تبليغاتX
چوزموری
راستش اين پست كوتاه ، مطلب نيست ؛ درددل است ، و يا شايد عهدي است كه با خودم

ميبندم و در حافظهء وبلاگم ثبت و ضبطش ميكنم.

ميدانيد ... فكر ميكنم بدترين خيانتي كه هر كسي ممكن است در حق خودش مرتكب شود ،

اين است كه لحظاتش را به بطالت و بي ثمر بگذراند...

ما ملتي هستيم كه بيش از ساير ملل ، داراي ضرب المثل و جملات قصار و الخ هستيم ؛ اما

كمتر از ديگران معناي حقيقي حرفهائي را كه خودمان بارها تكرارش ميكنيم ، ميفهميم و

به كارش ميبنديم.

بارها و بارها شنيده ايم و گفته ايم كه : وقت طلاست ؛ اما نميدانم چرا هرگز معني واقعي اين

نكته را درنمي يابيم. چرا يادمان ندادند كه چگونه از اين طلا استفاده كنيم و چرا هشدارمان

ندادند كه : زندگي بيرحمانه كوتاه است...

به كسي برنخورد ... روي سخنم با خودم است كه بيش از هر كسي عمرم را به بطالت گذراندم

و در خواب غفلت. و البته روي سخنم با كساني هم هست كه در زمينه اي ذوقي دارند اما

آنطور كه بايد و شايد خودشان را وقف هنرشان نميكنند.

بارها اين را خوانده ام و بارها از خودم خجالت كشيده ام :

ميگويند شبي فرانتس ليست ، آهنگساز مشهور ، به ديدن كنسرتي از پاگانيني ميرود.

با ديدن مهارت آن مرد بزرگ در نواختن ويلن ، منقلب ميشود و با خود عهد ميبندد كه در

نوازندگي پيانو به آن درجه از استادي برسد. چه ميكند ؟

به خانه ميرود و سه سال تمام در را بروي خودش ميبندد و مرتاض وار آنقدر تمرين ميكند

تا به آرزويش ميرسد...

راستش ، ديگر حاضر نيستم بيش از اين از خودم خجالت بكشم.

از همين امروز مي آغازم....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 2:5  توسط سياوش ايراني  | 
اول : سلام

عارض محضر خوش منظرتان هستم كه در اين پست فقط قصه اي را نقل ميكنم و از خدمتتان

مرخص ميشوم. طبيعتا پست بعدي اختصاص دارد به نتيجه گيري بحث عشق و نوشته هاي شما.

و امـــــــا :

اين قصه را بنده ، چند سال پيش مرتكب شدم و دست بر قضا و كاملا شانسي در جاي آبرومندي

هم چاپ شد. دليل نوشتنش در اينجا هم اين است كه براساس همان شعر شاملو نوشته شده.

اگر حوصله داشتيد بخوانيد و اگر نداشتيد ، ناديده اش بگيريد.

راستش دفعهء قبل كه چاپ شد ، به كسي تقديم نشده بود ؛ ولي اينبار با اجازه تان

ميخواهم تقديمش كنم به تمام دوستاني كه دعوتم را اجابت كردند.

و در آخر اينرا هم بگويم كه : از داشتن دوستاني چون شما ، به خودم ميبالم.

 دوم : قصهء قنـــاري

سلاخي ميگريست

به قناري كوچكي

دل باخته بود.

 

احمد سلاخ ــ ۵۲ ساله ــ مجرد ــ شاعر

خوب معرفي كردم ؟ نه ؟ پس بذارين بهتر بگم.

آقاي احمد سلاخ يه مرد مجرد بود كه پنجاه و دو بهار از عمرش ميگذشت.

شاعر هم بود. البته با شعر امرار معاش نميكرد ، معلم بازنشسته بود.

نه اينكه فكر كنيد بيچاره واقعا سلاخ بود ؛ نه. ظاهرا پدربزرگ مرحومش قصاب بوده.

توي دوره ء رضاشاه كه داشتن ‹ نام خانوادگي › اجباري ميشه ، مأمور ثبت احوال بنا به شغل جدش

بهش فاميلي ‹ سلاخ › ميده.

لازم نيست كه بگم احمدآقا زياد ازين اسم راضي نبود ، اما به حرمت جدش ، هيچوقت عوضش نكرد.

هميشه ميگفت :

ــ اگه بابابزرگ يه كم زرنگي ميكرد و يه شيتيلي به مأموره ميداد ، الآن يه فاميلي بهتر داشتيم.

الغرض...احمدآقا يه قناري ماده ء كوچولو داشت كه خيلي براش عزيز بود. آخه خودش بزرگش

كرده بود. يه جورائي بهش دلبسته بود.

مادر اين قناري كوچولو هم تا آخر عمر ، پيش احمدآقا بود. يه بهار پيش اونو با قناري نر يكي از

دوستاش جفت داده بود. حاصلش دوتا تخم بود و دوتا جوجه.

يه مدت كه از به دنيا اومدن جوجه ها گذشت ، مادره مرد. ظاهرا يه روز كه احمدآقا خونه نبوده ،

يه گربه ء بدتركيب از پنجره مياد تو و ...

تا احمدآقا برگرده ، چند باري ميپره تا به خيال خودش قناريها رو كه توي قفس بودن ، شكار كنه.

احمدآقا سرميرسه و گربه رو فراري ميده ؛ اما فردا صبحش قناري مرد. ظاهرا زهره ترك شده بود.

به دو روز نكشيد كه يكي از جوجه ها هم مرد. احمدآقا هميشه ميگفت كه اون دق كرده.

بهرحال ؛ احمدآقا موند و اين قناري خوشگل.

احمدآقا اين يكي رو از توي قفس درميآورد و عين يه بچه ازش پرستاري ميكرد.

آب و دونش رو كه ميداد ، دراز ميكشيد و اونو ميذاشت روي سينه اش ، روي قلبش.

نازش ميكرد و براش آواز ميخوند. ميگفت اينجوري زودتر خوندن رو ياد ميگيره.

اما از خدا پنهان نيست از شما هم پنهون نباشه ، احمدآقا اصلا معلم آواز خوبي نبود.

چون صداش خوب نبود. موقعي كه ميخوند ، آدم احساس ميكرد جاروبرقي روشنه يا چرخ گوشت.

القصه... روزگار به همين منوال گذشت. كرك قناري كه به پر تبديل شد و يه قناري حسابي شد ،

انگار احمدآقا هم ده سال جوونتر شد. نميدونين چه كيفي ميكرد !

حق هم داشت ، آخه قناريش خيلي خوشگل بود ، خوب هم ميخوند.

تازه ، احمدآقا روش اسم هم گذاشت : دلبــــر.

يه روز بهاري بود...

احمدآقا احساس كرد اونقدر دلبر رو دوست داره كه نميتونه اسارتش رو تحمل كنه.

تصميم گرفت پنجره رو باز كنه و دلبر رو آزاد كنه تا پر بكشه و بره دنبال زندگيش.

رفت و دلبر رو از توي قفس آورد بيرون و ولش كرد تو اتاق. اونم يه كم توي اتاق چرخيد و آخر سر

رفت رو جالباسي ، اون بالا گرفت و نشست.

احمدآقا دستش رو دراز كرد و گفت : بيا بيا.

دلبر هم پر زد و اومد نشست رو پاي صاحبش. احمدآقا ، جوري كه انگار با يه آدميزاد حرف ميزنه

گفت : دلبرم ، دلبركم ، ميخوام آزادت كنم بري.

اونو گرفت توي مشتش و پاشد رفت دم پنجره. پنجره رو باز كرد و مشتش رو هم باز كرد.

دلبر پركشيد و رفت...

لحظات بدي بود براي احمدآقا. جاي دلبرش بدجوري خالي بود. ظهر نهار هم نتونست بخوره.

چشمش به قفس خالي كه ميافتاد ، حالش يه جوري ميشد.

اما طرفهاي عصر اتفاق خوبي افتاد :

احمدآقا داشت درخت توي حياط رو نگاه ميكرد كه يهو ديد دلبر اونجا نشسته.

از خوشحالي نميدونست چيكار كنه. با خودش گفت :

ــ ميدونستم باوفائي دلبرم... ميدونستم.

امــــا...

اما انگار دلبر تنها نبود ، يه قناري ديگه هم باهاش بود . اون يكي يه قناري نر چاق بود.

در يك لحظه اتفاقي افتاد كه همه چيز به هم خورد :

قناري نره سوار دلبر شد. اونا داشتن جفتگيري ميكردن. قلب احمد آقا بدرد اومد.

چشماش پر اشك شد. دنيا جلو چشماش سياه شد. با خودش گفت :

ــ يه روزي روي قلب من ميخوابيد ، حالا زير يكي ديگه...

 

پنج روز بعد ، بخاطر بوي شديد تعفن ، همسايه ها در خونه ء احمدآقا رو شكوندن و

جنازه اش رو پيدا كردن.

احمد سلاخ دق كرده بود.

 

‹‹ باقي بقايتان ››

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 4:21  توسط سياوش ايراني  | 
اول : ســلام

به محضر خوشرنگتان عارضم كه همين الآن كه دارم اين صفحه را سياه ميكنم ، اولين باران پاييزي

سال هشتاد و شش خورشيدي دارد نزول اجلال ميفرمايد و اگرچه آلودگي هوا را كاهش ميدهد

اما روسياهي نامردمان را نميتواند بشورد و شور دل عاشقان را هم كه خاموش نميكند ، هيچ ،

افروخته ترش ميكند. بهرحال قدمش خير باشد براي شما و براي ايران خانم.

عرضم به محضرتان كه بنده را بابت تأخيرات و تنبليها ببخشيد ، چرا كه دچار دپرسيون مزمن

شده بودم و اگر نبود آن باددرماني ميمون ، حالاحالاها خدمت نميرسيدم.

ازين به بعد سعي خواهم كرد كه دستكم هفته اي يك نوبت شرفياب شوم و دوستان را تنها نگذارم.

عارض حضور درجه يكتان هستم كه دوستان فرموده اند كه بنده در پستهايم زيادي پرت و پلا ميگويم

و از هر دري سخني مينويسم و ظاهرا نوشتن به شيوهء شيواي كشكول نويسي به مذاقشان

خوش نيامده است. دوست باذوقي هم ذهن مرا به لگن رختشويي تشبيه كرده اند كه ....

چشم ، ما ازين به بعد فقط درمورد يك چيز مينويسيم كه الهه خانم و ساير دوستان بتوانند

درباره اش بحث كنند. اتفاقا امشب ميخواهم سربحثي را باز كنم و دوستان را به نوشتن درمورد آن

دعوت كنم.

اما اجازه بدهيد قبل از بحث اصلي ، به نكاتي اشاره كنيم ؛ چوزموري هستيم ديگر...

دوم : همه چيز نزد ايرانيان است و بس

راستش ايني كه ميخواهم بگويم ، خودش مطلب مفصلي خواهد بود كه در پست بعدي درموردش

خواهم نوشت. اما از شدت ذوق زدگي ميخواهم مقدمه اش را همينجا بنويسم.

كتاب مستطاب ‹ طهران قديم › نوشتهء جعفر شهري كه معرف حضورتان هست ؟

بي هيچ مقدمه اي چند تكه از جلد سومش را برايتان نقل ميكنم :

۱ــ نويسنده در مورد آداب خواستگاري و ديدن دختر مينويسد :

‹‹ يكي از كارها كشيدن عروس به نزد خود بوده و به هواي بغل كردن و سرش را به سينه چسباندن

چنگ زير موهايش كرده ، كچلي و ناكچلي او را امتحان ميكردند و دست در سينه اش برده ،

سفتي و شلي پستانهايش را ميسنجيدند و درحالي كه او را دست به دست بهم پاس ميدادند

بوي زير پستان و زير بغلش را را امتحان ميكردند و در آخر اگر دختر از خانوادهء فقير و بي سروزبان

و افتاده بود به خلوتش كشيده ، كشالهء ران و لاي پايش را بو ميكردند.

۲ــ شهري درباب اهميت بكارت مينويسد و سپس توضيح ميدهد كه اگر دختر باكره نبود ، چه ميشد :

‹‹ اگر دختر باكره نبود اتفاقاتي ميافتاد مثل : كشتن دختر ، بالاي پشت بام تشت زدن ،

تف به ريش پدرش انداختن و گه بردن و به گيس مادرش ماليدن... ››

اگرچه اولي را براي انبساط خاطر آورديم ، اما دومي به شدت دردآور است و نشان ميدهد كه

ما ايرانيها تا چه حد اهل منطق و مدارا و .... هستيم. و اگر اجازه بدهيد ميخواهم عرض كنم كه

ما نه تنها بهتر نشده ايم بلكه بدتر هم شده و ميشويم ، گيرم روشهايمان تغير كرده است.

اين بحث را ادامه خواهيم داد.

نكته : راستي ، همه چيزش به كنار ، مانده ام كه اين ‹ گه › را از كجا ميآوردند و چه جوري

تهيه و توزيع ميشد و چه كسي افتخار حمل آنرا پيدا ميكرد ؟

برويم سراغ بحث امشب...

سوم : پيش درآمد

    سلاخي ميگريست

   به قناري كوچكي

    دل باخته بود.

چهارم : درآمد

اولين چيزي كه بعد از خواندن اين شعر به ذهنم رسيد ، اين بود كه چرا شاعر بعد از كلمهء قناري

از صفت كوچك استفاده كرده ، در صورتيكه خود قناري پرندهء كوچكيست. به نظرم يك جور حشو

ميآيد. آيا خواسته كه روي كوچك بودن قناري در برابر سلاخ تأكيد كند ؟ چرا ؟

آيا ضرورت شعري بوده و براي موسيقي آن از اين كلمه استفاده كرده ؟ در اين صورت آيا نميشد

كلمهء ديگري به كار برد ؟ مثلا نميشد نوشت :

سلاخي ميگريست

به يكي قناري

دل باخته بود.

اين از ظاهر قضيه. اما باطن قضيه...

باور بفرمائيد كه بنده تا مدتي پيش نميدانستم كه معني اين شعر زيبا و تلخ چيست.

فقط لذت ميبردم بدون اينكه بتوانم مراد و منظوري براي آن بيابم.

جديدا چيزي به ذهنم رسيده كه ميخواهم باهم درموردش صحبت كنيم.

بحثمان دربارهء ‹‹ عشق ›› خواهد بود.

پنجم : از ماست كه بر ماست

آقاي سلاخ و خانم قناري ، كه نماد خود ماها هستند ، به نظرم قرباني جامعهء خودشانند.

مگر جامعهء ما ميتواند عشق بين سلاخ و قناري ( نمايندگان دو آدم از دو طبقهء مختلف )

را بپذيرد ؟ پس تكليف آبروي خانواده چه ميشود ؟ جواب دروهمسايه را كي ميدهد ؟

مگر ميشود دختر اتول خان رشتي زن پسر بي نام و نشاني بشود ؟

مگر ميشود پسر دكترا گرفته عاشق دختر خانه داري بشود ؟

به گمانم همهء ما ازين موارد زياد ديده و شنيده ايم يا شايد هم خود قرباني اين نوع نگاه يا به عبارتي

اين تنگ نظريها باشيم.

پس بعيد نيست كه سلاخ و قناري هم ، قرباني جامعه اي باشند كه هيچگونه سنت شكني را

نميپذيرد و به خاطر حفظ ظاهر پوسيده اش به كسي رحم نميكند.سنگسار آن مرد عاشق را يادتان

هست ؟ گفتم پوسيده ، به اين دليل اين كلمه را به كار بردم كه متأسفانه اين جامعه ، برخلاف

ظاهرالصلاح بودنش ، به شدت درحال غرق شدن در مرداب بي اخلاقيست.آمار تجاوز را بخوانيد...

در باب اين شعر نظر ديگري هم دارم...

ششم : انواع عشق

ميدانيم كه صاحبنظران ، عشق را به چند دسته تقسيم ميكنند. از جمله :

۱ـ عشق آتشين : معمولا مختص نوجوانهاست و در اصل شوريدگيست بيشتر تا عشق

۲ـ عشق افلاطوني : عاشق خود ميداند كه وصالي در كار نيست. مثلا آدمي از ابرقو خاطرخواه

فلان ستارهء سينما بشود ؛ يا فرض بفرمائيد شارون استون عاشق چوزموري بشود ، كه شده البته.

۳ــ عشق مجازي : علاقه يا ملاقه اي براساس منفعت طلبي.

۴ـ عشق حقيقي : ديگرخواهي بخاطر نفس خودش و نه چيز ديگر.

و....

با اين تفاصيل ، نظر من اين است كه امكان دارد سلاخ مزبور ، به بدترين نوع عشق دچار شده باشد.

كدام نوعش ؟ عشق يكطرفه....

هفتم : دعوتنامه

ما ، كه سياوش چوزموري رباعي فاكر باشيم ، در كمال احترام از دوستاني كه اسم ميبريم و حتا

آنها كه اسم نميبريم دعوت ميكنيم كه پستي درباب عشق بنويسند ، البته با جزئياتي كه

بعدا عارض ميشويم. از دوستاني هم كه وبلاگ ندارند ، مثل بانو و شوكا ، ميخواهيم كه كامنت

بنويسند در اين مقال. مدعوين عبارتند از نويسندگان بلاگهاي ذيل :

كارتون سيتي ، توكاي مقدس ، زن قدبلنـــــد ، پشه در سرزمين عجايب ، روح سرگردان ،

خاطرات پريما ، ساسوشا ، سلام به ناممكن ، مصطفي ، هيچنوشته هاي من ، وستـــــا

به نام صلح و آزادي ، صندوقچه و....

واي به حال كسي كه دعوتم را اجابت نكند.

ضمن ذكر اين نكته كه بنده پستي را به جمع بندي نوشته هاي دوستان و نتيجه گيري اختصاص

خواهم داد و نيز اين قول كه بازي بعدي بسي مهيج تر خواهد بود ؛ از دوستان خواهش ميكنم

در نوشته شان اين نكات را پاسخ دهند :

۱ـ عشق

۲ـ عشق يكطرفه ، عشق است يا حماقت ؟ تكليف عاشق چيست ؟

۳ـ اگر آدمي بعد از ازدواج عاشق شخص ديگري شود ؟

۴ـ نظرتان درمورد عشق ممنوعه يا عشق نفريني چيست ؟ مثال ميزنم :

عشق همجنس به همجنس ، عشق پسري به پيرزني ، عشق زني به پدرشوهرش

عشق مردي به خالهء زنش و ...

اميدوارم گفتگوي شيريني از آب دربيايد.

هشتم : پيش از پايان

بنده نهايت تلاشم را كردم كه تنها در مورد يك موضوع بنويسم. اميدوارم مقبول افتد.

و سعي كردم كه جديتر بنويسم و شوخي را كنار بگذارم. آخر جديدا باخبر شده ام كه دوستاني

وبلاگ مرا ميخوانند اما به علت شوخيها و بي ادبيهايم به روي مبارك نميآورند.

اينطوري بنويسم بهتر است ؟

نهم : حافظ

  دوش ميآمد و رخساره برافروخته بود      تا كجا باز دل غمزده اي سوخته بود

  رسم عاشق كشي و شيوهء شهرآشوبي  جامه اي بود كه بر قامت او دوخته بود

  كفر زلفش ره دين ميزد و آن سنگين دل    در پي اش مشعلي از چهره برافروخته بود

  گرچه ميگفت كه زارت بكشم ، ميديدم    كه نهانش نظري با من دلسوخته بود

  يار مفروش به دنيا كه بسي سود نكرد     آنكه يوسف به زر ناسره بفروخته بود

  گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ   يارب اين قلبشناسي زكه آموخته بود ؟

 

  ‹‹ باقي بقايتان ››

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 2:42  توسط سياوش ايراني  | 
دلم كپــك زده ، آه
                         كه سطري بنويسم از تنگي دل
همچون مهتاب زده اي از قبيلهء آرش بر چكاد صخره ئي
زه جان كشيده تا بن گوش
                                    به رها كردن فرياد آخرين ...

‹‹ احمد شاملو ››
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 10:44  توسط سياوش ايراني  | 
اول : ســلام

به حضور خوشبويتان فرارسيدن ماه مهر را تبريك ميگويم ؛ البته منظورم كسانيست كه از تحصيل

فارغ شده اند. اميدوارم آنقدر دلتان خوش باشد كه بتوانيد از زيبايي پائيز لذت ببريد.

بگذاريد قبل از شروع سه نكته را عارض شوم :

۱ـ قضيهء فيلتر شدن سايت گوگل را من از دو منبع موثق گرفتم ؛ يكي سايت روزآنلاين ،

دو ديگر سايت گويانيوز. باور بفرمائيد از جيبم درنياوردم.

۲ـ بخش هواي تازه را با اجازهء شما حذف ميكنيم ؛ چون بدرد دنيا و آخرت كسي نميخورد.

۳ـ پيغامي براي شـــــــــــوكا :

دوست عزيز ؛ كامنتت را در وبلاگ توكا ديدم. اينجا اگر سوءتفاهمي باشد از جانب توست ، نه من.

بعد از اينكه دومين كامنتت را برايم گذاشتي ، بنده به اين نتيجه رسيدم كه در قضاوت عجله كرده ام.

آن قضيهء دشمن و دشمني ، مزاحي بيش نبود ؛ بهانه اي بود براي اينكه تكه اي طنز بنويسم.

مهم نيست كامنت بگذاري يا نه ؛ مهم اين است كه از من دلگير نباشي.ما دوستيم ، غير از اين است؟

دوم : يوريكــا !

كه البته معني فارسيش همان ‹ يافتم › است و همان كلمهء معروفيست كه آن دانشمند يوناني

بعد از كشف مسأله اي در حمام ، درحاليكه لخت مادرزاد در كوچه ميدويد ، عربده ميزد.

اينرا گفتيم كه بدانيد ما به چندين و چند زبان مسلطيم ، حتا زبانهايي ميدانيم كه شما نميدانيد ،

مثل : زبان يأجوج و مأجوج.

يادتان مي آيد در ميان آن ضرب المثلهايي كه خدمتتان عارض شديم و خواستيم كه ترجمه اش

كنيد ، آخرينش كدام بود ؟ اين بود :  نونم بدون اشكنه        گوزم تغارو ميشكنه

كه البته معادلهاي ديگري هم در زبان پارسي دارد ، مثل : جيب خالي  پز عالي.

بر حسب تصادف متوجه شدم كه اين ضرب المثل در زبان انگريزي ، معادل دارد ؛ اگرچه مثل

برادر ايرانيش بامزه نيست. گفتيم براي شما هم بگوييم ، خدا را چه ديديد ، شايد به دردتان خورد :

Rich Feathercats With No Money

سوم : كمك كنيد

چند سال پيش كتاب ‹‹ سيزيف ›› آلبر كامو ، ترجمه و منتشر شد. مترجمش كسي نبود جز

جناب آقاي محمد علي سپانلو. راستش كتاب آنقدر بد ترجمه شده و آنقدر غلط املايي دارد كه

اصلا خواندنش را به كسي توصيه نميكنم.

مسأله اما چيز ديگريست. مدتي پيش كه داشتم اين كتاب را ميخواندم ، به جمله اي برخوردم كه

هرچه تلاش كردم نتوانستم از معني و مفهومش سردربياورم. حالا سه حالت بيشتر نيست :

يا سواد من قد نميدهد ؛ يا كامو حرفش را پيچيده زده ؛ يا مترجم محترم ....

اين است كه از شما ميخواهم در فهم اين معضل كمكم كنيد . كامو ميگويد :

  ‹‹ از روي بوالهوسي هم ميتوان پاكدامن بود. ››

چهارم : چوزموري در تالار مشاهير

راستش ما همه اش حرف از مشاهير ميزنيم و تابحال ، بدليل فروتني و تواضع خاص خودمان ،

اين مسأله را رو نكرده بوديم كه خودمان هم جزو مشاهيريم. صلاح نيست كه بيش از اين

مشهور بودن خودمان را از دوستان مخفي كنيم.

و خدا لعنت كند اين بلاگفا را كه اين كامنت خصوصي را باب كرد. انگار حمام يا توالت است كه

عمومي و خصوصي داشته باشد. آقاجان... ما شب و روز نداريم از دست اين طرفدارها...

براي روشن شدن قضيه ، من تنها به ذكر سه فقره از كامنتهاي خصوصيم ميپردازم.

اولي ، كامنتيست از آنجلينا جولي ، بازيگر هاليوودي :

hi chooz

how r u ? why dont u come to usa ? Imiss u

I can  sang_gholaab brad and be with u for one night.hurry up

مي بينيد تو را بخدا ؟ فقط بخاطر يك شب با من بودن حاضر است شوهرش را سنگ قلاب

كند اين ضعيفه. لازم به ذكر است اصطلاح ‹ سنگ قلاب كردن › را خودمان در سفر پيشمان به امريغ

به او ياد داده بوديم.

دومي ، كامنتي است از خانم نانسي عجرم ، خوانندهء عرب :

السلام يا ايها الجوز  ( عربها حرف چ ندارند. گفتيم كه بدانيد )

أنا من ميليون ميليون هوادار أنت.

احيانا هل أنت قصد في الازدواج ؟ أنا كنيز أنت و حاضر به عقد.

ضمن اينكه ما كلي تعجب كرديم كه چرا اين خانم تا اين حد عربيش افتضاح است ، به او

يك جواب لاي سربالا داديم كه رويش هم زياد نشود.

و بالأخره سومين كامنت متعلق است به ‹ ابي › خوانندهء لس آنجلسي :

سلام سياوش عزيزم... مخلصيــــــــــــــــم. ديشب دلم برات يهو تنگ شد. بهت زنگ زدم ولي

تلفنت اشغال بود. امروز هايده رو ديدم ، بهم گفت كه اون بوده كه داشته باهات حرف ميزده

خوش بحالش... خواستم ازت خواهش كنم توي وبلاگت اينقده به دماغ من گير ندي...

دوست داري منم به مردم بگم اونجات اندازهء يه سنجده ؟

البته ما نفهميديم منظور ابي از ‹ اونجات › كجا بود...

پنجم : اندرباب درمان افسردگي

شوخي شوخي همه افسرده شده اند. به بيشتر وبلاگها كه سر ميزني ، بوي غم و درد و درماندگي

بلند است. ظاهرا بيشتر دوستان دارند به نوعي با اين ديو سياه چسبنده دست و پنجه نرم ميكنند.

دوست دارم به همهء كساني كه به هر دليلي دچار غم و غصه اند توصيه اي بكنم :

‹‹ محسن آزرم ›› منتقد فيلم است و در ماهنامهء ‹ دنياي تصوير › قلم ميزند.

ايشان از چند شمارهء پيش ، شروع كرده اند به نوشتن سلسله مطالبي درباب :

‹‹ تسلي بخشيهاي سينما ››.

درهر مطلب يك يا دو فيلم را با توضيحات جالبي مثال ميزنند و تشريح ميكنند كه چگونه اين فيلم

يا فيلمها ميتواند فلان درد شما را تسكين دهد يا به شما ياري برساند.

اگر توانستيد ، بگيريد و بخوانيد. دوستان : معجزهء هنــر را دست كم نگيريد...

ششم : مخصوص آقايان

نميدانم كتاب ارزشمند ‹‹ طهران قديم ›› اثر پنج جلدي ‹‹ جعفر شهري ›› را خوانده ايد يا نه ؟

اين كتاب ، علاوه بر اطلاعات بسياري كه به خواننده در مورد تهران و مردمش ميدهد ، منبع

نابي است براي خنديدن.

دوست دارم مطلبي از جلد اولش را برايتان نقل كنم و بعدش هم راه حلهاي پيشنهادي خودم را

به آن اضافه كنم. فقط دو كلمه را توضيح دهم ، شايد جوانترها معنيش را ندانند.

نعوظ : بلند شدن آلت تناسلي مرد

نعوظ دائم : بيماري يا حالتي عصبي است كه آلت دچار بيخوابي طولاني مدت ميشود.

و اما مطلب كتاب :

‹‹ چون گرفتاري نعوظ از ابتلائات بشمار آمده ، بلائي بود كه وقت و بيوقت گريبانگير ميآمد ،

دستوراتي براي خلاصي از آن آمده بود از جمله آنكه چون كسي بيموقع مثلا هنگام نماز و مثل آن

دچار چنين حالت شود ، بايد ياد بدهكاريهايش نمايد ، يا طلب سوختيهايش را بنظر آورد ،

يا به گرفتاريهايش فكر كند ؛ بفكر مردن و اموات بيفتد.شب اول قبر و فشار كفن و دفن و سئوال و

جواب انكر و منكر را مجسم كند ، قيامت و حشر و نشر و مارهاي غاشيه و عقربهاي جراره را

به فكر بياورد..... حالتي هم به نام نعوظ دائم هست كه آلت در اثر تماسي برقرار مانده و

فروكش نميكند كه براي آن درمانهايي ذكر كرده اند ، از جمله ريختن آب سرد بر آلت و در آب سرد

رفتن و ماليدن يخ و آبغوره و يا در كيسهء يخ فروبردن.... ››

 

اميدوارم درس لازم را گرفته باشيد. اما چون ديديم كه اين دوا و درمانها قديمي شده اند ، ما هم

چند روش كشف كرديم كه عارض ميشويم :

بهترين علاج ، برخورد با مسأله به صورت سرگرمي است. مثلا اگر مثل من حسرت داشتن يك

فروند ماشين آنچناني را داريد ، ميتوانيد در حالت نعوظ برروي آلتتان يك اتوبوس بكشيد تا بعد از

رفع نغوظ به صورت يك ماكسيما دربيايد ؛ به همين سادگي ، شما الآن صاحب ماشين آخرين مدل

هستيد. اما اگر بيخوابي آلت كلافه تان كرد و حوصلهء ماشين بازي نداريد ؛ از اين حالت بهره وري

لازم را بعمل بياوريد ، مثلا ميتوانيد از آن به عنوان رخت آويز استفاده كنيد.

ولي اگر اين را هم نميخواهيد و دنبال درمان واقعي هستيد ، اين راهها را بيازمائيد :

۱ــ از ديدگاه طبيعت باورانه : شبهنگام يك كيسه خواب برداريد و به آغوش طبيعت برويد. كنار يك

مرداب گنديده دراز بكشيد و زيپ كيسه را تا آخر بالا بكشيد. فقط يك سوراخ در حوالي آلت ايجاد

كنيد و ايشان را بيرون بگذاريد. تا صبح پشه ها كاري ميكنند كه براي هميشه...

۲ــ از ديدگاه جانورشناسانه : رويش زالو يا عقرب يا رتيل بگذاريد.

۳ــ از ديدگاه ضد جانورشناسانه : با پيف پاف خفه اش كنيد. فقط مواظب باشيد به چشمش نپاشد.

۴ــ از ديدگاه آشپزخانه مدارانه : بگذاريدش روي كابينت و با گوشكوب بزنيد توي سرش.

۵ ــ از ديدگاه يابو مدارانه : بگذاريدش لاي در و به يكي سفارش كنيد كه با تمام زورش در را ببندد.

۶ ــ از ديدگاه پزشكانه : چون آلتتان دچار بيخوابي است ، يك عدد قرص خواب آور در دهانش

بگذاريد. اگر امتناع كرد با مگس كش بزنيدش.

هفتم : شهيار قنبري

امان از راه بي عابر

امان از شهر بي شاعر

امان از روز بي روزن

امان از اينهمه رهزن

امان از باد بي باده

امان از سرو افتاده

امان از تيغ بيدردان

به جاي بوسه بر گردن

امان از سايهء بي سر

بر اين درگاه دردآور

امان از ناتمام تو

امان از ناتمام من

امان از روز بي رويا

امان از شام مرگ آوا

امان از جاي صد دشنه

ميان چين پيراهن

امان از شعلهء آخر

هجوم باد و خاكستر

كه از پروانهء پرپر

اجاق شب نشد روشن

ببار اي خوب ديروزي

بر اين بازار خودسوزي

كه اين غمخانهء بي مي

ندارد آب مردافكن

برقصانم غزلبانو

بچرخانم غزلبانو

ميان گفتن و خفتن

ميان ماندن و رفتن...

 

‹‹ باقي بقايتان ››

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 4:36  توسط سياوش ايراني  |