم.
از قصه ، آنهم واقعيش كه بدتان نميآيد ؟
در آن روزگار و در شهر شيراز ، دختري بوده بس زيبا و پريروي. اين دختر خواستار و خاطرخواه
بيشمار داشته و اين دلدادگان هر شب در محفل دختر جمع ميشده اند و هريك از مال و منالش
دم ميزده تا بلكه با غلبهء بر حريفان دل بانو را بدست آورده و او را به حجله بكشاند.
تا اينكه روزي سروكلهء پسر جواني در جمع عشاق عليامخدره پيدا ميشود كه از جيفهء دنيوي
هيچ بهره نداشته و تنها دارائيش شعر و شاعري و سخنوري بوده است.
جوانك از اول مجلس شروع ميكند به سخنراني و شعرخواني و دلبري. جوري كه باقي عاشقان
مهر سكوت بر لب ميزنند و چون حريف زبان جوانك نميشوند ، در گوشهء گود كز ميكنند.
دختر كه اين را ميبيند و بعد ميفهمد كه پسر بي چيز است ، خودش دست به كار ميشود و
دف به دست شروع به خواندن اين شعر ميكند :
پسران حسن يوسفي دارند دختران طلعت زليخايي
به سيم و زر سر فرود آرند نه به افسون شعر و ملايي
كه يعني جناب عاشق شاعر ، چون مالدار نيستي ، پاشو فلنگ را ببند كه مقبول طبع ما نيستي!
آقايان عزيز ! اگر حرفهايم اشتباه است ، گوشزد بفرماييد.
اما ... خانمها ديدشان نسبت به مردها چگونه است ؟ اينرا بايد خودشان بنويسند.
هفتم : هواي تازه
نوبتي هم باشد نوبت معرفي در و گوهر است.
كتاب : رمان : سفر به انتهاي شب ـ اثر سلين ـ ترجمهء درخشان مرحوم فرهاد غبرايي
زندگينامه : شناختنامهء شاملو ـ تأليف جواد مجابي ـ نشر قطره
سينمايي : گفتگو با بيلي وايلدر ـ از كمرون كرو ـ ترجمهء گلي امامي
( كمرون كرو همان كارگردان فيلم ‹‹ تقريبا مشهور ›› است. كتاب را از دست ندهيد. )
موسيقي : كلاسيك : سمفوني نهم بتهوون ـ به رهبري فون كارايان.
( اين اثر به نظرم در وصف شادي است.كمبود من و تو . قطعهء كرال آخرش ‹‹ چكامهء شادي ››
نام دارد و اثر شيللر است. )
تك آهنگ : آستورياس ـ از ايزاك آلبنيز
( اصلش براي پيانو است اما اگر به حرف يك گيتاريست گوش ميدهيد عرض ميكنم كه اجراي
گيتار كلاسيكش را گوش دهيد كه منفجرتان ميكند.پيشنهاد من اجراي نارسيسيو يپز است.)
پاپ ايراني : ترانهء پرندهء مهاجر ـ از داريوش
سنتي : كاست ‹‹ عشق داند ›› ـ از شجريان با تار بينظير لطفي.
( آنجايي كه استاد ميخواند : لاف عشق و گله از يار بسي لاف دروغ
عشقبازاني چنين مستحق هجرانند
مو بر اندامتان سيخ ميشود. )
فيلم : ۱ـ با او حرف بزن ـ به كارگرداني پدرو آلمودووار
يا : ۲ـ راههاي جانبي ـ به كارگرداني الكساندر پين ـ بابازي درخشان پل جياماتي
هشتم : ريشهء باددرماني
راستش من مرض خاطره تعريف كردن دارم. چون امشب هم مرضم عود كرده ، ميخواهم برايتان
خاطره اي بگويم و طي اين خاطره برايتان روشن كنم كه اصلا چه شد كه من باددرماني را
اختراع كردم.
در دورهء پربار دانشجويي ، دوستي داشتم كه همدانشگاهي بود و دانشجوي شيمي.
اسمش علي بود و ترك بود و ملقب به ‹‹ علي سلاخ ›› . البته فكر نكنيد كه آدم رستم صولتي
بود ، نه . خود من هم آخرش نفهميدم كه علي ، با آن هيكل ريقماسي و قيافهء زردنبويش
چطور چنين لقبي پيدا كرده بود. باور كنيد يا نه ، خودش هم نميدانست.
علي آقا ، عاشق يكي از همكلاسيهايش بود. و متأسفانه ظرف مدت سه سال هرچه فوت و فن
بلد بود به كار بسته و به نتيجه نرسيده بود و نتوانسته بود كه دل خانم را بدست بياورد.
روزي از روزها دوستمان تصميم ميگيرد براي آخرين بار برود و با دخترك صحبت كند و به قولي
اتمام حجت كند و براي هزارمين بار ابراز عشق بفرمايد. ظاهرا خانم هم براي هزارمين بار
دست رد به سينهء علي ميزند و در آخر كار هم تف پرملاتي حوالهء صورت آن بينوا ميكند.
حالا رفيق ما چه گفته بود و چگونه ابراز عشق كرده بود كه چنين جوابي گرفته بود ، نميدانم .
ما چند روزي از علي بيخبر بوديم. تا اينكه يك روز صبح كلهء سحر ، حوالي ساعت ده
كه ما در خواب ملوكانه بوديم و در عالم رويا علم اندوزي ميفرموديم ، در زدند. علي بود.
با ظاهري افسرده و پريشان آمد و روبرويم نشست.
ــ هيچ معلومه كجايي علي ؟
ــ من خودكشي كردم.
ــ كي ؟
ـــ دو روز پيش.
ــ نمردي ؟
ــ نه بابا.
ــ برام تعريف كن.
علي تعريف كرد كه دو روز پيش به قصد خودكشي به فلان پارك ميرود و سه گرم ترياك فرد اعلا ميخرد
و همانجا ترياك را ميخورد و بعد يك ليوان چايي ديشلمه هم ميكشد رويش و سپس سيگاري
آتش ميزند و به انتظار عزراييل ثانيه شماري ميكند.تا اينكه بعد از دقايقي احساس دلپيچه
به او دست ميدهد و چون فرشتهء مرگ را نزديك ميبيند به توالت پارك ميرود و...
ــ خوب ، بعد چي شد ؟
ــ هيچي ... رفتم تو توالت و شلوارمو كشيدم پايين و نشستم... حالم خيلي بد بود.
ــ بعد چي شد ؟
ــ بعد اوليش اومد...
ــ اولي چي اومد ؟
ــ اي بابا... گوز ديگه... گوز اومد.
ــ خب ، بعدش چي شد ؟
ــ هيچي ديگه ... بعدش هي اومد... هي گوزيدم ، هي خنديدم...هي...
ــ آخرش چي شد ؟
ــ هيچي ... كلي خنديدم و بعد حالم خوب شد...پاشدم رفتم خونه...اما جات خالي... چقدر
نئشه شده بودم...
بله قربان. از اينجا بود كه اين جرقه در ذهنم زده شد كه ميشود با باددرماني به جنگ افسردگي
رفت.حالا در مطلب بعدي خاطرات ديگري هم برايتان نقل ميكنم تا بدانيد اين متد را پس از
تحقيقات بسيار كشف كرده ام.
نهم : مولوي
من غلام قمـــرم ، غير قمر هيچ مگو
پيش من جز سخن شمع و شكر هيچ مگو
سخن رنج مگو ، جز سخن گنج مگو
ور ازين بيخبري رنج مبر ، هيچ مگو
دوش ديوانه شدم ، عشق مرا ديد و بگفت :
‹‹ آمدم ، نعره مزن ، جامه مدر ، هيچ مگو ››
گفتم : ‹‹ اي عشق ، من از چيز دگر ميترسم.››
گفت : ‹‹ آن چيز دگر ، نيست دگر ، هيچ مگو
من به گوش تو سخنهاي نهان خواهم گفت
سر بجنبان كه بلي ، جز كه به سر هيچ مگو ››
قمــــري ، جان صفتي ، در ره دل پيدا شد
در ره دل چه لطيف است سفر ، هيچ مگو
گفتم : ‹‹ اي دل ، چه مه است اين ؟ ›› دل اشارت ميكرد
كه ‹‹ نه اندازهء توست اين ، بگذر ، هيچ مگو ››
گفتم : ‹‹ اين چيست ؟ بگو ، زير و زبر خواهم شد ›
گفت : ‹‹ مي باش چنين زير و زبر ، هيچ مگو
اي نشسته تو در اين خانهء پر نقش و خيال
خيز ازين خانه برو ، رخت ببر ، هيچ مگو ››.
‹‹ باقي بقايتـــان ››
به حضور مباركتان عارضم كه بندهء بيمقدار هنوز در حال حيات هستم و همچنان هم در
سنگر وبلاگ حضور دارم و فعلا قصد دست كشيدن از مواضع چوزموريايي خودم را ندارم.
اگر اجازه بفرماييد راست برويم سر اصل مطلب.
دوم : كامنت گذار و فضله گذار
كامنت گذار كيست ؟
كسي است كه مطالبت را ميخواند ، مي سنجد ، اگر نظري داشت ، چه موافق و چه مخالف
با بجا گذاشتن آدرسي از خودش ، آنرا محترمانه مينويسد.
فضله گذار كيست ؟
شخصي است كه بعد از خواندن خط در ميان مطلبت ، احتمالا به دليل اينكه روي چيزي كه او را
به درد مي آورد ، انگشت گذاشته اي ؛ بدون گذاشتن ردي از خودش ، حرفهاي صد من يك غاز
مينويسد و فلنگ را ميبندد.
و حالا :
سپاسگزار تمامي دوستاني هستم كه دوستند و كامنت گذار ؛ تمام آنهايي كه ظرف اين مدت
كوتاه ، نسبت به من لطف داشتند.اسم ببرم ؟
مصطفاي عزيز كه خونگرم است و داراي يك جفت چشم شهلا ، الهام ، الهام ر ، ساسوشا ،
پريما ، ندا ، شبنم ، حاج احمد نيمه شب كه پسر خواندهء من است و متخصص باد درماني ،
نيلوفر اعتمادي كه لباس عروسيش را باد برده است ( چه جور بادي ؟ )، پشه در سرزمين عجايب ،
خانم مريم عرشي و دوست هنرمند خانم عجمي. ونيز دوستان جديدي كه اسمشان خاطرم نيست.
در خاتمه بايد عرض كنم كه ما تنها يك فضله گذار داشته ايم كه آنهم مربوط به مطلب قبل است
و بنده عينا نوشته شان را اينجا نقل ميكنم و... قضاوت با خودتان :
‹‹ من تا حالا افتخار نداده بودم كه برايت كامنت بگذارم. از طريق وبلاگ توكا جان با تو آشنا شدم.
مطالبت بدك نيست ولي تو هم به درد آنهايي كه ازشان انتقاد ميكني دچاري ولي هنوز برايت
جاي اميدواري هست.درمورد عكست ، خيلي بي ريخت بودي ، اميدوارم حالا بهتر باشي.شوكا.››
والله من ماندم كه چه جوابي به ايشان بدهم...
سوم : ما همه چيز دانها
راستش ، بعد از سالها نشستيم و فكر كرديم... به خودم گفتم : آخر آدم حسابي ، تو را چه
به نوشتن ؟ تو را چه به بازي بزرگان ؟ تو چرا خودت را قاطي معقولات ميكني ؟
تو برو سازت را بزن و فايل صوتيش را بگذار توي وبلاگت و ... مگر تو چيكاره حسني ؟
و بعد چوزموري درون ، قسمتي از اين حرفها را قبول كرد و در جواب باقيش گفت :
اولا من چوزموريم و به همه چيز كار دارم ؛ دوما وقتي خيليها دارند اين كار را ميكنند ، ما چرا
نكنيم ؟... ديدم راست ميگويد.بهرحال ما ايرانيها همه چيز دان هستيم. نميدانم در مرام ما
نيست.افت دارد...به ذهنم رسيد كه كتابي را خدمتتان معرفي كنم.
چند سال پيش آقاي ناشناسي به اسم حسن نراقي ، كتابي نوشت با عنوان :
جامعه شناسي خودماني.كتاب جالب و نويي بود با زباني ساده و خودماني.ايشان در اين
كتاب روي چيزهايي انگشت گذاشتند كه خصلت جمعي ما ايرانيهاست...
پيشنهاد ميكنم اگر نخوانده ايد ، بگيريد و بخوانيد .از جمله موارد مورد اشارهء نويسنده
يكي هم همين همه چيزداني ماهاست. يك نگاهي به دور و بر خودمان بيندازيم ، متوجه ميشويم
همهء ما ، يا دست كم بيشتر ما ، نيچه اي هستيم در هيبت اتول خان رشتي ، حافظ و مولاناييم
در لباس خاله خديجه ؛ صاحب نظر و نظريه هستيم در تمام موارد ، از آخرين فناوريهاي فضايي
گرفته تا جديدترين متد روانشناسي ، از پدر ورزشها و مادر هنرها گرفته تا روش رفتار با معتادان.
خلاصه اينكه ، ما ماييم و مادر گيتي چو ما نزاد و همه چيزمان به همه چيزمان مي آيد و...
بهرحال بنده همهء اينها را گفتم كه... بگذريم.
چهارم : انگريزي
از همهء كساني كه آن ضرب المثلها را به انگريزي ترجمه كرده بودند سپاسگزارم. خوشحالم
كه دوستان ما همه زبان دانند و دست به ديلماجشان حرف ندارد.
ترجمه ها را بررسي ميكنيم و برنده را اعلام.جايزه هم محفوظ است.
در مطلب بعدي به اين مسأله خواهيم پرداخت.
پنجم : نكتهء ماقبل آخر
حقيقت قضيه اين است كه من قصد نوشتن نداشتم.اگر مطالب بنده را افسرده و پريشان ميبينيد
دليلش حال خودم است و بس.همهء ما دير يا زود به اين يأس فلسفي ميرسيم و به
خودمان ميگوييم : كه چي ؟
اگر به اينجا سر زديد كه اندكي لبخند بزنيد و غير از اين شد ، متأسفم و جبران ميكنم.
بهرحال چون خودمان افسرده ايم ، روش درمانش را هم عرضه ميكنيم كه بدانيد ما به
فكر دوستان و حتا دشمنان هستيم.
ششم : معجزهء قــــــرن
بله ، سرانجام انتظار به سر رسيد و دست بقراط اينبار از آستين چوزموري بيرون آمد و نسخه اي
پيچيد براي درمان افسردگي. اما قبلش اجازه بدهيد چند نكته را عارض شوم :
۱ـ اي بابا... باز اوليش را يادم رفت
۲ـ اين روش مخصوص آقايان است و خانمها لطفا نخوانند
۳ـ شايد قضيه را به شوخي بگيريد اما با چند نوبت درمان متوجه عمق ماجرا ميشويد
آقايان عزيز ، اي افسرده هاي هميشگي
روش درمان افسردگي يا همان باد درماني يا به عبارتي متد چوزموري اين است :
شما بايد روزي چند مرتبه باد ول بدهيد. ميدانم كه ميدهيد ، بايد با روش خاصي بدهيد.
روش ازين قرار است كه شما بايد در حضور شخص يا اشخاص ديگري ته تان باد بدهد.
البته ، اين شخص بايد شرايط زير را داشته باشد :
۱ـ رازدار باشد.وگرنه از فردا هروقت شما را ببيند اولين چيزي كه ميگويد همان
‹‹ چطوري گوزو ؟›› خواهد بود. مردم كه درك ندارند كه...
۲ـ طرف بايد آدمي خاكي باشد. مسلما يك آدم جاسنگين از گوزيدن شما خوشحال نميشود.
زياد هم البته خاكي نباشد ، چون زلزلهء شما احتمالا گرد و خاك زيادي به پا ميكند.
يادتان باشد كه مراد از اين كار ، خنديدن است ، نه هنرنمايي و به رخ كشيدن ريشتر بالا.
اگر آدمي مأخوذ به حيا هستيد و رويتان نميشود در حضور كسي اين عمل را انجام بدهيد ،
بايد روشهاي مبتكرانهء ديگري در پيش بگيريد. بايد جوري باد بدهيد كه خودتان خوشتان بيايد
و خنده تان بگيرد. من مثالي ميزنم و باقي اش را به قوهء ابتكار خودتان واميگذارم :
مثلا ميتوانيد يك عدد آفتابه بگيريد دم در آنجايتان و بعد با قدرت به درونش بدميد...
يا اگر دوست سبيل كلفتي داريد ، آنجايتان را نزديك سبيلش ببريد و آنچنان بدميد كه همهء
تارهاي مويش بلرزد.
امتحان كنيد كه ضرر ندارد. فقط خنده يادتان نرود. موفق باشيد.
هفتم : شاملو
بي آنكه ديده بيند
در باغ
احساس ميتوان كرد
در طرح پيچ پيچ مخالف سراي باد
يأس موقرانهء برگي كه بي شتاب
بر خاك مينشيند.
بر شيشه هاي پنجره
آشوب شبنم است.
ره بر نگاه نيست
تا با درون درآيي و در خويش بنگري.
با آفتاب و آتش
ديگر
گرمي و نور نيست
تا هيمه خاك سرد بكاوي
در روياي اخگري.
اين فصل ديگريست
كه سرمايش از درون
درك صريح زيبايي را
پيچيده ميكند.
يادش بخير پاييز
با آن توفان رنگ و رنگ
كه برپا در ديده ميكند.
هم برقرار منقل ارزيز آفتاب
خاموش نيست كوره چو دي سال :
خاموش
خود
منم.
مطلب از اين قرار است :
چيزي فسرده است و نميسوزد امسال
در سينه
در تنم.
‹‹ باقي بقايتان ››
سلام.عرضم به حضور مباركتان كه اين عقدهء گمنامي ما را كشت.بنابراين و بنابرآن تصميماتي
گرفته ايم كه عارض ميشويم. مصمم شديم كه از خودمان عكسي در اينجا به يادگار بگذاريم ؛
اما اول بگذاريد ماجرا را برايتان بازگو كنيم تا بيخبر نباشيد.
عرضم اين است كه ، براي دست پيدا كردن به عجوزهء شهرت ما اين افكار از سرمان گذشت :
اول خواستيم به شيوهء مرضيهء آن بانوي بازيگر ، از خودمان فيلمي دربياوريم ، ولي ديديم
نه دلش را داريم و نه دولش را.
بعد فكر كرديم كه به سبك بانو پاريس هيلتون ، لخت شويم و از خودمان عكس بكشيم ،
كه متوجه شديم به دودليل نميتوانيم :
اول اينكه : يك چيزهايي اضافه داشتيم ، كه توضيح نميخواهد و همه ميدانند ما رباعي هستيم.
دويم : يك چيزي هم كم داشتيم كه عبارت بود از ۲ تا ۳ كيلو واجبي ترتميز.
بهرحال از خيرش گذشتيم.بعدتر به ذهنمان رسيد كه از زمان حالمان عكسي در اينجا بگذاريم
اما راستش ترسيديم ، از جان شما ترسيديم ، كه مبادا با ديدن هيبت ما زهره ترك شويد.
نه اينكه فكر كنيد كه هيأت ما ايرادي دارد ؛ بلكه برعكس ، دانستيم كه با ديدن جمال ما
جيغي ميكشيد و رو به عكس ما ميگوييد :
ــ اي واي... تو ديگه چرا دماغتو عمل كردي آنجلينا جولي ؟
براي اينكه مارا با ضعيفهء مزبور عوضي نگيريد ، از اينهم منصرف شديم.
در عوض به ذهنمان رسيد ، به جاي گذاشتن عكس از حالمان ، از گذشتهء پربارمان برايتان
گوشه اي را به نمايش بگذاريم.فقط يادتان باشد كه حكمت ديگر اين عكس اين است كه
شما متوجه شويد كه در دربار ما خدم و حشم و ران مرغ و سنجاق قفلي و شاتل فضايي
هم وجود دارد. برويد از خدا بخواهيد اين چنين پسري به شما عنايت كناد.

دوم : مقدمه اي بر مطلب آينده
راستش امروز ميخواستم پنبهء خودمان را بزنم. منظورم ايراني جماعت و مخصوصا مجموعهء
وبلاگ نويس و وبلاگ خوان است. قصدم اين بود كه از خودمان بپرسم كه چرا آنقدر در حق
خودمان كم لطف هستيم كه از جواناني كه نوپا هستند و به اميد عرضهء قلمشان و
يافتن خواننده به دنياي مجازي قدم گذاشته اند ، حمايت نميكنيم.
به شخصه در اين مدت كوتاه دوستان زيادي را ميشناسم كه مينويسند و خوب هم مينويسند
گيرم كارشان ايراداتي داشته باشد.
چرا ، واقعا چرا به جواني كه به جاي بازكردن وبلاگ ‹ پيشي ملوس › دارد متعهدانه مينويسد
سر نميزنيم ، كامنت نميگذاريم و حوصله اش را هم نداريم ؟
در هر حال به ۴ دليل اين قضيه را ميگذارم براي پست بعدي :
۱ـ مطابق معمول دليل اول را خودم هم نميدانم.
۲ـ لينك چندتا از اين دوستانمان هست ، اما بهتر ديدم كه لينكها را كامل كنم و بعد معرفيشان كنم.
۳ـ بيماري و كم حوصلگي.
۴ـ باورتان بشود يا نه ، دليل چهارم را هم نميدانم.
در ضمن ، فردا شماره حسابها را اعلام ميكنيم كه دوستان هرچه زودتر آن شيتيل عزيز را واريز
كنند ؛ ما مفت و مجاني براي كسي تبليغ نميكنيم.
سوم : استمداد از خوانندگان
آقاي محمد قائد را كه ميشناسيد.اگر نه ، دوباره عارض ميشوم كه ، هفتهء قبل كتابش را
معرفي كردم و لينكش هم آن گوشه هست.
آدميست باارزش با قلمي باارزشتر.دركل ، آدميست كه سرش به تنش مي ارزد.
ايشان در مقالهء آخر همين كتابش ، درمورد شاملو مينويسند ؛ از خاطراتشان ، از نظراتش
در مورد شاعر و گاهي هم او را به نقد ميكشد.مقالهء جالبيست.
اما از آن جايي كه ما ماييم و چوزموري هستيم ، در اين نوشته دقيقه اي ديديم كه...
راستش هر چه به مخمان فشار آورديم ، نتيجه نداد.گفتيم قضيه را با شما در ميان بگذاريم.
آقاي قائد مينويسند ؛ البته من نقل به معني ميكنم و به زبان خودم دارم بازگو ميكنم :
‹‹ وقتي كه براي شاملو ، مهمان خارجي مي آمد ، او قيافهء محزوني به خود ميگرفت ...
در صورتيكه خارجي شاعر مغموم دوست ندارد و بهتر بود شاملو چند تا از آن ضرب المثلهاي
پامناريش را براي مهمان ترجمه و تعريف ميكرد و او را ميخنداند و.... ››
عارضم كه ما با وجود آنكه مترجم تراز اولي هستيم ، نتوانستيم اين چند ضرب المثل پامناري
را ترجمه كنيم ؛ حالا نميدانم شاملو با آن انگليسي دست و پا شكسته اش چه جوري
قرار بوده از پس اين كار برآيد ؟
و حالا كه ما فقط از عهدهء ترجمهء يكي اش برآمديم ، مابقي را در اختيار شما ميگذاريم
كه تلاشتان را بكنيد و نتيجه را اعلام كنيد. البته يادتان باشد كه از ما بهتر نميتوانيد
از عهده برآييد و مثالش را هم ميزنيم.
ذكر اين نكته ضروريست كه تمام اين مثلها را از خود شاملو و از كتاب گرانقدر كوچه اش
نقل ميكنم و فراموش نفرماييد كه ترجمه تان بايد به همان اندازه بامزه باشد و براي يك
خارجي هم مفهوم باشد.
اما شاهكار خودمان ؛ تازه ما مثل آقاي ابراهيم گلستان سعي كرديم كه نثرمان بر
اوزان عروضي باشد.
ضرب المثل : عروس تعريفي مون گوزو از آب دراومد.
ترجمه : آور وري گود برايد ، بي كيم فارتر فرام واتر.
حالا نوبت شماست ، موفق باشيد :
۱ـ نچسين ، نگوزين ، احمدك خيار كاشته.
۲ـ به آب چسيدن.
۳ـ سه پلشك آيد و زن زايد و مهمان عزيزت ز در آيد.
۴ـ به يه ورش.
۵ ـ نونم بدون اشكنه گوزم تغارو ميشكنه.
چهارم : نيما
من دلم سخت گرفته ست
ازين ميهمانخانهء مهمان كش روزش تاريك
كه به جان هم نشناخته انداخته است :
چند تن خواب آلود ، چند تن ناهموار ، چند تن ناهشيار.
‹‹ باقي بقايتان ...››
به حضور انور عنبربويتان عارضم كه آقاجان ، خانم جان بنده نه سرم درد ميكند و نه ماتحتم.
منهم مثل خيليهاي ديگر دوست دارم گوشه اي بنشينم و سازم را بنوازم و اگر چيزكي مينويسم
درمورد هنر باشد ، كه ندارم ؛ در وصف شادي باشد ، كه حسرتش را همهء عمر به جان كشيده ام
در مدح زيبايي باشد ، كه همهء ما از آن محروميم و....
ولي نميگذارند ، راحتمان نميگذارند. خودتان را جاي بنده بگذاريد :
عده اي دانشجوي بيگناه را ميگيرند ، بيچاره شان ميكنند ، تهديد به استعمال شيشه نوشابه
و تخم مرغ داغشان ميكنند و ...
همه مان آمپول زده ايم.حالا تصور كنيد يك ارنعوت بي شاخ و دم بالا سرتان ايستاده و با آرامش
و در حاليكه يك بطري نوشابهء زمزم را تكان ميدهد ميفرمايد كه :
ــ خودتو شل كن ، ميخوام اينو بكنم توي...
اصلا تصورش برايتان ممكن است ؟
حالا اين وسط ، قاضي مرتضوي گفته اند كه :
‹‹ اينها شكنجه نشده اند و شكنجه را نشانشان ميدهم... ››
يا چيزي توي همين مايه ها.بسيار خب ما هم نشستيم و مقاديري شكنجه اختراع كرديم كه
به استحضار ملت ميرسانيم.
دوم : به سبك چوزموري
به حضور برادران بازجو عرض كنم كه ، چون قبليها جواب نداده اند ، روشهاي زير را براي
تنبيه اين دانشجوهاي مزدور امتحان كنيد :
۱ـ در اوج گرما وادارشان كنيد كه سه بار زير بغل آقاي رييس جمهور را بو كنند.
۲ـ واداريدشان كه لهجهء آقاي قرائتي را تقليد كنند.
اگر هيچكدام افاقه نكرد ، برايشان ويزاي فرانسه بگيريد و بگذاريد بروند.
اي...آقاي مرتضوي ، حضرتعالي نه قدرت خلخالي را داري و نه ذكاوت سعيد امامي را...
دست بردار برادر...
سوم : هواي تازه
بگذاريد كمي هم مثل آدميزاد حرف بزنم.راستش تصميم دارم از اين به بعد ، هر شب جمعه
زيباترين چيزهايي را كه به ذهنم ميرسد و خودم هم تجربه كرده ام را به محضرتان
معرفي كنم.حالا خواستيد استفاده بكنيد يا نه ... ميخواهم مثل جمشيد چالنگي در برنامهء
تفسير خبر ، براي خودم نوشابه باز كنم و هي بگويم : شما هم با چوزموري باشيد.
والله... مگه ما چيمون از مايكل جكسون كمتره ؟
پس ، به شيوهء نشريهء توفيق :
خانمها و آقايان ، شب جمعه دو چيز يادتون نره : ۱ـ....۲ـ چوزموري.
۱ـ موسيقي : هزار بار هم اگر بپرسيد فقط يك پيشنهاد دارم :
كنسرت سال ۹۰ راجر واترز در پاي ديوار برلين.
۲ـ كتاب : چون موضوعات مختلفند ، ما هم چند تا را عرضه ميكنيم ، كه در ضمن ملت بدانند
كه ما هم از بيسواتي خسته شده و داريم ميخوانيم.
رمان : دكامرون اثر بوكاچيو به ترجمهء زنده ياد محمد قاضي.
اين اثر را به دو دسته از آدمها اكيدا توصيه ميكنم ، يكي عاشقان قصه ،
دوم عاشقان شكست خورده. اما اگر رماني براي رفع غمباد ميخواهيد ، توصيهء من :
شوايك اثر ياروسلاو هاشك ترجمهء كمال ظاهري نشر چشمه
شعر : دفتر ابراهيم در آتش. كه البته نميدانم شاعرش كيست ؟
مقالات اجتماعي : دفترچهء خاطرات و فراموشي اثر محمد قائد.
فلسفه : اگر صد بار هم خوانده ايد يك بار ديگر : چنين گفت زرتشت نيچه و اينبار با تمركز
روي نثر درخشان داريوش آشوري.
فيلم : اگر مثل من دنبال رفع غمباد هستيد ، دو تا را معرفي ميكنم بلكه يكي را نديده باشيد
يكي چيزهايي در مورد مري كارگردان برادران فارلي بابازي بن استيلر و كمرون دياز
ديگري مهماني يا پارتي به كارگرداني بليك ادواردز و بازي پيتر سلرز
اگر هم دنبال فيلمهاي جديد هستيد و غير كمدي : عطر ، داستان يك قاتل كارگردان تام تيكور
كافيست ؟
آخي...خسته شدم... نه از معرفي ، بلكه از نقش بازي كردن.راستش همهء اينها الكي بود.
من اهل اينا نيستم.چيزاي ديگه يي دوست دارم . بگذاريد خودم باشم.
موسيقي : آلبوم خوشگلا بايد بگوز... ببخشيد ، برقصن اثر جاودانهء اندي.
شعر : هر چيزي از ممل حيدرزاده ، البته هر كتابي ، وگرنه همهء چيزهايش گير نميآيد.
كتاب : هر چيزي از رـ اعتمادي ، خودمانيم اين ر هم از آن ر هاست ؛ يارو اسمش رجبعلي
است و اينهمه هم قروفر دارد ، فكر كنيد اگر من اسمم قوچعلي بود و با تخلص ق ـ ايراني
مينوشتم چه محشري ميشدم بخدا...
فلسفه : هر چيزي در مورد.... نميدانم... به عهدهء خودتان.
چهارم : بودلر
چون ديدم توكا نيستاني در بلاگش به مجردها توصيه كرده كه ازدواج نكنند ، اين نقل قول را
خالي از لطف نميدانم. بودلر ، كه شنيده ام شاعري بوده اهل فنارسه و كتابش به اسم
گلهاي بدي و ملال پاريس توسط اسلامي ندوشن جراحي...ببخشيد ترجمه شده ، ميگويد :
كليسا خواست عشق را از ميان بردارد موفق نشد ؛ سپس تصميم گرفت ضد عفونيش كند
پس ازدواج را باب كرد.
راس ميگه ؟
پنجم : بــــــاد درماني
خانمها و آقايان ، مسألهء مهمي هست و آن اينكه بنده روش جديدي براي درمان افسردگي
كشف كرده ام به اسم ‹ باد درماني › كه فعلا در دست آزمايش است و به محض اينكه برايم
مسلم شود كه موثر است آنرا عرضه ميكنم.منتها قبلش ميخواستم مطمئن شوم كه
در بين شماها آدم افسرده هم وجود دارد و آيا اين روش خواهان يا در واقع بازار دارد يا نه ؟
جوابش را لطف كنيد بدهيد و اين را هم بدانيد كه اين روش مختص آقايان است.
خودم به شخصه نميتوانم بانويي را درحال باد ول دادن تصور كنم...
‹‹ شاملو گفت : خدا را شكر من دكتر نشدم.
پرسيدم : چطور ؟
گفت : اونوقت سوزاك رو كشف ميكردم و اسمشو ميذاشتن بيماري شاملو ! ››
ششم : تخلص جديد من
راستش بنده به مقاديري از وبلاگهاي دوستان سر زدم و ديدم كه رفقا براي خودشان القاب
و اسامي آنچناني ابداع كرده اند. از غزل و ترانه بگيريد تا ....
اين شد كه بنده هم تصميم گرفتم يك فقره اسم برمامگوزيد پدرمادر دار براي خودم انتخاب كنم.
نتيجهء تفكر و تعمقم اين شد كه اين تخلص را به خودم چسباندم : رباعي.
چرا رباعي ؟ چون فكر كردم خودم و اين سه عضو پاييني باهم ميشويم چهارتا، پس رباعي
مناسبت دارد.
البته دو نكته را به استحضار ميرسانم :
۱ـ اول خواستم قصيده را انتخاب كنم ، ولي ديدم زيادي دراز است و به مال بنده بي چيز نميخورد.
۲ـ صد البته كه همهء ذكور ميتوانند از اين تخلص استفاده كنند ، من اجازه ميدهم ولي به يك
شرط ؛ آنهم اين است كه از داشتن ۲۰ گرم گوشت اضافي ذوق زده نشويد و از فردا به
بانوان نگوييد دوبيتي...
هفتم : قبل از وداع
آرزو دارم هركه هستيد و هر مرامي كه داريد شاد شاد شاد باشيد.همين... جان مادرتان
سوسول بازي هم درنياوريد و از حرفهاي من نرنجيد.
هشتم : سهراب سپهري
در نهفته ترين باغها ، دستم ميوه چيد.
و اينك ، شاخهء نزديك! از سرانگشتم پروا مكن.
بيتابي انگشتانم شور ربايش نيست ، عطش آشنايي است.
درخشش ميوه ! درخشانتر.
وسوسهء چيدن در فراموشي دستم پوسيد.
دورترين آب
ريزش خود را به راهم فشاند.
پنهان ترين سنگ
سايه اش را به پايم ريخت.
و من ، شاخهء نزديك !
از آب گذشتم ، از سايه بدر رفتم ،
رفتم ، غرورم را بر ستيغ عقاب آشيان شكستم
و اينك ، در خميدگي فروتني ، به پاي تو مانده ام.
خم شو ، شاخهء نزديك !
باقي بقايتان...