عارض حضور فرخنده تـــان هستم كه بازهم از آن بيخوابيهاي سمج سراغم آمده است و بازهم
دراين نيمه شب باراني ، نوشتن را راه فراري ديدم براي گريز از بيخوابي و دلتنگي و چند چيز ديگر.
بگذريم...
عارضم كه از قدرت خداوند بنده ء سراپا نقص و تقصير ، هنوز كه هنوز است در تشخيص جنسيت
دوستان دچار اشكال هستم. نمونهء قبليش درمورد دوست خوبم وستا اتفاق افتاد كه من تا مدتها
فكر ميكردم ايشان مرد هستند و جديدا متوجه شدم كه در مورد شوكا هم دچار همين
اشتباه بوده ام ! از دوستان معذرت ميخواهم.
بهرحال خدا بخير بگذراند.
دوم : دامپزشك دندانپزشك نما
عرض كنم كه حدود ده روز پيش ، صبح كه از خواب بيدار شدم ، متوجه شدم كه صورتم
به صورت ناصورت يك بادكنك درآمده است. چندتائي از دندانهايم عفونت كرده بود و يك طرف
سيماي خوش منظرم باد كرده بود.
همان روز عصر ، به دندانپزشكي مراجعه كردم. آقاي دكتر ، جوانكي بود قصاب هيبت كه اگر در خيابان
ميديديدش ، به تصور اينكه از صنف زحمتكش باربران است ، صدايش ميزديد كه بيايد و
بارتان را برايتان جابجا كند.
پرسيد كه جريان چيست و ماهم جريان به آن گندگي را نشانش داديم. گفت كه :
ــ بشين تا برات بكشم.
والله ما با اين بيسوادي خودمان شنيده بوديم كه كشيدن دندان عفوني ، خطرناك است ؛ حالا چطوري
بود كه جناب دكتر نميدانست اينرا ، خدا ميداند.
بنده هم محترمانه عرض كردم كه الآن آمادگي كشيدن ندارم و از ايشان خواستم كه فعلا برايم
داروئي تجويز كنند تا بعد. ايشان هم لطف كردند و مقداري كپسول بعلاوهء دو عدد آمپول نوشتند و...
جهت انژكسيون ، به تزريقاتي مراجعه كردم و خانم تزريقاتچي با ديدن وضعيت من و نسخهء
پيچيده شده گفتند كه اين داروها كفايت نميكند و بايد هشت عدد پني سيلين بزنم تا ورم برطرف شود.
راستش را بخواهيد بيدرنگ به حرفش گوش كردم چون مشخص بود كه از روي تجربه حرف ميزند.
بگذريم... غرض عرض اين نكته بود كه معلوم نيست اين پزشكان ما از كدام دانشگاه فارغ التحصيل
ميشوند كه : اولا : سواد درست و درماني ندارند
دوما : اكثرا قسم نامه شان را زير ماتحتشان گذاشته و در كار چاپيدن ملت بدبختند
سوما : بيشترشان نه اخلاق خوب دارند و نه شعور برخورد درست با بيمار را
چهارما : بعد از مدتي اكثرا به شغل شريف ساختمان سازي روميآورند.
همين چندوقت پيش يكي از آشناها تصادف كرده بود و دچار شكستگي استخوان دست شده بود.
پزشك محترم در بيمارستان دويست هزار تومن زير ميزي گرفته بود كه خوب عملش كند....
البته جاي تعجبي هم ندارد... همه چيزمان به همه چيزمان مي آيد.
سوم : من ‹ طنزيم › نيستم
اين عبارت ‹ طنزيم نبودن › را از زنده يــاد ‹ عمران صلاحي › عاريت گرفته ام. حالا كه صحبت عمران شد
بگذاريد خاطره اي از زبان او را برايتان نقل كنم. البته نقل به معني. عمران در جائي نوشته بود :
‹‹ يكي از شوخيهائي كه با شاملو داشتيم اين بود كه با كلمات جمله سازي ميكرديم.
روزي به عيادتش در بيمارستان رفتم. گفت :
ــ عمران ، با شاملو يه جمله بساز.
گفتم : نميدونم.
گفت : شام لوبيا داريم . ››
راستي ، خبر داريد كه وسايل شخصي شاعر را دارند به فروش ميگذارند ؟
بگذريم...
حرف اصليم اين بود كه خودم هم نميدانم چرا ديگر شوخي هم نميتوانم بكنم ؟
اگر قبلا ، هرازگاهي تكه اي شوخي مينوشتم ، الآن آن مزاح گاه به گاه را هم نميتوانم بنويسم ؟
البته بسي جاي خوشحاليست كه دوستان ديگر دارند مرتب طنز مينويسند و روزبروز هم مفصلتر
مينويسند. خدا را شكر.
چهارم : مقايسه
دوست خوبم نازنين ( پشه در سرزمين عجايب ) برايم نوشته بود كه :
‹‹ ما چند نفر ، در اين دنياي مجازي يك محفل خصوصي داريم و به همديگر احتياج داريم و.... ››
منظورش اين بود كه ما بيست سي وبلاگنويسي كه دوست هستيم ، يك محفلي داريم كه همان
وبلاگهايمان است و براي هم مينويسيم و تبادل فكر ميكنيم و الخ.
اين البته چيز خوبي است. اما من در ذهنم مجسم كردم كه در ممالك متمدن و بلاد كفر ،
اگر همين دوستي بين چند وبلاگنويس بوجود بيايد ، چه خواهد شد ؟
به اين نتيجه رسيدم كه به احتمال قريب به يقين آنها دوستي و محفل مجازيشان را به عالم واقعي
ميكشانند. جمعي سالم و دوستانه تشكيل ميدهند و از نشستهايشان براي يادگيري و رشد و
لذت از روابط انسانيشان بهره ميگيرند. غير از اين است ؟
پس چرا ما ايرانيها چنين نيستيم و چنان نميكنيم ؟
آيا به ديگران اعتماد نداريم ؟
آيا به خودمان اطمينان نداريم ؟
يا قضيه چيز ديگريست ؟
پنجم : پاسخ به دوستان
البته منظورم دوستانيست كه وبلاگ ندارند.
۱ــ مريم.
خواسته بودي كه در مورد فيلم ‹ چشمه › اثر جديد ‹ دارن آرونوفسكي بحث كنيم. راستش من هنوز
موفق به ديدن اين فيلم نشده ام. ولي همينطوري نگاهي به نظر منتقدها انداختم و ديدم كه
آنچنان كه بايد استقبال نكرده اند. دو ضعف عمده هم براي فيلم برشمرده بودند :
يكي كشدار بودن زمان فيلم و عدم تناسبش با داستان
دوم استفاده ء زياده از حد كارگردان از جلوه هاي ويژه.
البته نكته اي به ذهنم ميرسد و آن اينكه شايد چون توقعات از آرونوفسكي بالاست و اين يكي فيلم
در حد شاهكارش ‹ مرثيه اي بر يك رؤيا › نيست ، واكنش منتقدان در برابرش سرد بوده.
بهرحال در آينده درموردش بحث ميكنيم.
ولي آخر قربانت گردم ، من بيسوات را چه به اين حرفها. تخصص من ، زدن حرفهاي خاله زنكي
در مورد سينماست. مثلا :
‹‹ مريم جون ، ميدونستي ريچل وايز ، زن آرونوفسكيه ؟ آره ؟ يادته پارسال توي اسكار حامله بود ؟
نه ؟ مگه نديدي وقتي اومد رو سن تا جايزه اش رو از مورگان فريمن بگيره ، شيكمش بالا اومده بود ؟››
۲ــ ترنم
دوست خوبم گفته بودي كه درمورد ‹ سلينجر › و ‹ نرودا › بنويسم ؛ چشم. اگر حرف بدرد خوري
داشتم حتما مينويسمش. فقط لطف كن بگو كه مشخصا دربارهء چه چيز اين بزرگان بحث كنيم.
۳ــ غريبه
دوست عزيز ، نميدانم چرا احساس ميكنم كه شما برخلاف اسمتان ، خيلي هم آشنا هستيد.
شايد عزيز صاحب قلمي هستيد كه ما خوانندهء آثارتان هستيم و برايتان كسر شأن است كه با
اسم واقعي بنويسيد برايمان... بگذريم...
گفته بوديد كه سه فيلم ايراني اسم ببرم كه با معيارهاي خودم فيلم باشد. چشم.
آخر قربانت گردم ، اين چه حرفيست كه شما ميزنيد ؟ صدسال سينماي پرافتخار ايران سرشار است از
فيلمهاي درخشان. مثال ميخواهيد : گل پري جون ، ممل آمريكائي ، موسرخه و ....
اما از شوخي گذشته ، با شما موافقم ، نميتوان فيلمهائي گير آورد كه ‹ سينماي ناب › يا
‹ هنري › باشد . شايد بهترين فيلمهاي ايراني ، آثاري حداكثر متوسط باشند با معيارهاي سينماي
پيشروي اروپا و آمريكا. آنهم البته تعدادشان بسيار كم است. مثلا :
خشت و آينه ء ابراهيم گلستان ، شب قوزي فرخ غفاري ، گاو مهرجوئي و ...
راستش ، من حقير ، فيلمهاي اين چند سالهء اخير را كه بعضا در فستيوالهاي خارجي توفيقاتي
بدست آوردند هم ، به دلم نمينشيند ؛ با معيارهايم جور نيستند.
يادمان نرود كه همينها هم امروز ديگر توجهي در خارج برنمي انگيزند.
در عوض البته ، اين سينما پر است از تقلب.آثار تقلبي و كپي شده و .... حتا عناوين تقلبي. مثلا :
رامبد جوان = جيم كري ايران !
كيانيان = دنيروي ايران !
و لابد : ورشوچي = آرنولد ايران ، پرستوئي = مارمولك ايران و ....
ضمنا : ‹ رضا درستكار › در شمارهء اخير ‹ دنياي تصوير › درهمين مايه ، مقالهء جالبي نوشته
با عنوان : ‹ هاليوود ، باليوود ، خاليوود ›. توصيه ميكنم بخوانيدش.
ششم : بيت
چرخ را بشكنم ار غير مرادم چرخد من نه آنم كه زبوني كشم از چرخ فلك
‹‹ باقي بقايتان ››
عرضم به محضر بينظيرتان كه من برگشتم.
البته اين پست جزو پستهاي اصلي نيست و فقط اداي سهمي است كه در بازي دوستان دارم.
امشب يا فردا براي عرض عرايض اصلي خدمت خواهم رسيد.
اما پيش از شروع بازي...
دوم : سپاسگزاري
نميدانم چگونه ميشود از طريق دنياي مجازي ، به محبتهاي حقيقي دوستانم جوابي بدهم ؟
بهرحال... ممنونم از همهء دوستاني كه برايم كامنت گذاشتند و اظهار لطف كردند.
ميدانيد... چندباري برايم پيش آمده كه خواسته باشم وبلاگم را تعطيل كنم. هربار به دليلي :
كم حوصلگي ، خواندن چيزي كه توي ذوقم زده يا ...
اما هربار كه با خودم فكر كرده ام كه دوستاني چون شما دارم ، كساني كه نوشته هاي ناقابلم را
ميخوانند و به من محبت دارند ، تصميم گرفته ام كه ادامه بدهم.
به احترامتان كلاه از سر برميدارم...
سوم : بازي
راستش تصور من از دوستان ناديده ء وبلاگيم ، بيشتر منحصر است به كمالات آنها.
بنابراين سعي ميكنم با آوردن مثالي از شخصيتهاي داستاني يا سينمائي ، بگويم كه از نظر من
هر كدام از دوستان چه شخصيتي دارند. با اجازه :
سحر : آدري توتو در فيلم ‹ املي پولن › + رني زلوگر در ‹ ميس پاتر ›.
نازنين ( پشه...) : نقش رني زلوگر در فيلم ‹ خاطرات روزانهء بريجيت جونز ›.
وستا : نقش رابين ويليامز در ‹ انجمن شاعران مرده ›. با اين تفاوت كه وستا خانم است.
علي شيرازي : ‹ جك › در فيلم ‹ راههاي جانبي › اثر الكساندر پين.
علي پورصادقيان ( كوچه پشتي ) : ‹ ند شنيبلي › در ‹ مدرسهء راك › اثر ريچارد لينكليتر.
توكا نيستاني : ‹ غول بزرگ مهربان › در كتابي به همين نام اثر رولد دال.
مصطفا : هر فيلم هندي كه قهرمانش يك پسر جوان خوش تيپ مهربان باشد.
ساسوشا : چهره اش به نظرم قاجاريست ، تپل و سفيد با ابروان پيوسته و البته خوش قلب.
مريم عرشي : يك همسر فداكار. شايد : پنلوپه در اوديسه ء هومر.
يسنا : مادر در فيلم ‹ مادر › اثر مرحوم حاتمي.
پريما : نامزد ‹ مارك دارسي › در فيلم ‹ بريجيت جونز ›.
مونا : قهرمان ‹ دور دنيا در هشتاد روز › اثر ژول ورن. منتها مؤنثش.
نجمه : نقش اسكارلت يوهانسون در فيلم ‹ ترانه اي براي بابي لانگ ›.
احسان ولي زاده : پسري با استعداد متوسط اما پشتكار قابل تحسين.
پرند آزاد : يك تركيب در توصيفش به ذهنم ميرسد : بوف كور. همچنين مرا ياد آلبوم ديوار مياندازد.
مريم ( وبلاگ ندارد ) : شخصيت دختر در فيلم ‹ شبهاي روشن › اثر فرزاد مؤتمن.
بانو : خانمي محترم ، فهميده و مهربان.
شوكا : پسري با پيرهن چهارخانه و موهاي وزوزي.
ترنم : دختري با چشمهايي خندان.
زن قد بلند : مرا ياد ‹ كامي كلودل › مياندازد.
اميدوارم توانسته باشم مقصودم را برسانم.
از هركسي كه دوست دارد ، دعوت ميكنم دراين بازي شركت كند.
چهارم : وداع
به زودي برميگردم....
‹‹ باقي بقايتان ››

با اجازه ء شما چند روزی به مرخصی میروم. راستش نه روحا و نه جسما توان نوشتن ندارم.
امیدوارم هرچه زودتر بتوانم برگردم و خدمتتان برسم.
باقی بقایتان...
عرضم به محضر گلتان كه به قول دكتر ناصرالحكما : سلامت باشيد ... سلامت باشيد.
همين ؛ مهم همين است كه همگي سلامت باشيد و غبار غم بر چهره تان ننشيند. باقيش
خود بخود درست ميشود.
بهرحال علاوه بر تمام هنرها و علوم و فنون ، ما ملتي هستيم كه با عوالم غيب هم در تماسيم و
با يك انشاءالله و ماشاءالله همه چيز را به طرفةالعيني حل و فصل ميكنيم. با اجازه ...
دوم : بحث قبلي
عارضم كه بحث خوبي بود . ممنون از تمام كساني كه نظر دادند و نگذاشتند داغي گفتگويمان
رو به سردي برود.
اما بحث خوب يك چيز است و نتيجه گيري خوب چيز ديگر . اگر اجازه بدهيد در آينده اين مبحث را
ادامه ميدهيم.
سوم : حالم خراب است
نصف شب است. همه خوابيده اند و در كل تهران دونفر بيدارند : من و برج ميلاد.
از آنجائي كه اين عادت سمج ديدن صدباره ء فيلمهاي مورد علاقه ، دست از سرم برنميدارد و
حالا هم هوس ديدن فيلم و سرگرم شدن را دارم ؛ فيلم ‹ دوبلكس › را ميگذارم.
ميدانيد ، مواقعي كه مستاصل و درمانده ايد و دنبال يكساعت آرامش هستيد ، سينما يك گزينهء
مناسب است. بگذريم...
وسطهاي فيلم است. پيرزن بانمك فيلم دارد شيطنت ميكند. خنده ام ميگيرد. يكي از دوردست ميگويد :
ــ سياوش ؟
ــ بله ؟
ـــ تو الآن داشتي ميخنديدي ؟
ــ آره .
ــ مطمئني كه حالت خوبه ؟
فهميدم كه وضعم زيادي خراب است... اگر بخندم باعث تعجب نزديكان ميشوم...
چهارم : شما هم ذوق آزمائي كنيد
ژاك پرور ( به كسر ر و واو ) تنها شاعر نيست. آدم طنازي هم هست. طنز واقعي : به فكرفروبرنده.
به اين طنز درخشان دقت كنيد :
خلق الله
يك پيرمرد جيبي با يك ساعت عزادار .
يك گردن كلفت رنجبر با يك كارخانه دار مستحق .
يك كباب سواره نظام با يك بوقلمون مقتول .
يك مار قهوه با يك فنجان عينكي .
يك رقاص روي گردن با يك جلاد طناب زن.
يك مديركل شكسته با يك چپق بازنشسته .
يك خوشگل در لباس مشكي با يك جنتلمن در مايو .
يك كشيش مشاور ته سيگار با يك جمع كنندهء اعمال.
يك استاد قوري با يك فلسفه بندزن .
يك يدك كش عيالوار با يك پدر اقيانوس پيما .
يك جراح چموش با يك كره خر دندانساز
( به نقل از كتاب : از مهتابي به كوچه )
شما هم ميتوانيد با يك جابجائي مختصر طنزي شيرين از نوع ايرانيش بيافرينيد.
ما را هم در جريان بگذاريد.
پنجم : باد اديبانه
جناب علي شيرازي آدم طنازيست. با يك كامنتش ميتواند شما را كلي بخنداند. اما اين دليل نميشود
كه ما در اينجا گوشش را نكشيم و تهديد نكنيم كه ...
ايشان ظاهرا فكر ميكنند كه در اين كره ء خاكي ، تنها كسي كه به باد علاقه دارد من هستم.
براي اينكه ايشان را از اشتباه دربياوريم ، تكه اي از كتابي را برايتان نقل ميكنم كه
در بند بعد به آن خواهيم پرداخت.
شاملو گفت : يه روز چندتا از اين جوونها اومده بودن ، چشمت روز بد نبينه ، نفخ داشتم ،
باد داشت فشار ميآورد ، مث فنر گرامافون بازوبسته ميشد و از معقد تا گلو مو فشار ميداد.
ــ خب آخرش چي شد ؟
ــ هيچي ، اونقدر تحمل كردم تا اينا برن...
شش : به گند كشيدن ديگران
دوستي در بحث قبلي ، گفته بودند كه بايد حساب آثار يك هنرمند را از زندگي شخصي اش جدا كرد.
بنده هم قبول دارم . ولي بگذاريد بيشتر قضيه را باز كنيم.
در فرانسه ، خانمي به اسم فرانسواز ژيلو ، مدتي به عقد جناب پيكاسو درميآيد و بعد ، كتابي مينويسد
و در آن خاطراتش از زندگي مشترك با نقاش مشهور را تعريف ميكند. كتابي كه براي علاقمندان مفيد
است و كسي را هم نميرنجاند.
اما در اين سوي دنيا ، در ايران چه خبر است ؟
شما تا حالا اسم ‹ نورالدين سالمي › به گوشتان خورده ؟ آدمي كه چند جلد كتاب هم نوشته ؟
شرط ميبندم كه جوابتان منفي است. خب ، يك سئوال :
براي نويسندهء ناموفقي كه نامي به هم نزده ، چه راهي هست كه مشهور شود ؟
بنده عرض ميكنم : اينكه خاطرات خصوصيش با يك آدم مشهور را بچاپاند.
اين آقا ، پزشك عمومي هستند و ظاهرا براي چند سالي همسايه و پزشك شاملو بوده اند.
ايشان طي اين سالها خاطراتشان از شاعر را يادداشت ميكرده اند و بعد از مرگ شاملو آنرا به صورت
كتابي چاپ كردند به اسم : ده سال گفتگو با شاملو.
البته كتاب در داخل مجوز نگرفت و توسط نشر باران سوئد چاپ شده است.
نكتهء جالب اينجاست كه شاملو بوئي از كار نويسنده نبرده و بعيد ميدانم كه پس از مرگش ، آيدا
هم كل كتاب را خوانده و تاييد كرده باشد. نميدانم...
كتاب ، كار جالبي بود اگر....
بگذاريد قضاوت را بر عهدهء خودتان بگذارم.
‹‹ از شاملو پرسيدم : شما با فروغ ( فرخزاد )رابطه ئي داشتيد ؟
ــ چطور ؟
ــ با توجه به تند و تيزي اون بعيد ميدونم كه ...
ــ نه ، اون دوست زنم بود .... تازه از فاصلهء دومتري اونقده بو ميداد كه ... لابد اگه ميخواست
چراغ ميداد .... ››
البته در كتاب اين جاها خالي نيست ، چون از حافظه نقل ميكنم ، به اين صورت درآمده است.
بله قربان جان ، من هم ميدانم كه بايد حريمهائي رعايت شود. اما آيا .... ؟
آيا اينطور به گند كشيدن بزرگان ..... ؟
خيل عظيمي از جوان و پير دوست داشتند كه دقايقي را در محضر شاملو بگذرانند ، آنوقت وقتي اين
فرصت نصيب آقاي دكتر شده است ، ميپرسد :
ــ آقا ، شما با فروزان ، كه تو گنج قارون و اينا بازي ميكرد ، رابطه داشتيد ؟
ــ نه ، يه بار توي جاده كرج سوارم كرد ، رسوند كه بريم ولي نرفتم ، آبگوشتي بود.
ميدانيد ، اين جور حرفها هم براي خودش حرفيست شايد ، اما جايش در كتابي كه قرار است
براي نسلهاي آينده يادگار بماند نيست.
دوست من ، وضعمان خرابتر از اين حرفهاست... نظر شما چيست ؟
هفت : نسل بي رؤيا
راستش ميخواستم چيزي در مورد باد بگويم ولي ديدم بهتر است اول كمي درددل كنم.
نسل ما سي ساله هاي امروز ، نسل بي رويائي هستيم . هرچه فكر ميكنم يادم نمي آيد كه در
كودكي برايمان چندان دنياي قشنگي درست كرده باشند. كدام كتاب ؟ كدام فيلم ؟ كدام فانتزي ؟
و اين درحاليست كه بچه هاي ديار كفر ، از طفوليت آنقدر در محاصره ء كتاب و كارتون و ... هستند
كه نميرسند از همه اش استفاده كنند.
يادم هست ، دبستان كه ميرفتم ، كتابي تلخ مثل ‹ اليور تويست › را در چند چاپ و طرح مختلف
داشتم ، اما كار كه به ‹ تن تن و ميلو › رسيد .... به زور دو سه جلدش را از بزرگترها به امانت گرفتم.
بگذريم...
عارضم كه اگر مثل بنده هنوز درگير كودكي هستيد ، اين نويسنده را فراموش نكنيد : ‹ رولد دال ›.
كارهاي او چند ساليست كه در ايران هم چاپ ميشود و البته مثل اكثر كارهاي ديگران ، بدون
كپي رايت. اين است كه تصويرهاي بينظير كتابهايش كه اثر ‹ كوئنتين بليك › است را بي كيفيت و سياه
چاپ ميكنند . ( به عبارت بهتر : ميچاپانند )
ديشب داشتم ‹ غول بزرگ مهربان › را ميخواندم. ديدم كه آقا غوله هم از عشاق باد است...
بسي خوشحال شدم و خواستم كه بهتان بگويم تا از اين كتاب شيرين بي نصيب نمانيد. خود دانيد.
هشت : اداي دين
راستش خواستم قبل از خداحافظي ، حرفي را كه روي دلم مانده بگويم.
ما مردها ، بيش از آنكه فكرش را ميكنيم و برخلاف ظاهر سازيهايمان ، به زنها مديونيم.
به مادر ، به همسر ، به معشوق ....
اما نوبت سپاسگزاري كه ميرسد ، بيشترمان كم ميآوريم و حداكثر با يك ‹ خدا خيرت بده ›
قال قضيه را ميكنيم. چرا ؟ نميدانم.
خواستم به دوستان جوانترمان بگويم كه اگر هنوز به آن چند گرم گوشت اضافه تان مغروريد ،
مردهائي هستند كه سالهاست روي دو تا تخم نشسته اند به اميد اينكه از توي يكيش ، دستكم
يك جوجه غاز دربيايد ، اما اي دريغ .... اگر باور نداريد از پيرمردهائي كه نود سال است كارشان
همين است بپرسيد...
و در آخر سر تعظيم فرود بياورم در برابر آني كه زندگيم را مديونش هستم....
اميدوارم دختران و زنان اين وطن شرقي ، هميشه زاينده و بالنده باشند.
نهم : شاملو
آنگاه بانوي پرغرور عشق خود را ديدم
در آستانهء نيلوفر ،
كه به آسمان باراني مي انديشيد
و آنگاه بانوي پرغرور عشق خود را ديدم
در آستانهء پرنيلوفر باران
كه پيرهنش دستخوش بادي شوخ بود
و آنگاه بانوي پرغرور باران را
در آستانهء نيلوفرها
كه از سفر دشوار آسمان بازمي آمد.
‹‹ باقي بقايتان ››
عرضم به محضرتان كه امشب يك مقدار از حرفهايم احتمالا جوري خواهد بود كه به مذاق بعضيها
خوش نخواهد آمد. اما مگر نه اين كه ما بايد برروي رفتار فردي و جمعيمان زوم كنيم و آنرا به چالش
بكشيم تا بهتر شويم ؟
من از چيزي باكي ندارم اما ميخواهم اينرا بگويم كه نقد كردن لزوما به معني دشمني نيست.
بگرد تا بگرديم...
دوم : حميد قنبري
حدود يك ماه پيش ، حميد قنبري چشم از جهان فرو بست.
او كيست ؟
بازيگر ، دوبلور ، گوينده ، خواننده و... يك هنرمند پيشكسوت. كسي كه سي سال بود كه در محاق
سكوت و فراموشي به سر ميبرد.
اشتباه نكنيد : هيچ حكومتي نميتواند يك هنرمند را خفه كند. اين بيوفائي ما نامردمان است كه
قلب يك هنرمند را جريحه دار ميكند و با فراموشكاريش او را دهانبند ميزند.
نسل امروز ، دستكم همسن و سالهاي من كه حدودا سي ساله اند ، اگر دوبلور جري لوئيس را
به ياد بياورند ، ميدانند كه دربارهء چه كسي دارم حرف ميزنم.
وسعت كارهاي حميد قنبري زياد است. او اولين خواننده ء پاپ ايران است. او به همراه
نصرت كريمي و ديگر همنسلهايش ، جزو سومين نسل از شاگردان ‹ هنرستان هنرپيشگي › است.
اين نسل زير نظر معلماني چون : عبدالحسين نوشين ، علي اصغر گرمسيري و... پرورش يافتند.
بگذريم ... قنبري آنقدر معروف و آنقدر پركار بوده و هست كه احتياجي معرفي من ندارد .
راستي ، حميد خان ، پسري دارد كه ترانهء اين مملكت مديون اوست : شهيار قنبري.
سوم : سئوال
اين مقدمه را گفتم كه به سئوالي برسم. پرسشي از خودمان.
دوستان ، كدام يك از ما ، چند نفر از ما ، درمورد درگذشت اين هنرمند چيزي نوشتيم ؟
تا جائيكه ميدانم هيچ كدام حتا خطي هم ننوشتيم. هيچ كداممان.
قضيهء مرده پرستي ما ايرانيها بماند براي فرصتي ديگر ؛ اما اين سئوال را به اين جهت پرسيدم كه :
اولا : ما ملتي هستيم به شدت قدرناشناس و فراموشكار. براي ناسپاسي ما فقط اين جمله
كفايت ميكند كه : پهلوان زنده را عشق است... اعتقادمان همين است.
ثانيا : حميد قنبري سي سال بايكوت بود. او جزو كساني نبود كه به نرخ روز نان بخورند.
و مهمتر از همه : جزو كساني نبود كه در كار هنر با نيزهء ايدئولوژي به ميدان بيايند و سينهء هر كه را
كه از خودشان نيست بدرد.
آيا كسي هست كه جزو اين دستهء نيزه دارها باشد ؟ بله. مثال ميخواهيد ؟
استاد (!) قزوه ، سهيل محمودي و .... بيشمار ديگر بعلاوهء شاعري به نام : قيصر امين پور.
چهارم : مرگ شاعر
براي آنهائي كه دوستش دارند ، قطعا درگذشت امين پور دردناك است. بهشان تسليت ميگويم.
اما روي سخن من با دوستانيست كه : بهشان نميخورد كه شاعر محبوبشان امين پور باشد.
اين بحث را دنبال ميكنيم.
پنجم : كشور متلون المزاجها
از قدرت خدا توي اين مملكت ، همهء ناممكنها ، ممكن ميشود. گاهي جانوران عجيب الخلقه اي
ظهور ميكنند كه آدم درميماند كه اين از رحم كدام مادر درآمده است ؟
مثال :
قطعا شما هم چيزي به اسم ‹ ماركسيسم اسلامي › به گوشتان خورده.
اصلا برايتان تصورش ممكن است كه اين چگونه چيزي است ؟ مثل اين است كه بگوئي :
‹ دختري با بيضه هاي درشت ›.
ولي چه بخواهيم چه نخواهيم اين چيز ( نميدانم اسمش را چه بگذارم ) در كشور ما وجود داشته
و دارد. اصلا انگار هر عقيده ء سياسي ، مكتب هنري و .... كه وارد اين مملكت ميشود ، فورا ميرود
زير دست جراح پلاستيكي كه كارش زشت و كج و كوله كردن و مخدوش كردن است.
شما باورتان ميشود كه ما روحاني كمونيست داشته ايم ؟ اشرافزادهء سوسياليست داريم ؟
داشته ايم ، داريم اما.
خب اين به چه دليل است. نظر من اين است :
۱ـ ما هيچ كاري را با آگاهي و معلومات كافي دنبال نميكنيم.
۲ـ ما ملتي ‹ هرور باد › هستيم. تكليفمان با خودمان روشن نيست. هم قرمزيم و هم آبي.
ششم : دنباله
من با قيصر امين پور هيچ مشكلي ندارم. مشكل من اين است كه بعضي چيزها را نميفهمم.
شما كمكم كنيد. روي سخنم با بعضي دوستان است :
شما كه از نوشته هاتان پيداست كه ناراضي هستيد و جزو اپوزيسيون به اين سئوالاتم جواب دهيد :
امين پور جزو كدام گروه بود ؟ شاعر محبوب چه كساني بود ؟
جواب خودم : شاعر محبوب همانها كه تا همين امروز هفت بار سنگ قبر شاملو را با پتك خرد كرده اند.
جزو گروه كساني بود مثل مهاجراني ( وزير اسبق ارشاد ) كه براي بدست آوردن مقام وزارت و
خوشايند بعضيها ، شاملو را ‹ پيرمرد خرفت بيسواد › خطاب كرد.
غير از اين است ؟ اگر هست مرا هم از اشتباه درآوريد.
پس چگونه است كه شما هم سنگ شاملو را به سينه ميزنيد و هم براي امين پور گريه ميكنيد ؟
مسلما عقايد يك هنرمند را نبايد به هنرش ربط داد ، اما وقتي او با عقيده اش وارد گود ميشود ،
قضيه فرق ميكند.
كسي كه بدون تعصب ، و با منطق حرفهايم را گوش دهد ميداند كه دارم از كدام درد حرف ميزنم و
غير از آن ، با ديگرانم كاري نيست...انساني مرده ، خدايش بيامرزاد.
هفتم : نمايش ادامه دارد
از اين بحث بگذريم و وارد بحث ديگري شويم. حالا كه داريم پنبهء خودمان را ميزنيم ، بگذاريد
به سراغ قضيهء ديگري برويم.
هشتم : ايراني از كسي حمايت نميكند
چند بند قبلتر اسم شهيار قنبري را آوردم. با نقل قولي از او وارد بحث ميشوم.
شهيار برنامه اي داشت كه اگر اشتباه نكنم اسمش ‹ دوستت دارم ها › بود و البته قبل از آن در
كانالي ديگر همين برنامه را با اسمي ديگر شروع كرده بود.
در يكي از برنامه هايش حرف جالبي زد كه :
اگر دوتا خوانندهء خارجي با هم براي اجراي برنامه ئي مشترك روي سن بروند ، تو در آنها نشاني
از حسادت نميبيني و همديگر را خوب حمايت ميكنند. اما اگر دوتا ايراني روي سن بروند ،
آن يكي پايش را روي سيم ميگذارد به اين اميد كه صداي ديگري خراب شود و ....
راست ميگفت. حقيقت محض است.
براي من كه هرگز پايم به بلاد كفر نرسيده ، علاوه بر شنيده ها ، سينما آينه ايست كه ميتوانم درآن
رفتار و اخلاق و ... ديگر ملل را ببينم. و ما اين حس حمايت از همديگر را در خارجي جماعت
هم ديده و هم شنيده ايم.
ميدانيد ، قضيهء حمايت نكردن ما از همديگر ، مضراتي به بار ميآورد كه دستكم دوتايش به ذهن من
كم هوش و كم سواد ميرسد.
نهم : وداع با اعتماد به نفس
اين اولين چيزيست كه به ذهنم ميرسد. واقعيتي است كه خيلي از ماها اعتماد به نفس نداريم.
خودمان را دست كم ميگيريم ، خودمان را باور نداريم ، جرئت ابراز وجود پيدا نميكنيم.
چرا ؟ چون ميترسيم كه هر آن ، يكي بزند توي سرمان كه : بيشين بابا...
خود شما چند نفر را ميشناسيد كه صاحب هنر هستند اما كسي نميشناسدشان ؟
دستكم همين دوستان وبلاگ نويس خودمان را در نظر بگيريد :
خيليهاشان در حدي هستند كه بتوانند در نشريه اي بنويسند و مورد توجه هم قرار بگيرند.
ولي افسوس...
اين خلأ اعتماد به نفس دو معضل ديگر هم به بار ميآورد :
ميدان را براي بي هنران پررو باز ميكند ، اين يك.
دوم : باعث ايجاد تواضع كاذب در آدمها ميشود. فلان بابا آدميست كه خودش را در كار خودش ثابت
كرده است ، اما حرفهايش را اينگونه آغاز ميكند كه : البته من در اين حد نيستم كه ....
يا فلان جوان خيلي بامحتوا تر از خيليهاي ديگر است ولي با ترس و لرز كار ميكند.
نمونه اش همين وبلاگهاي خودمان ؛ چند بار اين جملات را شنيده ايد :
‹ البته من پشه اي بيش نيستم › يا ‹ جسارتا ميخوام بگم كه › و قسمت جالب قضيه اين است
كه هماني كه حرفش را با اين مطلع شروع ميكند ، خودش هم ميداند كه دارد درست ميگويد ،
خودش هم ميداند كه صلاحيت گفتن اين كار را دارد اما چون ميترسد كه فلان بابا طي كامنتي
چيز ناجوري بگويد ، خودش را مجبور به تواضعي نابجا ميكند.
دهم : عدم پيشرفت
اين دومي است. خيلي جالب است : توي اين وطن ما ، بسيار آدمهاي صاحب ذوق و نخبه اي هستند
كه هرگز كشف نميشوند.حالا يكي مثل ‹ مكرمه قنبري › شانس ميآورد و منير سيحون كشفش ميكند.
و جالبتر آن است كه در ممالكي كه مردم از هم حمايت ميكنند و درنتيجه همه و مخصوصا جوانترها
اعتماد به نفس دارند ، امكان پيشرفت براي همه هست.
بگذاريد مثال بزنم . برويم سراغ آمريكاي جهانخوار و بازيگرهايش :
( تمام اين مثالها را از مجلهء دنياي تصوير شمارهء ۱۷۳ ميآورم )
۱ـ آدري هيپبورن : در جواني نگران اين بود كه آيا وعدهء غذايي بعديش فراهم ميشود يا نه ؟
۲ـ استيو مك كوئين : برخاسته از خانواده ئي مشكل دار ، در نوجواني بزهكار بود و زندان رفت.
۳ـ اينگريد برگمن : يك بچه يتيم خجالتي.
۴ـ اوا گاردنر : فرزند يك تنباكو چين. بزرگترين رويايش شغل منشي گري بود.
باز هم مثال بزنم ؟ انصافا كدام يك از اينها اگر ايراني بودند ميتوانستند به جايگاهي در وطنشان برسند ؟
يازدهم : حرف آخر
اي آقا ، ما را چه به اين حرفها. ما كه در اين قدوقواره ها نيستيم. بگذاريد برگرديم به پوستين خودمان.
راستش امروز به ديدار دوستي رفتم كه خيلي وقت بود نديده بودمش. اين هم از كرامات ما ايرانيان
است كه اين دوستمان باوجود داشتن مدرك فوق ليسانس ، به شغل شريف دلالي مشغول است.
بگذريم... دوستم به من گفت كه در تلويزيون فيلمي ديده به نام ‹ راز › و بسيار تحت تأثير قرار گرفته.
از جمله اينكه در اين فيلم آقايي گفته كه من هر روز صبح ، جلو آينه خودم را ماچ ميكنم.
بنده هم به نتيجه اي رسيدم كه خدمت آقايان عرض ميكنم :
هر روز صبح جلو آينه برويد ، آن عضو شريف را دربياوريد و ضمن گفتن :
ـ گوگوري مگوري من ، قربون اون چشم درشتت برم ، الهي دور سر تاست بگردم و ....
اين شعر را برايش بخوانيد كه :
‹‹ اين ابول چيست كه عالم همه ديوانهء اوست ››
اينجوري هم حال خودتان بهتر ميشود و هم آن عضوتان هم رشد و ترقي ميكند.
از ما گفتن ، خود دانيد.
دوازدهم : شاملو
در نيست
راه نيست
شب نيست
ماه نيست
نه روز و
نه آفتاب
ما
بيرون زمان
ايستاده ايم
با دشنهء تلخي
در گرده هايمان.
هيچ كس
با هيچ كس
سخن نميگويد
كه خاموشي
به هزار زبان
در سخن است.
در مردگان خويش
نظر ميبنديم
با طرح خنده اي
و نوبت خويش را انتظار ميكشيم
بي هيچ
خنده اي !
‹‹ باقي بقايتان ››
عارض منظر شهلايتان هستم كه ساعت دو نيمه شب است ، دچار بيخوابي مزمن شده ام ،
و تنها كاري كه به مغز فندق هيبتم رسيد اين بود كه خدمت برسم براي نوشتن چند سطري.
كلا زياد اين پست را جدي نگيريد چرا كه همينجوري ميخواهيم اندكي مزاح كنيم و ...
البته هدف اصلي چيز ديگريست : دوست دارم كمي هم از خودم بنويسم ؛ دليلش را هم عرض ميكنم.
و صد البته كه بدم هم نمي آيد كه سربه سر بعضي از دوستان بگذارم.
چون قرار است كه از خودم بنويسم و متولد ارديبهشت هستم ، اين عكس گاو را گذاشتم اينجا
كه فردا پس فردا نگويند يارو آنقدر بدهيبت است كه عكس خودش را توي بلاگش نميگذارد.
چيز ديگري هم ميخواهم بگويم :
بنده هميشه في البداهه مينويسم و از جمله همين حالا هم ؛ پس پرت و پلا گفتنم را بر من ببخشاييد.
يك چيزك ديگر :
چند دوست جديد به جمعمان اضافه شده اند كه به آنها هم خير مقدم ميگوئيم. همين.
دوم : جرقه
در اينجا ميخواهم بگويم كه چه شد كه تصميم گرفتم از خودم هم كمي بنويسم.
دو دليل دارد. دليل اول :
آخر من نميدانم اين ملت از جان من و افلاطون و جيمز جويس چه ميخواهند ؟
چقدر من خودم را خسته كنم و به مردم اطلاعات جامع بدهم ؟
تا كي قرار است درمورد فلسفه و جامعه شناسي و متافيزيك و نجوم و ... بنويسم ؟
تحمل آدم هم حدي دارد قربانتان بروم. بگذاريد كمي هم به خودم برسم. گناه نكرديم كه باسوات شديم.
دليل دوم :
سوم : باباقوطي
ديشب برحسب اتفاق وارد وبلاگي شدم. اول از همه عكس نويسنده را ديدم كه...
به قول مشقاسم : ما كه خودمان از انگليسا نترسيديم ، از اين ترسيديم.
ياد تنها چيزي كه افتادم ، همان شير معروف ‹ مترو گلدوين ماير › بود كه خرناس ميكشد و آرم
كمپانيست. ظاهرا اين دوستمان هم درحال خرناس كشيدن بوده كه آن عكس را ازش گرفته اند.
بگذريم... ترسمان كه ريخت ، گفتيم مطلبش را بخوانيم. چيزي نوشته بود دراين مايه :
‹‹ من باباقوطي هستم... آدم ساده ئي هستم... ديشب با هشتاد و هشتمين دوست دخترم
رفته بودم بيرون... يكي اومد و با اون حرف زد...منم خون جلو چشامو گرفت... به آقاهه گفتم :
بدي بدي بدي... دوست دخترم گفت : فكر نميكردم اهل خشونت باشي باباقوطي...
حالا باهام قهره... منم الآن با هشتاد و نهمين دوست دخترم هستم... آخه بايد اين تن و بدن
ساده مو دست يكي بدم يا نه ؟ ››
والله ما هم به خودمان گفتيم : بلانسبت تو هم آدمي مثلا ، يه كم از خودت بنويس تو هم.
اين شد كه اين شد.
چهارم : چوزموري نابغه
اين جريان ديشب برايم اتفاق افتاد و ميخواهم داغ به داغ برايتان تعريف كنم.
ساعت حدود چهار صبح بود. داشتم كاري ميكردم ولي يادم نيست چه كار. البته كار بدي نبود.
( اي خاك دريا بر سرت ، تو هم الكي افه بيا و بگو : داشتم براي بار پنجم تاريخ تمدن رو مرور ميكردم )
ناگهان دو احساس بهم دست داد : اول اينكه تشنه ام و دوم آنكه گلاب برويتان جيش دارم.
پاشدم كه بروم به اين دوكارم برسم. توي راه حواسم رفت پي مسئله ئي. اول رفتم آشپزخانه.
فكر ميكنيد چه كار كردم ؟ شلوارم را كشيدم پائين...
البته زود متوجه شدم و جمع و جور كردم. خدا را شكر كه كسي بيدار نبود ، حتا خدا...
اين را گفتم كه بدانيد درست است كه ما نابغه نشديم ، اما گيجي شان را به ارث برده ايم.
پنجم : احساس
كمرون كرو ، كارگردان درجه يكي ست ؛ اين را از همان معدود فيلمهايش ميشود فهميد.
مثل : ‹‹ تقريبا مشهور ›› يا ‹‹ جري مگواير ››.
كرو كتاب درجه يكي هم منتشر كرده كه قبلا خدمتتان معرفيش كرده ام : ‹‹ گفتگو با بيلي وايلدر ››.
در جائي از اين كتاب مينويسد :
‹‹ بيلي وايلدر ، توي دفترش نشسته و مشغول ‹ بيلي بودن › است... ››
نميدانم چرا اين جمله اينقدر به من لذت ميدهد... و البته حسرت. حسرت چرا ؟
دوست داشتم اول مطالبم بنويسم : ما همچنان مشغول ‹ چوزموري بودن › هستيم...
اما نميشود. يك چيزي كم است. اين جمله را وقتي ميتوان نوشت كه دلت خوش باشد و خيالت راحت
كه وطنت رو به آبادي و آزادي ست ، كه دختران اين كلبهء شرقي در امن و رفاهند ، كه پسران
گرم زندگي و پيشرفتند ، كه همه خودشانند ، كه كسي گرسنه نيست ، كه شكنجه گران كوچيده اند
كه.... و هزار كه ء ديگر...
با اين حال و روز هيچ چيز به آدم نميچسبد...
ششم : نفهمي
عرض كنم كه درست است كه ما نابغه ايم ، اما نميدانم چرا با تمام نبوغمان از نوشته هاي برخي
دوستان سردرنمي آوريم. اين را جدي ميگويم. دوستان ثقيل نويس دو دسته اند البته :
يكي آنها كه هرجور كه راحت باشند مينويسند و اين بعضي وقتها براي خواننده مشكل ساز ميشود.
دوديگر آنهايي هستند كه آنقدر در نوشته هاشان معلومات گنجانده اند كه يكي مثل من نميفهمد شان.
اتفاقا از دسته ء اوليها ، يكي شان از دوستان خوب خودمان است. نوشتنش هم اينجوريست :
‹‹ ديشب با آلفا از شوش كلاغ پر اومديم تا تجريش و اينا... خيلي باحال خال مال شال كه نداشتم
هيچي ، روسري آبي هم خوب فيلمي بود و آره و عزت الله انتظامي و وزارت كشور نذاشتن ما آها...››
از دستهء دوم البته شكر خدا دربين دوستان خودمان كسي نيست. يعني با وجود اينكه همه
صاحب كمالاتند ولي خاكي مينويسند. اما اين دليل نميشود كه صابون اين گروه به تنم نخورده باشد.
چند روز پيش از طريق وبلاگ صندوقچه ، وارد بلاگي شدم كه .... نوشته هايش دراين سطح بود :
‹‹ سكس ؟ خب اگه از زاويهء انتگرال چوچوليسم نگاه كنيم با سوسياليسم تخيلي فوريه جوردرنميآد
ولي اگه اگزيستانسياليسم شومبوليسم رو بچسبيم ، ميچسبه... ››
خدايا....
هفتم : طنـــــز
براي دوستاني كه دنبال مطالب طنز و پرمغز هستند ، چند جا را معرفي ميكنم. البته احتمالا
خودتان ميشناسيد. اگر نه ، به اينجاها سر بزنيد ، البته با فيلترشكن :
۱ـ هادي خرسندي : www.asgharagha.com
2_ ابراهيم نبوي : www.doomdam.com
3_ ف.م.سخن : www.fmsokhan.com
هشتم : انجمن خاك
عرض كنم كه انجمن خاك دارد پا ميگيرد. فعلا علي شيرازي به سمت معاون و شاهرخ به سمت
بازرس كل و عضو علي البدل منصوب شده اند. باشد كه اين انجمن بتواند منشأ خير و
باني خدمات به عموم آقايان گردد. التماس دعا داريم.

نهم : خواب
راستش خوابم گرفت. البته به محض رويت رختخواب ميپرد ولي مخم براي نوشتن بيشتر توان ندارد.
فقط اين توضيح را اضافه كنم كه تصاوير اين پست ، بيربط هستند و براي تلطيف روحيه گذاشتم.
‹‹ باقي بقايتان ››
عارض حضور مشكل گشايتان هستم كه سعي ميكنم خيلي زود عرايضم را عرض كنم و از
خدمت باسعادت دوستان مرخص شوم تا خداي نكرده سرتان درد نگيرد.
قبل از هرچيز بگذاريد جواب شوكا را بدهم كه گفته بود مطلب قبلم طنز نداشته.
درست است دوست عزيز و اين دلائلي دارد كه ميگويم :
اول اينكه من اصلا طنزنويس نيستم. يعني اينكه در اين رشتهء بسيار سخت ، نه تجربه اي دارم
و نه مطالعه اي. و مهمتر اينكه علاقه اي هم به طنزنويسي ندارم و مهمتر تر اينكه استعدادش
را هم فاقدم.
اگر احتمالا در پستي چيزي نوشته ام كه لبخندي بر لبانت نشانده هيچ دليلي ندارد جز اينكه
خواسته ام خودم باشم. يعني آنجوري نوشته ام كه با دوستان صميميم حرف ميزنم.
و ... يك چيز ميماند عزيز دل برادر : دراين اوضاع ، مجالي براي طنازي نيست...
دوم : علاقهء بي علت
دوست خوبمان ‹ پريما › گفته است كه :
‹‹ من دليل علاقهء شما به باد معده را نميدانم .››
باشد... ما هم جواب ميدهيم :
راستش ، آدميزاد جماعت ، ذاتا كلكسيونر است. يكي دوست دارد پول جمع كند ، ديگري به
جواهر علاقه دارد ، آن يكي خاطر تمبر را ميخواهد و الي غير النهايه...
بنده هم به باد علاقمندم. خودم هم دليلش را نميدانم. اما اين علاقه از همان بچگي با من بود
و هنوز هم هست.
در طي اين سالها ، تا جائيكه برايم مقدور بوده كتاب و فيلم و موسيقي جمع كرده ام. پشيمان هم
نيستم ولي اگر امكانش بود دوست داشتم صداهايي كه شنيده ام را هم جمع كنم.
باور كنيد دراين سي ساله صداهاي بينظيري شنيده ام ... از آدمهاي بينظير.
اما اين دليل فرعي بود ، دليل اصلي را در دو سه بند بعد به تو خواهم گفت دوست من...
سوم : نمك هم گنديد
چند روز پيش سايت روزآنلاين خبري را نوشته بود كه به گمانم... خودتان قضاوت كنيد :
چند ماه پيش دختر شانزده ساله اي بعد از جروبحث با پدرمادرش ، تصميم ميگيرد كه از خانه فرار كند.
از خانه بيرون ميزند و به دوستش پناه ميبرد. دوستش با او به بحث مينشيند و دختر را راضي ميكند
كه به خانه شان برگردد. دختر به خانه ميرود اما پدرمادرش در را برويش باز نميكنند .
چون شب بوده دخترك تصميم ميگيرد به پليس شهرشان ‹ ساوه › پناه ببرد. به اولين بنز پليس
كه ميرسد ، جلو ميرود و ماجرا را بازگو ميكند. سه پليسي كه سوار ماشين بوده اند و يكيشان هم
متأهل بوده ، دخترك را سوار ميكنند ، به خانهء يكيشان ميبرند و تا صبح به دخترك تجاوز ميكنند.
چند روز پيش دادگاه هر سه نفر را تبرئه كرد...
چهارم : خانم دكتر بردارآويخته
قضيه را احتمالا تا حالا شنيده ايد. روز قبل از عيد فطر ، مأموران منكرات شهر همدان ، دانشجوي
رشتهء پزشكي ‹ زهرا بني عامري › را به جرم همراهي با دوست پسرش در پاركي ، جلب كرده
و به بازداشتگاه ميبرند. ظرف آن دوروز تعطيلي ، آنقدر اين دختر را از طريق تجاوز ارشاد ميكنند
كه دختر چاره اي جز دار زدن خودش نميبيند... و اين كار را ميكند...
پنجم : جواب پريما
احتمالا بايد جوابت را گرفته باشي دوست من. خيلي ساده است :
ما در يك مملكت گوز داريم زندگي ميكنيم. وجدان ، اخلاقيات ، انسانيت ، شرف ، غيرت
آبرو ، مردانگي ، جوانمردي و همه چيزمان گوز است. همين.
ششم : پست بعدي
راستش اوضاع زياد خوب نيست. در بين همين دوستان وبلاگ نويس خودمان ، دو سه نفري را
ميشناسم كه به نوعي با مواد مخدر و اعتياد مشكل دارند. همين چند روز قبل بود كه در
سايتي خبري خواندم كه مصرف مواد دربين دانش آموزان رو به افزايش است.
آنقدر خودم را در اين زمينه صاحب تجربه ميدانم كه به خودم بگويم : سكوت جايز نيست.
دوست دارم پست بعدم را به اعتياد اختصاص بدهم. تلخ است ، اما وظيفه هم هست...
هفتم : آقايان بخوانند
ديشب در سايت گويانيوز مقاله اي خواندم از خانمي به اسم مژگان كاهن كه روانشناسند.
ايشان در اين مقاله گفته بودند كه خودارضايي برخلاف تصور رايج نه تنها مضر نيست ، بلكه مفيد
هم هست. در ضمن از وبلاگها گله كرده بودند كه چرا اطلاعات غلط به خورد ملت ميدهند.
بنده به عنوان وبلاگنويس ، وظيفهء خودم ديدم كه از آحاد ملت بابت اطلاعات غلط درمورد
خودارضائي عذرخواهي كرده و از ملت شريف تقاضا كنم از اين به بعد همهء كارهايتان را رها كنيد
و اندكي هم به فكر خودتان و سلامتيتان باشيد و خودارضائي بفرمائيد.
البته اين به آن معنا نيست كه ديگر به كسي تجاوز نكنيد ، نه ، بكنيد ، ولي در كنار آن ، خودارضائي
را هم فراموش نفرمائيد.
اصلا قربانتان گردم ، بنده پيشنهاد ميكنم كه همهء آقايان دور هم جمع بشويم و انجمن ‹ خاك ›
را كه مخفف ‹ خودارضايان كشور › هست را تشكيل بدهيم. تازه ، ميتوانيم در ميدان هفت تير
هم تجمع كنيم و ضمن كوبيدن مشت محكمي بر دهان آمريكا ، يك دور دسته جمعي هم
خودارضائي كنيم. قبول است ؟
در ضمن ، براي آنكه كارمان راحتتر پيش برود ، يادتان نرود كه هر دوتا جيبتان را سوراخ كرده و
در طول روز و مخصوصا در محل كار با آلت شريف ور رفته و خودارضائي بنمائيد.
براي شب ، اين توصيه را دارم كه : چون درطول روز دستتان خسته شده ، تشكتان را سوراخ
كنيد و آلت را در درونش قرار داده و آن امر خطير را انجام دهيد.
فقط احتياط كنيد كه زياد مته كاري نكنيد چون احتمال دارد سقف همسايهء پائيني سوراخ شده
و ابولتان را نامحرم ببيند. فكرش را بكنيد ، همسايه طاقباز دراز كشيده و دارد با خداي خودش
راز و نياز ميكند كه : اي خداجون... خودتو بهم نشون بده...
كه ناگهان ابول شما از سقف آويزان ميشود و درحاليكه با تنها چشمش چشمك ميزند ، ميگويد :
هاو آر يو همساده ؟
صورت خوشي ندارد.
حتا اگر در طبقهء همكف هم تشريف داريد ، چون احتمال رسيدن به چاه نفت وجود دارد
در حفاريتان احتياط فرمائيد.
به گمانم توانستيم تمامي مشكلات را حل كرده و ابرقدرت بشويم. درست است ؟
هشتم : حافظ
ياري اندر كس نميبينيم ، ياران را چه شد ؟
دوستي كي آخر آمد ، دوستداران را چه شد ؟
آب حيوان تيره گون شد ، خضر فرخ پي كجاست ؟
خون چكيد از شاخ گل ، ابر بهاران را چه شد ؟
صدهزاران گل شكفت و بانگ مرغي برنخاست
عندليبان را چه پيش آمد ؟ هزاران را چه شد ؟
لعلي از كان مروت برنيامد سالهاست
تابش خورشيد و سعي باد و باران را چه شد ؟
زهره سازي خوش نميسازد ، مگر عودش بسوخت ؟
كس ندارد ذوق مستي ، ميگساران را چه شد ؟
كس نميگويد كه ياري داشت حق دوستي
حق شناسان را چه حال افتاد ، ياران را چه شد ؟
شهر ياران بود و جاي مهربانان اين ديار
مهرباني كي سرآمد ؟ شهرياران را چه شد ؟
گوي توفيق و كرامت در ميان افكنده اند
كس به ميدان درنمي آيد ، سواران را چه شد ؟
حافظ اسرار الهي كس نميداند ، خموش
از كه ميپرسي كه دور روزگاران را چه شد ؟
‹‹ باقي بقايتان ››
اول : ســـلام
عرضم به منظر خوشگلتان كه خودتان را دست كم نگيريد. منظورم كسانيست كه وبلاگ دارند و
كارشان را جدي گرفته اند و خوب مينويسند ؛ كه انصافا هم تعدادشان كم نيست.
يكي از مشكلات ما ، نداشتن سرگرمي است. وبلاگها به گمانم ، دستكم براي قشر جوان ،
تا حدي توانسته اين خلأ را پر كند. براي شخص من كه اينطوريست.
فكرش را بكنيد ، خيلي از ماها ، تنها تفريحمان اين است كه آخرشبها به دنياي مجازي
پناه بيآوريم ، چند تا وبلاگ خوب را بازكنيم و مطلبي بخوانيم.
و خوشا بحال آن وبلاگنويسهائي كه به خواننده شان چيزي ياد ميدهند ، يا آنهائي كه لبخندي
بر لبان خواننده ميآورند.
خيلي جالب است : در اين مملكت هيچ چيزي و هيچ كسي سرجاي درست خودش قرار نگرفته.
تلويزيون ، راديو ، سينما ، نشريات و ... هيچ چيز جذابي براي مردم ندارند.
يا اينطور بگوئيم كه : براي هر كسي كه اندكي سواد و شعورش بالاتر از حد عوام الناس باشد ،
چيزي ندارند.
دراين مملكت بي گل و بي بلبل ، در اين كشور پهناور پهن پرور ، چند فيلم قابل توجه در سال
توليد ميشود ؟ چند مجلهء بدرد بخور چاپ ميشود ؟ چند روزنامهء مستقل قابل اعتماد وجود دارد ؟
كدام كانال تلويزيوني را ميتواني ببيني و بالا نياوري ؟
و تأسف بارتر از همه اينكه : آنهائي كه داعيهء هنر دارند ، بيمايه ها و انچوچكهايي هستند كه
چون در هيچ كجا راهشان نداده اند ، بالاجبار در ميدان هنر زورآزمائي ميكنند.
خفه شديم بس كه فيلم و تابلوي نقاشي و مجسمه و داستان و شعر و موسيقي مضحك و
ملال آور به خوردمان دادند.
مرديم ازدست حماقت كساني كه به صرف خواندن چهارتا كتاب ، همهء تريبونها را دراختيار گرفته اند
و شبانه روز و در تمام زمينه ها درحال فضله پراكني هستند.
يك نفر به من بگويد ، چه كسي و به چه علت گفت : هنر نزد ايرانيان است و بس ؟
كدام هنر ؟ كدام هنرمند ؟ كدام اثر هنري ؟
بگذريم و برويم سر حرفهاي باربط و بيربط خودمان....
دوم : نتيجهء بازي
اول بگذاريد مجددا تشكر كنم از همهء دوستاني كه دعوتم را اجابت كردند و در بازي عشق شركت كردند
دوم اجازه بدهيد كه عارض شوم كه به اين نتيجه رسيده ام كه نتيجه گيري از نظرات دوستان
كار عاقلانه اي نيست. چرا ؟
چون نظرات آنقدر متفاوت و گاهي متضاد هستند كه نميشود در زير يك سقف جمعشان كرد.
تنها كار ممكن اشارهء اجمالي به آنهاست. براي اينكه دستتان بيايد كه عشق چقدر تعاريف گوناگون
دارد و چقدر نظرات دوستان متفاوت بوده ، شروع ميكنيم.
براي شروع اجازه بدهيد ، به تيتري كه دوستان براي مطالبشان انتخاب كرده بودند ، اشاره كنيم .
توكاي مقدس : آي عشق آي عشق چهرهء آبيت پيدا نيست ...
پشه در سرزمين عجايب : نظريات كاملا چيزماتيك يه پشه نحيف دربارهء عشق بدستور حضرت چوزموري
زن قد بلنـــــــــــــــــد : عشق
خاطرات پريما : درپي دعوت چوزموري
وستا : اي عشق همه بهانه از توست
صندوقچه : گل و پروانه ، عاشقان هميشه
و حالا اگر اجازه بدهيد ، براي اينكه جمع بندي اين مطالب ، به يك لعنت ابليس بيارزد ، به جالبترين
يا مهمترين نكته اي كه در مطلب هريك از دوستان بوده ، اشاره كنيم. نتيجه گيري با خودتان.
سحر ( كارتون سيتي ) :
عشق = جادوي زندگي. مثل يك پري بين انسانها يا مثل يك رويا بين واقعيتهاي اين دنياست.
۲ـ عشق يكطرفه ، عشق نيست. مثل فرشته اي ميماند كه يك بال دارد ؛ چون نميتواند پرواز كند
و اوج بگيرد ، تو را برزمين ميزند.
۳ـ آدمي كه با عشق ازدواج كرده باشد ، بعد از آنهم عاشق خواهد ماند.
بانـــــو :
برنارد شاو ميگويد : عشق يعني خطاي فاحش فرد در تمايز يك آدم معمولي از ساير آدمهاي معمولي.
عاشق يكطرفه ، اگر بتواند معشوق را عاشق خود كند ، احمق نيست.
اگر كسي بعد از ازدواج عاشق شود ، يكنفر را نابود ميكند : خودش ، همسرش يا عشقش را.
الهام ر :
ايمان دارم كه هر كسي نميتواند ادعاي عاشقي يا حتا درك درست عشق را داشته باشد.
مصطفا :
آدم نبايد عشقي عاشق شود. بايد صبر كند تا هم آدم بشود و هم پخته.
شوكا :
تعريف آدمها از كلمات خيلي متفاوتند ، از جمله عشق.
به نظرم عشق همان تعريفي است كه تو از عشق افلاطوني نوشته اي.
معتقدم كه عشقي كه به وصال بيانجامد ، عشق نبوده.
پريما :
۱ـ تعريف عشق : احساس اغراق آميز نسبت به يكي از شش ميليارد آدم روي كرهء زمين.
۲ـ عشق يكطرفه حماقت است.
مريم عرشي ( صندوقچه ) :
۱ـ عشق هميشه زيبا و مجاز است ، حتا اگر يكطرفه باشد.
۲ـ درمورد عشق بعد از ازدواج بايد بگم خدائيش همون يه مسعود براي خودم كافيه.
وستا :
۱ـ عشق عميقترين كلمه ست. رنگ آميزي زندگيست. بيرنگي اصلا خوب نيست.
۲ـ عشق يكطرفه يك جور مازوخيسم است. نيازي كه پاسخ نگيرد به ناكامي تبديل ميشود.
۳ـ عشق به فرزند و خانواده ، مانع از عشق بعد از ازدواج ميشود.
۴ـ كانون خانواده = كانون خيانت ؛ فرزند = علت اسارت ؛ عشق ازراه رسيده = يك زنگ تفريح كوتاه.
زن قدبلـــــــــــــــــــند :
۱ـ ما در ابتدا عشق خالص را تجربه ميكنيم. اما از آنجائي كه آدم هستيم و منفعت طلب ، بعد از مدتي
به فكر خودمان ميفتيم و دراينجاست كه عقل هم وارد ميشود و كار را خراب ميكند.
۲ـ به نظر من ، عشق يكطرفه ، همان عشق خالص است.
۳ـ چيزهاي ممنوعه ، هم جذاب هستند و هم دردسر دارند. اگر كسي تاب تحملش را دارد ،
چه اشكالي دارد ؟ اگر عشقي وارد زندگي كسي شده ، حتما بايد اتفاق مي افتاده.
نـازنيـن ( پشه در سرزمين عجايب ) :
۱ـ تنها معجزهء هستي ، تنها زيبايي و تنها حقيقت محض ، عشق است و ولاغير.
هيچ مرز و محدوديتي هم برايش قائل نيستم. چون اگر محدود باشد ديگر عشق نيست ، هوس است.
۲ـ با عشق ميشود هوسبازي كرد ، ولي با هوس نميتوان عشقبازي كرد.
توكا نيستاني ( توكاي مقدس ) :
۱ـ عشق ، پناه است ، بناي عظيمي است كه خود ميسازيم تا درآن پناه بگيريم و برجا بمانيم.
۲ـ عشق حقهء معصومانهء ‹ مادر طبيعت › است وقتيكه ميخواهد حد ‹ تنازع بقا › را برما جاري كند.
۳ـ حتا وقتي كه هر دو عاشق هم هستيم ، باز عشقمان يكطرفه است. عشق هميشه يكطرفه است
اما به مصيبت تبديل ميشود وقتي كه از يك سو با اصرار و از سوي ديگر با انكار همراه باشد.
بعضيها اينجور عاشقي را بيشتر ميپسندند ، چرا كه وصلت نقطهء پاياني برآن نميگذارد و غم شيرين
فراق را ميتوان تا پايان عمر با خود حمل كرد.
۴ـ ميگويند عشق كور است ، پس ميتوان بارها و بارها عاشق شد.
۵ ـ خوشبختها كساني هستند كه مطابق انتظار جامعه رفتار ميكنند : به موقع عاشق ميشوند ،
به موقع ازدواج ميكنند..... آنها كه جز اين رفتار ميكنند ، زير فشار جامعه له ميشوند ....
اين چكيدهء مطالب دوستان بود درمورد عشق. بديهي است كه من قسمتهائي را در اينجا
بازنويسي كردم كه از نظر خودم جالب بود. با بررسي كوچكي ميتوانيد به تنوع آراء دوستان پي ببريد.
سوم : نقل قولي از قائد
براي اينكه هم چيز جالبي گفته باشم و هم مدركي رو كنم در باب تفاوت تعاريف عشق ،
برايتان نقل قولي ميآورم.
محمد قائد در آن كتابش ، كه خدمتتان معرفي كرده ام ، مطلب جالبي دارد كه از حافظه برايتان ميگويم.
ايشان اشاره ميكنند به تعاريف و برداشتهاي متضاد از عشق و ميگويند كه :
حافظ و عبيد زاكاني در يك زمان و در يك مكان كه شيراز باشد ميزيسته اند. اما نظرشان درمورد
عشق تابدين حد متناقض است كه حافظ چيزي چنين ميگويد :
‹‹ طفيل هستي عشقند آدمي و پري ››
و عبيد ميسرايد كه :
‹‹ بتــپان ، عشق پاك يعني چه ؟ ››
چهارم : از مادام رولان تا موسيو چوزموري
آخر مگر امكان دارد درجائي بحثي باشد و چوزموري شركت نكند ؟ نه. باور بفرمائيد اگر شده حتا
يك جمله هم نگويم ، حناق ميگيرم. پس من هم ميخواهم جمله اي از خودم صادر بكنم.
مادام رولان زني آزاده و فرهيخته بود كه مانند همهء همانندان خودش ، عاقبت سرش را در
انقلاب فرانسه به باد داد. ايشان جمله اي مشهور دارند به قرار زير :
‹‹ اي آزادي ، به نام تو چه جنايتها كه نميكنند ››
حالا موسيو چوز هم درباب عشق چنين جمله اي صادر ميكند براي ثبت در تاريخ :
‹‹ اي عشق ، به نام تو چه خيانتها كه نميكنند. ››
پنجم : افسوس
عارضم كه خواهشا شما هم بازيهاي جذاب راه بيندازيد و ما را هم دعوت كنيد.سرگرمي خوبيست.
امـــــا :
راستش ديگر خيال راه انداختن بازي ندارم ، ولي اگر داشتم دوست داشتم چنين چيزي باشد.
قبل از آن بگويم كه اصولا بازي زير را نميشود راه انداخت چون دوستان آنقدر باكلاس هستند
كه استقبال نميكنند. بگذريم...
بازي ناكام :
فرض كنيد كه چند نفر مهمان داريد. مهمانها آدمهاي مهم و باكلاسي هستند و شما هم با ايشان
رودربايستي داريد. ميرويد چاي يا قهوه ميريزيد و مي آوريد و تعارف ميكنيد. همه ساكتند.
به محض اينكه خم ميشويد تا به اولين نفر تعارف كنيد ، باد صداداري از دستتان درميرود.
ضرطهء مذكور آنقدر خوش صدا و رساست كه همه ميشنوند. حالا :
۱ـ واكنش شما چيست ؟
۲ـ اگر هيچ كس به روي خودش نياورد ، واكنشتان چيست ؟
۳ـ اگر همه بزنند زير خنده و ولو بشوند ، چه عكس العملي نشان ميدهيد ؟
۴ـ اگر كسي به روي خودش نياورد ، ولي بعد از چند ثانيه بوي متعفني فضا را دربربگيرد و ديگر
كسي نتواند تحمل كند و همه واكنشهاي ناجور داشته باشند ، چه ميكنيد ؟
ششم : يك خاطره
دوستي داشتم كه يكي از بامزه ترين اتفاقهائي را كه ميشد براي كسي پيش بيايد ، برايش
پيشامد كرده بود. بگذاريد از زبان خودش بشنويم :
‹‹ قرار بود براي پدرم مهمان بيايد. مهمانمان ، آقاي مهندس صاحب شركت و پولداري بود كه
تحصيلكردهء فرنگ هم بود و براي مذاكره درمورد كاري به خانه مان ميآمد.
رأس ساعت موعود زنگ در به صدا درآمد و آقاي مهندس تشريف آوردند. پدرم ، من و دو برادر ديگرم
را دم در به خط كرد تا به مهندس عاليقدر خوش آمد بگوئيم.
مهمان وارد شد. مردي بود حدودا پنجاه ساله ، با كت و شلوار گرانقيمت و فكل و كراوات.
پدرم مارا معرفي كرد و ايشان هم بسيار رسمي و خشك با همهء ما دست دادند.
پدر ، در نهايت شرمندگي و از ترس مادرم ، به عرض مهندس رساند كه مادر بچه ها وسواس دارد
و ايشان بايد كفششان را دربياورند.
آقاي مهندس در نهايت بزرگواري پذيرفتند و وقتي كه خم شدند تا كفش را دربياورند ، بازهم در نهايت
بزرگواري چنان باد بزرگي از دستشان دررفت كه ما به عمرمان چنين چيزي نشنيده بوديم.
همه خشكمان زده بود. نميدانستيم چه بايد بكنيم. حتا خنده مان هم نمي آمد.
پس از چند ثانيه ، پدر رو كرد به ما و داد زد كه :
ــ منتظر چي هستيد كره خر ها ؟ يالله ، شما هم بگوزيد...
ما هم نهايت سعيمان را كرديم كه موشكي در جواب موشك مهندس به هوا بفرستيم و در اين
كار هم موفق بوديم. هرچه باد كهنه و مانده در شكم داشتيم ول داديم و باباجان هم الحق كوتاهي نكرد.
هفتم : تن پرور و شاملو در قبر ميلرزد
حتما شعر بسيار زيباي ‹ ترانهء زندانبان › را به خاطر داريد. چند پست قبل برايتان نوشته بودم.
اثريست از ژاك پرور ، به ترجمهء احمد شاملو و در كتاب ‹ همچون كوچه ئي بي انتها › چاپ شده است.
تا اينجا را داشته باشيد. عارضم كه :
كتابهاي جيبي هميشه آدم را جذب ميكنند. شايد بخاطر شكل و فيزيك خاصشان است يا شايد هم
به اين دليل است كه ما ايرانيان عزيز ، حال و حوصلهء كتب قطور را نداريم و وقتي سالي يكبار
هوس كتاب خواندن ميكنيم ، به سراغ اينها ميرويم. نميدانم.
عرض شود كه ما پارسال چندتائي كتاب جيبي خريديم كه يكيشان كتابي بود به اسم :
‹ پاريس در شب › ، مجموعه اي از اشعار پرور ، به ترجمهء آقائي به نام : اصغر عسكري خانقاه .
ديشب براي اولين بار رفتيم سراغ اين كتاب و طبيعتا اول از همه رفتم سراغ ‹ ترانهء زندانبان ›.
قبل از اينكه ترجمهء حضرت را برايتان بنويسم و بگذارم كه لذتش را ببريد ، عرض ميكنم كه در
آخر كتاب ، عكس و بيوگرافي ديلماج باشي را چاپ كرده اند.
همينجوري كه عكس را نگاه كنيد ، فورا به ذهنتان ميرسد كه اسم اين بابا بايد چيزي باشد
در مايه هاي ‹‹ اژدر سرخلوتيان ››.
در زندگينامهء پربار ايشان آمده كه متولد خلخال هستند و در سوربن :‹‹ مدارك علمي رشته هاي
مردم شناسي عمومي ، مردم شناسي تخصصي و انسان شناسي زيستي ›› را اخذ كرده اند.
اين ديگر چه جورش است ؟ آخر حشره شناس را چه به شعر پرور ؟
بگذريم... اي خدا اين مملكت كي درست ميشود...
برويم سراغ شعر. فقط بگويم كه اين بابا ، از آنهايي است كه اگر در شعري بيايد كه :
آه ، ميخواهم خوب زندگي كنم.
ترجمه ميكند كه :
اوخ زندگي ، ميخوام خوب بكنمت.
بفرمائيد بخوانيد و با آن يكي مقايسه اش كنيد :
به كجا ميروي زندانبان زيبا
با اين كليد آلوده به خون
براي آزادي زني كه دوستش دارم
اگر هنوز وقتي مانده باشد
براي آزادي آن كه زنداني اش كرده ام
با محبت و باقساوت
در رازآميزترين اشتياقم
در عميقترين عذابم
در دروغهاي آينده
در سوگندهاي احمقانه
ميخواهم آزادش كنم
ميخواهم آزاد باشد
حتا فراموشم كند
حتا برود
حتا بازگردد
و باز دوستم بدارد
يا كس ديگري را دوست بدارد
اگر از كسي خوشش بيايد
و اگر تنها بمانم
و او برود
من تنها حفظ خواهم كرد
هميشه حفظ خواهم كرد
در گودي دستهايم
تا پايان عمر
طراوت سينه هايش را ، برجسته از عشق.
هشتم : قصــــه
راستش اين بار ترجيح ميدهم بجاي شعر ، برايتان قصه اي بنويسم. نترسيد ! خواندنش چند ثانيه
بيشتر وقتتان را نميگيرد. قصه ايست از نويسنده اي آفريقائي ( اسم نويسنده يادم نيست ) كه
اين عنوان را يدك ميكشد : كوتاهترين داستان جهان.
‹‹ وقتي بيدار شد ، هنوز دايناسور آنجا بود. ››
‹‹ باقي بقايتان ››