تبليغاتX
چوزموری
اول : ســـلام

عرضم به محضر شيرين منظرتان كه  نميدانم نوشتن فقط براي من سخت شده است يا نه ؟

بهرحال ، آدم پشت اين كيبرد هزاردكمهء سياه منظر كه مينشيند ، احساس ميكند به يك مخدر قوي

نياز دارد كه بتواند بنويسد. خوشا بحال آنهايي كه راحت و روان مينويسند.

اگر از من بپرسند كه : پس چرا مينويسي ؟  جوابم تنها اين خواهد بود : به عشق دوستان.

با اجازه...

دوم : يك حادثهء نادر

ميخواهم خبري بهتان بدهم كه از تعجب مو دربياوريد ( اينكه اين مو در كجا دربيايد ، مهم نيست ).

خبر اين است :

من ، براي اولين بار در عمر پربار ، دچار حسادت شدم.

ميدانم ، ميدانم كه باورش برايتان سخت است. همين الآن داريد پشت دستتان ميزنيد و ميگوييد :

ــ آخه مگه ميشه ؟ سياوش چوزموري رباعي ، با آنهمه جلال و جبروت ، حسودي كنه ؟

ولي خب كاريست كه شده... حالا اگر ميخواهيد بدانيد ما به چه كسي حسادت كرده ايم

عارض ميشويم كه به دوست خوبمان : بيتا.

نميدانم وبلاگش را خوانده ايد يا نه ؟ اگر نخوانده ايد ، اين پنج پست آخرش را بخوانيد تا دستگيرتان

بشود.

توي فيلم ‹ ساعتها › ، ‹ آقاي ولف › ميگويد :

ــ چه آدم خوشبختي ميشدم اگه منم ميتونستم هرروز چند دقيقه پياده روي كنم.

ما هم به گرتهء ايشان ميفرماييم كه :

ــ چه آدم خوشبختي بودم اگه ميتونستم مث بيتا بنويسم : ساده و جذاب.

حرف آخر : بيتا جان ، تبريك ميگويم.

سوم : افشاگري

حالا كه اينجور شد بگذاريد بازهم اعتراف كنم : من يك ميليارد بار ديگر هم دچار حسادت شده ام.

ميدانم باورتان نميشود ولي حالا هرجوري هست قبول بفرماييد.

از كجا شروع كنم ؟ از همين دوستان وبلاگي خودمان :

به توكا : بخاطر هنر و طنز ملايمش ؛ به سحر : براي شخصيت و هنرش ؛ به محمد قائد : بخاطر

قلم توانايش ؛ به پشه : بخاطر نيش قلمش ؛ به علي شيرازي : براي طنز قهقهه آورش ؛

به خاله وستاي خودم : بخاطر مختصر و مفيد نوشتنش ؛ به مريم عرشي : بخاطر مهارت در عكاسيش

به امير شاعر : براي چندتا از شعرهايش و..... ماشاءالله آنقدر تعداد دوستان زياد است كه نميتوانم

همه را بگويم ؛ ولي باور كنيد به تك تكتان حسوديم شده است.

و تازه ؛ به كلي از بزرگان هم حسوديم ميشود. آقا جان ، ميدانم باورش برايتان مشكل است اما

حالا با هر سختي اي هم كه هست قبول كنيد.

مگر ميشود به اينها حسادت نكرد :

جويس و اوليسش ، شاملو و بيشتر شعرهايش ، اورسن ولز و نبوغش ، ديويد فينچر و هفت اش ،

كريس دي برگ و صداي مخملينش ، باخ و اير اش ، پاگانيني و نوازندگي اش و.....

اين ليست تا بينهايت ادامه دارد.

چهارم : جريان سيال ذهن

عارضم كه ما تا يادمان ميآيد اسممان سياوش بوده ، اما اين ‹ ايراني › را خودمان به خودمان لقب

داديم. چرا ؟ چون بهرحال من ايرانيم و اين مسأله از گوشه و كنار وبلاگم ميزند بيرون و هيچ كاريش

هم نميشود كرد. ‹ ايرانيت › گاهي يعني خصلتهاي خوب و بعضا هم معنايي متضاد دارد.

حالا اگر شخصي مثل من ، هم ‹ ايراني › باشد و هم جزو اصيلترين نژاد ايراني ، كه ديگر هيچ :

اين ايرانيت لاكردار ، فرت و فرت از همه جا تراوش ميكند.

مثال : يكي از خصلتهاي ما ايرانيها اين است كه اگر خداي ناكرده از كسي تعريف كرديم ، بلافاصله

يك پس گردني هم نثارش ميكنيم كه طرف زياد پررو نشود.

و حالا : درست است كه ما از بيتا تعريف كرديم ولي اين را هم خاطر نشان ميكنيم كه :

خانم محترم ، شايد شما از من بهتر بنويسي ولي آنقدر آوازخواندنت را به رخمان نكش ، چون من

صدايم از شما بهتر است.

و : اين جيمز جويس هم دلش به اين خوش بود كه با تكنيك ‹ جريان سيال ذهن › مينويسد.

خدمت روح ايشان عارضيم كه : آقاجان تو كه اينهمه پز ميدهي ، مگر غير ازاين است كه اين سبك

را از ‹ دوژاردن › ياد گرفته اي ؟ اينكه اينهمه ‹ افه آمدن › ندارد. ما خودمان از بچگي به

بيرونروي ذهني دچار بوديم و از اين به بعد هم در نوشته هامان استفاده ميكنيم.

همچي...

پنجم : آشوب يادها

فكر كنم اين تركيب زيبا از مرحوم ‹ سعيدي سيرجاني › باشد. يادش گرامي.

عرضم به محضرتان ، اگر شما هم مثل ‹ پرند آزاد › ومن ، جغد باشيد و شب تا صبح را بيدار بمانيد و

در طول شبانه روز ، سه ـ چهار ساعت بخوابيد ، اين آشوب يادها بدجوري به سراغتان ميآيد.

وحالا هم ، باز به سراغ من آمده است ( براي سيال ذهن آماده باشيد ).

صحبت صدا كه شد ، يادم آمد كه در اوايل نوجواني علاقه داشتم كه آواز ايراني را ياد بگيرم :

هفت دستگاه و گوشه ها را بشناسم و درست بخوانم . در اين حسرت بوديم تا اينكه بالاخره

روزي كسي را بهم نشان دادند و گفتند ايشان استاد آواز است ، اما تدريس نميكند.

ما هم رفتيم خدمتشان و خواهش كرديم كمي بهمان درس بدهند و با اصرار من استاد پذيرفتند بالاخره.

مدتي نزد ايشان تلمذ كردم. گذشت و گذشت تا اينكه شبي ، در مجلسي استاد ديگري حضور داشت

و از من خواست كه بخوانم. ما هم سرمست از دانسته هامان ، صدايمان را ول داديم و ....

بعد از چند دقيقه ، استاد جديد ، به ما فهماند كه تابحال هرچه ياد گرفته ام اشتباه بوده !

يعني اگر ميگفتند افشاري بخوان ، دشتي ميخواندم و اگر ميگفتند بندري ، رشتي ميخواندم.

تجربهء تلخي بود و جبرانش سخت. اما....

راستش ، با آن استاد تقلبي كاري كردم كه هنوز كه هنوز است عذاب وجدان دارم :

خانهء يكي از دوستانم در كوچه اي تنگ و قديمي بود و دست بر قضا سرراه خانهء همان استاد كذايي

قرار داشت. ما يك شب رفتيم خانهء اين دوستمان و توي پنجره اي كه رو به كوچه باز ميشد ،

بزخو كرديم تا استاد از راه برسد. بالأخره انتظار به سررسيد و استاد داشت غزلخوان از كوچه بالا

ميآمد تا به منزل برود. همين كه رسيد زير پنجره و خواند كه : ‹ من مرد تنهاي شبم....›

ما هم سرمان را برديم بيرون و شيشكي جانانه اي برايش نواختيم.

ميگويند استاد ديگر هرگز توي كوچه آواز نميخواند !

سيال ذهن ادامه دارد :

حالا كه بحث شيشكي شد ، بگذاريد چيزك ديگري هم عرض كنم ( آقاجان ، ولم كنيد ، دلم ميخواهد

حرف بزنم ؛ عجيب است واقعا....)

آدم جوانهاي امروزي را كه ميبيند ، غبطه ( اسم شرعي حسادت ) ميخورد با اينهمه سرگرمي و

دلخوشي و .... و آنوقت ياد نوجوانيهاي خودش مي افتد كه دلخوشيهايش.... البته شايد من كمي

شر بودم ولي...

يكي از دلخوشيهاي من مرد اينك هشتاد ساله اي بود به اسم : عمو علي.

عمو علي ، شوهر عمهء من است و جزو آن آدمهاي خوبيست كه خدا به من بخشيده.

چون عمه ام بچه نداشت و ندارد ، اين دو مرا خيلي دوست داشتند و در هفته چند شبي را حتما بايد

در خانهء اينها ميگذراندم. عمو علي آدم عجيبي است : پنجاه سال است كه هرروز صبح به كله پزي

دوستش ميرود و كله پاچهء مفصلي ميخورد ، بي آنكه چربي خون و الخ داشته باشد.( با ۱۲۰ كيلو وزن)

ولي مهمترين خصلتش دل درياييش بود و هست و آن محبت پدرانه اش نسبت به من.

حالا مثلا فكر ميكنيد اين سرگرمي من با ايشان چه بود ؟

اولين بار در سه سالگيم توي ظرف غذايش شاشيدم. مدتي بعد همين كار را روي كلهء طاسش

تكرار كردم ، درحاليكه داشت غذا ميخورد.

دو ـ سه سال بعد ، يك فقره سنجاق به طول و عرض يك وجب را در ماتحتش فرو كردم ، آنهم در حاليكه

بندهء خدا خواب بود. هرگز آن صحنهء فوران خون را فراموش نميكنم.

بعدها ، در نوجواني ، نوع عيشمان عوض شد : منتظر ميماندم كه عمو علي خم شود تا انگشتش

كنم ، يا اينكه فلان جايش را بگيرم و بكشم !

و در برابر تمام اينها واكنش عمو ، فقط خنده بود و اينكه بگويد :

ــ آخه پسر جان ، من تو جوونيم نفس كش ميطلبيدم ، حالا تو انگشتم ميكني ؟

راست هم ميگفت.

سرتان را درد آوردم اما چون سه سال است كه عمو علي را نديده ام ( بخاطر بعد مسافت )

دلم هوايش را كرده بود. نميدانم چرا دلشورهء اينرا دارم كه تلفن زنگ بزند و خبرم دهند كه....

ششم : دكتر مابوزه و منتقد گوزگوزه

امشب ما سعادت اينرا پيدا كرديم كه بعد از مدتها تلويزيون داخلي را به تماشا بنشينيم.

فكرش را بكنيد : كارگردان خلاقي به اسم ‹ فريتز لانگ › ميراثي از خود بجا بگذارد به اسم :

‹ ميراث دكتر مابوزه › و شبكهء چهار هم ( اگرچه با جرح و تعديل ) در برنامه اي با اسم بي مسماي :

‹ سينما و ماورا › نشانش بدهد و آنوقت كي نقدش كند : دكتر سيد محسن فاطمي.

من اين حضرت را نميشناسم ولي دوچيز را فهميدم :

يكي اينكه از سينما چيزي حاليش نبود.

دوم اينكه بدجوري داشت توي دل بعضيها براي خودش جا باز ميكرد.

فكرش را بكنيد ، بندهء خدا ‹ اكبر عالمي › سه بار از ايشان پرسيد كه :

ــ در آمريكا ، كه شما تدريس ميكنيد ، روي تمام جزئيات اين فيلم بحث ميشود. چرا ؟

سه جواب حضرت اين بود : ( خيلي خلاصه اش ميكنم )

۱ـ بله ، در عرفان اسلامي آمده كه .... تزكيهء نفس و ....

۲ـ ولايت حضرت علي و ...

۳ـ مولانا ميفرمايد ... يونگ هم البته.... و حافظ...البته منظور از مي فروش....

اگر يادتان باشد توي سريال ‹ دائي جان ناپلئون › ، وقتي ميخواستند قمر را به ريش آسپيران ببندند ،

آسپيران پرسيد :

ـــ يعني توي اين شهر از ما مقبولتر كسي نبود ؟

ما هم به گرتهء ايشان ميپرسيم :

ــ يعني ما توي اين مملكت يه منتقد مقبولتر نداريم ؟

هفتم : معرفي فيلم

بعضي دوستان چنان ميپرسند : پس معرفي فيلم و كتاب چي شد ؟   انگار كه قبليها را ديده و

خوانده اند. اگرچه من به وظيفه ام عمل ميكنم و حتا اگر بدرد يك نفر بخورد ، كيفور ميشوم.

عارضم كه :

برادران كوئن جزو آنهائي هستند كه من ( با تمام عظمتم ) آثارشان را بجاي ديدن ، ميخورم.

بيشتر منتقدها معتقدند كه بهترين اثرشان ‹ فارگو › است ؛ ولي.... از آنجاييكه ما چوزموري هستيم

با كمال تواضع حرف همه شان را رد ميكنيم و ضمن كوبيدن مشت محكمي به دهانشان

شاهكارشان را خدمتتان معرفي ميكنيم. خانمها و آقايان ، آشنا شويد با :

   لبوفسكي بزرگ ــ از : جوئل و ايتن كوئن ــ بابازي درخشان بازيگر مورد علاقه ام ‹ جف بريجز › ،

جان گودمن ، جولين مور ، جان تورتورو و فيليپ سيمور هافمن ( اين يكي را هم خيلي دوست دارم ).

خلاصهء داستان : جف بريجز ، نقش آدمي را بازي ميكند لاابالي و اپيكورين و آسمان جل.

دارد حالش را ميكند كه : تشابه اسميش با يك آدم كله گنده كار دستش ميدهد و ....

لذتهاي فيلم : سراسر لذت است !  ببينيدش !

هشتم : پيش از پايان

تا حالا به عمرم اينقدر روده درازي نكرده بودم . ولي بايد حرف آخر را هم زد. ضمن عرض معذرت از

دوستان بدون وبلاگم كه نرسيدم اينبار جواب محبتهايشان را بدهم ( مريم و فرشته و محسن و...)

از همگي ممنونم كه در آن قضيهء كذايي ويدا خانم پشت مرا خالي نكرديد !

عارضيم كه قربان جان ، ما به دو دليل ، ازين حرفها باكيمان نيست :

۱ـ اين چيزها به ما نميچسبد. چون ، به قول عزيزي :

درست است كه ما از گردن به بالا سي ساله ايم ؛ ولي ناف به پايين هزارساله تشريف داريم.

۲ـ ما ، از همان روز اول تولد با پديدهء شهرت و عوارضش آشنا بوده ايم و كنار آمده ايم. فكرش را بكنيد

ما در همان يكروزگي ، آنقدر مشهور بوديم كه شاعري ( كه از دوستان بود ) برايمان سرود كه :

      دوتا تخم طلا داري     يه بوبول بلا داري

البته ، بعدها ، خوانندهء معلوم الحالي به اسم ‹ فريدون فروغي › اين شعرمان را كش رفت و به صورت

‹ دوتا چشم سيا داري ...›  تحريفش كرد.

اينها همه از عوارض شهرت است ، مهم نيست.

نهم : شعر

...... ‹‹ كسي اينجاست ؟

          هلا! من با شمايم ، هاي ! ميپرسم كسي اينجاست ؟

          كسي اينجا پيام آورد ؟

         نگاهي ، يا كه لبخندي ؟

        فشار گرم دست دوست مانندي ؟ ››

 و مي بيند صدايي نيست ، نور آشنايي نيست ، حتا از نگاه مرده اي هم ردپايي نيست.

   صدايي نيست الا پت پت رنجور شمعي در جوار مرگ.

   ملول و با سحر نزديك و دستش گرم كار مرگ ،

   وز آن سو ميرود بيرون ، به سوي غرفه اي ديگر ،

   به اميدي كه نوشد از هواي تازهء آزاد ،

   ولي آنجا حديث بنگ و افيون است

از اعطاي درويشي كه ميخواند :

    ‹‹ جهان پير است و بي بنياد ، ازين فرهادكش فرياد...›› ......

 

                              ‹‹ باقي بقايتان ››

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 6:54  توسط سياوش ايراني  | 
اول : سلام

عارض محضر انورتان هستم كه تا مي آئيم سبيلش را درست كنيم ، ميزنيم چشمش را هم

كور ميكنيم. تا چند روز پيش مشكلمان ريشمان بود ؛ آنرا با چند بسته داروي نظافت زدوديم و

خوشبختانه ديگر كسي مارا با ‹ ميرزا كوچك › عوضي نميگيرد. اما اگر فكر ميكنيد مشكلاتمان

به همينجا ختم شد ؛ سخت در اشتباهيد :

از وقتي بند انداخته ايم ، ملت مارا با ‹ آنجلينا جولي › اشتباه ميگيرند ، توي خيابان ازمان امضا

ميخواهند و باقي قضايا...

حالا هر چقدر هم كه ما ‹ تبرج › ميكنيم و به برج و برجكمان اشاره ميكنيم ، كسي باورش نميشود ،

‹ اين مردهاي هيز ايروني › فكر ميكنند بلانسبت اين دم و دستگاه ، اسباب بازي يا گلاب به رويتان

‹ ديلدو › است. هر چقدر هم كه ما قسم ميخوريم كه :

ـــ آقا جان خودشه ، اصل جنسه ، اسمشم ابوالمعاليه ....

كسي حرفمان را جدي نميگيرد. خودمان هم مانده ايم كه چه كنيم ؟

با اجازه...

دوم : تشكر و تلنگر

راستش اگر ميدانستم اينهمه دوست خوب پيدا و ناپيدا دارم ، دور از جان زودتر از اينها خودم را به

درد و مرض دچار ميكردم... مگر ما چه چيزمان از خانم ‹ شهرنوش پارسي پور › كمتر است كه

براي ژستش خودش را به افسردگي ميزند ؟ ( گناهش به گردن راوي البته )

ميدانيد... اولا كه چون نازمان خريدار دارد قول ميدهيم ديگر هيچگونه نازي نكنيم.

دوما... اي كاش خارج از دنياي مجازيمان هم اينهمه محبت و نزديكي جريان داشت ؛ كه ندارد...

بهرحال ؛ ممنونم از غريبه و آشنا و .... تمساح ( آخر مرد حسابي اين هم شد اسم ؟ ).

ولي ؛ بگذاريد تلنگري هم بزنم به بابائي كه نميدانم كيست ؟

چند وقت پيش ، كسي ، براي يكي از دوستان وبلاگنويس ( كه خانم هستند ) ، با اسم جعلي

‹ ويدا › ( طرف مرد است اما خواسته ايز گم كند ) ، كامنتي خصوصي گذاشته با اين مضمون :

‹‹ مواظب باش ؛ اين چوزموري اوني كه تو تصور ميكني نيست ››.

خدمت باسعادت ويدا خانم عارضم كه :

اولا : اين علم غيب را از كجا آورده اي كه هم ميداني من چه جور آدمي هستم و هم ميداني كه

تصور آن بندهء خدا از من چيست ؟

دوما : قربان جان ، من هزار عيب و ايراد دارم كه تو يكيش را هم نميداني. اما...

سوما : هرگز نه كسي را اغفال كرده ام و نه عقده و انحراف جنسي داشته ام

چهارما : اگر از كسي خوشت مي آيد ، به جاي تخريب كسي كه اساسا رقيب تو و هيچ كس ديگر

هم نيست ، مثل يك مرد واقعي حرفت را بزن.

پنجما: بگذار درسي هم از من به يادگار داشته باشي : هرگز پيش كسي كه از او خوشت مي آيد

از رقيب حرف نزن ؛ چون ناخواسته او را مهم ميكني !

ميدانيد... در اين تمدن چندهزارسالهء موريانه خورده ، هيچ چيز و هيچ كس سرجاي خودش نيست.

هيچ چيز عطر و طعم واقعي خودش را نميدهد و ندارد.

حتا ديگر نه عاشقان ، عاشقند و نه دون ژوانها ، دون ژوان...

سوم : بهار شيراز

تا قبل از اينكه اين مشكلات برايم پيش بيايد ، يك شب در هفته ، خيابان بهار شيراز را تقريبا تا انتها

ميرفتم و برميگشتم. خيابانيست خلوت و جان ميدهد براي تفكر و غيره ( آقايان ميدانند كه منظورم

از غيره اينست كه ميشود احيانا بادي هم ول داد )

عرضم به محضرتان كه دقيقا دو هفتهء پيش ضمن خيابانگرديمان ، چيز جالبي ديديم كه برايتان ميگويم:

در اين خيابان يك عدد توالت عمومي مدرن وجود دارد كه بنده اكثرا سروكارم به آنجا مي افتد.

اين توالتها را تازه زده اند و به همين خاطر تا پيش از اين ، محل تميزي بود...

درست آنطرف خيابان ، ساختماني وجود دارد كه در آن شب و ساعت بخصوص كه من رد ميشوم ،

مجلس وعظي برپاست و با بلندگو صداي واعظ را هم در خيابان پخش ميكنند تا ملت فيض ببرند.

جانم برايتان بگويد كه بااين تفاصيل ، ما دوهفتهء پيش درآن مكان جميل ، نزول اجلال فرموديم.

تا نشستيم ، متوجه چيز جديدي شديم : روي ديوار ، با ماژيك و به خط درشت ، نوشته بودند :

‹‹ ....۰۹۱۲ ـ مريم ـ ۱۶ ساله ـ قيمت هشت هزار تومن ››

ما هم رفتيم توي فكر مريمهاي وطنمان كه.... كه صداي واعظ چرتمان را پاره كرد.....

چهارم : در ستايش داريوش اقبالي

نسل پدرانمان با صداي ‹ قمر › و غيره بزرگ شدند و نسل من با صداي داريوش و...

و لابد بچه هاي ما هم قرار است با صداي خانم سوزان و كامران و الخ بزرگ شوند و با اشعاري از

اين قبيل كه :

  چقدر حال چشات خوبه            چشات از جنس مرغوبه

( البته اين يكي از اشعار آقاي شاهرخ ملقب به ‹ آق موچول › است ).

بگذريم.... راستش ، اصلا وارد قضيه ‹ هنر و تعهد › و غيره نميخواهم بشوم. اما يك چيزي هست كه

بايد حتما بگويم :

داريوش ، فارغ از اينكه دوستش داريد يا نه ، اين روزها دارد كاري ميكند كارستان ، كاري كه قطعا او را

در جايگاهي بالاتر از يك آوازه خوان صرف مينشاند :

ايشان با صرف مقاديري از پولشان ، بنياد آينه را تأسيس كرده اند كه كارش آگاهي رساني به قشر

بيخبر ، و ياري رساني به هموطنان دردمند است ؛ بويژه كارش از آن جهت مهم و مقدس است كه

تمركز اصليش را گذاشته روي كمك به قشر عظيمي از جوانان اين وطن شرقي ، كه بدبختانه گرفتار

اعتيادند. دراين باره حرفهائي دارم كه خواهم زد.

داريوش  جان ، دستت درد نكند.

پ.ت : نميدانم در بين نزديكانتان ، كسي هست كه به بيماري اعتياد دچار باشد يا نه ؟

اگر هست و اگر ميدانيد كه ميخواهد نجات پيدا كند ، حتما اينرا به اين عزيزتان بگوييد كه :

به هيچ عنوان گول دكتر و روانپزشك و كلينيك و غيره را نخورد. تنها راه نجات تماس با يك همدرديست

كه خودش ترك كرده و دارد سالم زندگي ميكند.از طريق سايت ‹ انجمن معتادان گمنام › ميتوانيد

به اين افراد دسترسي پيدا كنيد.

پنجم : آخر

اگر حرفمان پرت و پلا بود ببخشيد. باور كنيد كه ما هم داريم آدم ميشويم. و :

 

پرپرواز ندارم

                 امـــا

 دلي دارم و حسرت درناها.

 و به هنگامي كه مرغان مهاجر

    در درياچهء ماه تاب

                             پارو ميكشند ،

  خوشا رهاكردن و رفتن !

 خوابي ديگر

                     به مردابي ديگر !

خوشا ماندابي ديگر

                          به ساحلي ديگر

                                                به دريايي ديگر !

خوشا پركشيدن ، خوشا رهايي ،

خوشا اگرنه رها زيستن ، مردن به رهايي !

    آه اين پرنده

دراين قفس تنگ

  نميخواند.

 

  ‹‹ باقي بقايتان ››

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 8:20  توسط سياوش ايراني  | 
تــــرانــه

چي بگم وقتي كه آفتاب نمي تابه

 وقتي بارون نميباره

 وقتي مرغ زخمي شب

روي ديواراي خونه مون ميناله

وقتي ديواري به دستي نميلرزه

دل سلاخي از اين بغض پر از خون نميترسه

چي بگم ؟

زندگي با اينهمه غم نمي ارزه ، نمي ارزه.

چي بگم

وقتي قناري تو بهارم نميخونه

توي آسمون ابري يه ستاره نميمونه

وقتي حوضا پر خونه

دستا بسته ست

شعر آزادي رو هيشكي نميخونه

چي بگم ؟

زندگي با اينهمه غم نمي ارزه ، نمي ارزه.

با تو آسان ميشد از دست سياهيها گريخت

رو به سوي ظلمت شبهاي بي فردا گريخت

بي تو اي آزادي ، اي والا كلام

گر نباشي درميان ، بايد كه از دنيا گريخت.

 

                     ‹‹ باقي بقايتان ››

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 4:3  توسط سياوش ايراني  | 
اول : ســـــلام

عارض قلبهاي مهربانتان هستم كه ساعت چهار بامداد است ، هوا سرد است ، آن يكي هوا هم

كه مثل هميشه بس ناجوانمردانه سرد است ، باران ميبارد ، از يك طرف كلي حرف براي گفتن دارم

كه دوست دارم اينجا بنويسمشان ، از يك طرف اما دچار افسردگي شديدي هستم و همين

ناي نوشتن برايم نميگذارد ، يك ماهي ميشود كه ريش و سبيلم را صفا نداده ام و هيچ بعيد نيست

كه همين روزها مرا بجاي ميرزا كوچك خان جنگلي اشتباه بگيرند و برم گردانند به موزه ،

از آنجائي كه ديگر باددرماني هم اثر نداشت شروع كرده ام به درمان با قرصي به اسم : زاناكس ،

بايد روزي دوازده ساعت تمرين كنم چون به شدت از برنامه ام عقبم ولي ظرف پنجاه روز گذشته

نتوانسته ام هيچ قدم مثبتي بردارم ، و هزار درد بيدرمان ديگر كه گريبانم را گرفته و به يك معجزه

كه شايد همان اراده ء آهنين باشد نياز دارم تا ...

عجيب است كه باوجود اينهمه انسانها و چيزهاي خوبي كه خدا به من بخشيده ، گاهي آنچنان

دلم ميگيرد و دچار يأس ميشوم كه به فيلم و كتاب پناه ميبرم : فيلمهاي كمدي دهها بار ديده ام

را باز ميبينم ، جلوي خودم هفده هجده كتاب چيده ام و هرشب چند خطي از هركدامشان را ميخوانم

ولي بازهم...

امسال سومين سال متواليست كه زمستاني سرد و تاريك را از سرميگذرانم. اميدوارم كه.....

دوم : با دوستان

دوست عزيزي كه با اسم ‹ يك دانشجوي پزشكي › كامنت گذاشته بوديد :

ممنون از راهنمائي تان. به نكتهء جالبي اشاره كرده بوديد. جالب است كه امروزه مردمان برعكس

آن دوره در مورد ‹ سايز › فكر ميكنند !

مريم عزيز :

از نظر من ‹ وبلاگ خصوصي › معنائي ندارد. يك وبلاگ متعلق به نويسندهء آن و تمام دوستان و

همراهان است. پس هرچقدر دلت ميخواهد بنويس. ‹ حيات خلوت › هم جالب بود.

خانم بيتا :

ظاهرا شما تنها كسي بوديد كه ‹ ترانه اي براي بابي لانگ › را ديديد. خوشحالم كه خوشتان آمد.

درمورد تراولتا : عجيب است كه به دل هيچكس نمينشيند !

سوم : سيمپسونها

شنيده بودم كه كارتون سيمپسونها ، كار قوي و پرطرفداريست در آمريكا. و چون شنيده بودم كه به

مسائل روز جامعهء ينگهء دنيا مي پردازد ، احساس ميكردم كه ماها زياد ازش سردرنمي آوريم و

احتمالا برايمان جذابيتي ندارد. بخاطر همين هم هرگز رغبت نميكردم كه ببينمش.

جديدا اما ‹ فيلم سينمائي سيمپسونها › به بازار آمده. ما هم اتفاقي به دستمان رسيد و گفتيم

از هيچي كه بهتر است ، ببينيمش.

عالي بود ، شاهكار بود ، پر از خلاقيت ، سرشار از ايده هاي ناب و مهمتر از همه :

يك منتقد بيرحم و بيتعارف جامعهء خودشان.

يك لحظه آنرا در ذهنم مقايسه كردم با سريالها و فيلمهاي خودمان. مخصوصا سريالهائي كه داعيهء

انتقادگري دارند. خيلي جالب است ، در تمامي اين سريالهاي آبكي خودمان ، هر لحظه دروغي گنده

تحويل تماشاگر داده ميشود : قاتل آنقدرها هم آدم بدي نيست ، آن پيره خري كه با داشتن همسر

و چند بچهء سن و سال دار ، خاطرخواه دختري همسن بچهء كوچك خودش شده ، ارواح عمه اش

عشقش عشقي عرفاني ـ آسماني است.

فلان بازاري كه در عالم واقعي ، كارش دريدن و چاپيدن ملت است ، در سريالهايمان تبديل به اسطورهء

ايثار و بخشش و .... ميشود. و تازه ، آدم بدها : همه در قسمت آخر رستگار ميشوند و همه چيز

بصورتي عرفاني ـ بهشتي ختم به خير ميشود.

اين تفاوت را دست كم نگيريد ؛ جامعه اي كه منتقدهايش هم دروغهاي خودشان را باور كرده اند

جامعه اي رو به سقوط است.

اين فيلم را ببينيد تا متوجه عرايضم بشويد.

چهارم : آرزو

راستش اين پست ، مطلب كوتاهيست كه با احوالاتي نامساعد نوشته ميشود. اگر ميبينيد كه

به يك لعنت ابليس هم نمي ارزد ، به بزرگي خودتان ببخشيد.

اما بگذاريد دستكم يك چيز مفيد هم نوشته باشم :

بيائيد آرزو كنيم ، دعا كنيم كه وطن درگير جنگ نشود. آرزو كنيم كه ايرانمان ويران نشود.

از خدا بخواهيم كه جنون جورج بوش جونيور ، جان و جهان ميليونها نفر را نابود نكند. آمين.

پنجم : معرفي كتاب : تريسترام شندي

اين كتاب ‹ لارنس استرن › را همهء خوره هاي كتاب بايد بخوانند. ‹ تريسترام شندي › شگفت انگيز

است. اين شگفت انگيز است كه نويسنده اي در قرن هژده ميلادي اثري خلق كند كه هنوز و در

قرن بيست و يكم نو و مدرن باشد. كتابي كه الگو و درس آموز بسياري از نويسنده هاي بزرگ جهان

بوده و هست. مخصوصا به دوستاني كه طنزدوستند يا طنزنويس توصيه اش ميكنم.

نكتهء جالب اين است كه اين كتاب از پس قرون سربلند بيرون آمده و تازگي و طراوت دارد ، اما

نويسندگان وطني ما ( كه هيچكدامشان اين گنجينه هاي جهاني را قابل نميدانند و نميخوانند )

بسياريشان دارند با نثر و سبك دورهء قاجار مينويسند و تازه گله هم دارند كه چرا خواننده ندارند و

بعد هم به اين نتيجهء حكيمانه ميرسند كه لابد ايراد از شعور مردم است ! بگذريم...

به اين تكه از كتاب ‹ تريسترام شندي › توجه بفرمائيد :

‹‹ مادرم گفت : ‹ مي بخشي عزيزم ، فراموش نكردي ساعت را كوك كني ؟ ›

پدرم باتعجب گفت : ‹ جل الخالق ! › در عين حال كه ميكوشيد لحن سخنش آرام باشد ادامه داد :

‹ از بدو خلقت تاكنون هيچ زني بوده كه اينطور با يك همچو سئوال ابلهانه اي در حرف آدم بدود ؟ ›

ـــ خب مگر پدرتان چه ميگفت ؟

ـــ چيزي نميگفت. ››

اين كتاب با ترجمهء ابراهيم يونسي ، توسط نشر تجربه منتشر شده است.

ششم : وداع

اميدوارم به زودي بتوانم با حالي بهتر به جمع دوستان برگردم و مثل سابق روده درازي كنم.

 

            ‹‹ باقي بقايتان ››

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 5:29  توسط سياوش ايراني  | 
اول : ســـلام

عارض محضر بي عيب و نقصتــان هستم كه اين وطن شرقي ما تاب و توان تحمل يك جنگ ديگر را

ندارد. آنهم جنگي كه اگر رخ بدهد بسيار وحشتناكتر از جنگ هشت سالهء قبلي خواهد بود.

شوربختانه جغد جلاد جنگ روزبروز به ايرانمان نزديكتر ميشود و متأسفانه خيليها هنوز عمق فاجعه و

محتمل بودن آنرا باور نكرده اند. بيائيد دعا كنيم ، يا هركار ديگري كه از دستمان ساخته است.

عجالتا بگذريم...

جواب دوستان بي وبلاگ را بگذاريد سريع بدهم.

بابك عزيز : ازمن خواسته بودي كه درصورت داشتن آن سه فيلم آنها را دراختيارت بگذارم.

من ‹ درهء جني › را نديده ام ؛ آن دوتاي ديگر را هم سالها پيش ، اتفاقي ، وبرروي وي اچ اس

آنهم با كيفيت بد ديده ام. متأسفانه كميابند ؛ اگر منبعي پيدا كنم حتما تورا در جريان ميگذارم.

غريبهء نازنين : با حرفت درمورد  كمبود يا عدم فيلمهاي سرگرم كنندهء ايراني هم موافقم.

و نيز درمورد ضعف ما در تمام شاخه هاي هنري.

اين ميتواند بحث خوبي باشد. مارا در جريان نظرات خود بگذار يا اگر نوشته اي داري دريغ نكن.

دوم : نتيجهء نظرخواهي

اكثر دوستان نظرشان اين بود كه برنامهء جديدم را در همين وبلاگ ادامه بدهم. چشم و ممنون.

ميدانيد ، ما بيست سي نفريم ( منظورم همين جمعيست كه خوانندهء ثابت همديگر هستيم )

هركداممان چيزهائي ميدانيم كه به درد بقيه ميخورد و كلي چيز هم نميدانيم كه از همديگر

ميتوانيم ياد بگيريم. و چرا كه نه ؟

چه چيزي ازين بهتر كه وبلاگهايمان محل گفتگو براي رشد و ارائهء دانسته ها و حتا آثارمان باشد ؟

راستش اگرچه درگذشته هم سعيم براين بود كه كمتر ‹ حرف مفت › بزنم ولي نميدانم چرا ناگهان

احساس كردم ديگر علاقه و توان آن سبك نوشتن را ندارم.

بهرحال اميدوارم از اين به بعد بتوانم بهتر بنويسم و مفيدتر باشم ؛ البته اگر شما هم كمك كنيد.

يك چيز ديگر . از يك چيزي خيلي خوشحالم و نميتوانم پنهان كنم اين شادي را :

مدتها قبل ، موقعي كه خوانندهء كمتري داشتم ، قسمتي را هر هفته به معرفي كتاب و فيلم و...

اختصاص ميدادم. متأسفانه بعد از مدتي جمعش كردم چون احساس كردم به درد كسي نميخورد.

ولي الآن قضيه فرق كرده : دوستان استقبال كرده اند از معرفي و نقد آثار هنري و ادبي.

برايم موجب شادي بسيار است.

سوم : بعد از توكا ، در كافه شوكا

اين قطاري كه ميبينيد همان ‹ قطار اسپانيائي › كريس دي برگ است : قطاري به مقصد آن دنيا.

اين آقا هم ‹ توكاي غول مهربان › است كه دارد برايمان قهوه ميريزد در كافه شوكا.

ظاهرا ايشان وصيت كرده اند پس از فوت ، به همه قهوهء مجاني بدهند.

ضمن تقديم اين اثر زيبا به ايشان ، ازشان خواهش ميكنيم كه بعد از تربيت پنج هنرمند در حد خودشان

اين دنيا را ترك كنند.

چهارم : پرسشي از دوستان هنرمند

حالا كه حرف از توكا شد ، از ايشان و ساير دوستان هنرمندم ( كه تعدادشان هم كم نيست )

سئوالي دارم. هركس كه در اين باره چيزي ميداند دريغ نكند.

عرض كنم كه بنده براي رفع قسمت كوچكي از بيسوادي عظيمم ، ديشب رفتم سراغ يكي از

 كتابهاي ‹ تاريخ هنر › و مثل هر بيسواد ديگري ابتدا از عكسهايش شروع كردم.

واقعا كه چه لذتي دارد ديدن عكس اين نوع كتابها.

در مورد مجسمه ها ، و بويژه مجسمه هاي غير مدرن و پيكره هاي يوناني ــ رومي ، چيزي توجهم را

جلب كرد كه علتش را نفهميدم :

۱ـ در مجسمه هاي مؤنث ، آنهائي هم كه حتا برهنه بودند ، اندام تناسليشان كار نشده است.

حالا با هر حربه اي ، مجسمه ساز آنرا پوشانده است. چرا ؟

۲ـ در پيكره هاي مذكر ، آلت تناسلي نشان داده ميشود ، اما كوچك و حتا كوچكتر از اندازه ء معمولي.

دليل اين كار چيست ؟

مثلا فرض بفرمائيد ، مجسمهء مردي كه اندامي هركول وار دارد ، آلتي به قاعدهء يك هسته خرما

برايش خلق شده ؟ آيا اين به تناسب اثر لطمه اي نميزند ؟

پنجم : پديدهء شوم كتابسازي

كتابسازي پديده منحوس كاسبكارانه يا شهرت طلبانه ايست كه بيشتر در جوامع عقب مانده ء

فرهنگي بروز و ظهور پيدا ميكند وگرنه شما كشوري با فرهنگ زايا و پويا را در نظر بگيريد ، مثلا : آمريكا.

وقتي كه درآنجا عناوين كتابهاي چاپ شده در سالشان چندصدهزارتائي است و بعضا كار به تيراژهاي

ميليوني ميكشد ، كتابساز خودبخود از اين چرخه حذف ميشود.

بگذاريد از اين دست محصولات مثالي برايتان بزنم.

چند سال پيش ، نشر مركز ، كتابي منتشر كرد با عنوان ‹ فرهنگ لغات مخفي ›.

مؤلف هم آقائي هستند به اسم : دكتر مهدي سمائي.

ايشان خواسته اند با الگو گرفتن از ‹ كتاب كوچه ء شاملو › كتابي تأليف كنند با هدف جمع آوري

لغات مورداستفادهء جوانان فارس زبان. با اين تفاوت كه اولي كتابي است عظيم ، جامع و كارشناسانه

و اين كپي سخيف ، كتابيست ناجامع ، غيرلازم و غيركارشناسانه.

به نظر من حتا اگر نيت مؤلف خير بوده باشد ، تنها نتيجه اش گسترش لمپنيسم است و بس.

بگذاريد مثالي بزنم و خودتان بيواسطه قضاوت كنيد.

كتاب با اين تقديمنامچه شروع ميشود : ‹‹ اين فرهنگ لغت (!) به بزرگ دختران و پسران تهراني

تقديم ميشود ››.

دوست دارم درآخر بگوئيد چند درصد از ‹ بزرگ دختران و پسران › ازاين لغتها استفاده ميكنند.

ايشان ابتدا با شرح كشافي درمورد زبان مخفي و ... شروع ميكند ؛ سپس به ترتيب حروف الفبا

از هر حرف به تعداد از دو تا ده ـ پانزده لغت را با ذكر معني مينگارند و سپس براي پركردن صفحات كتاب

دوباره همان لغتها را بصورت مترادفها ميآورند. بگذاريد از قسمتي از اين مترادفات لذت ببريم :

اسامي اعضاي بدن ( كه البته منظور آلات تناسلي است ) :

آبخوف ــ آرد ــ ابولي ــ برست ــ بوبز ــ بوق ــ جريان ــ جزيره ــ دست آلات ــ دلخ ــ رشيدخان

سرخپوست ــ سرخ كلگي ــ سرخلوتيان ــ سرسيلندر ــ شومبول ــ شيمبول ــ غول يك چشم

فيلترپشمي ــ فيلتر كش ــ قالپاق ــ كچل ــ گون گولا ــ لامپ ــ ليمو ــ ليمو شيرين ــ معامله ــ ملوچ.

مثالي ديگر :

نام اشخاص غير متجدد (!) :

ابوالحسن ( جالب است كه مؤلف در مقدمه از استادش ابوالحسن نجفي تشكر كرده ) ــ

اشكول تپه ــ اف جي اس ــ اقدس ــ ام الجواد ــ بتول ــ بهادر ــ جمشيد ــ جواد توترك ــ جواد مخفي

جواد ( بعلاوهء : جوات و جفاد ) ــ جواده ــ حسن ــ خز ــ رپ مخفي ــ زرت ــ شهلا ــ عباس

عبدالله ــ عليشاه ــ غضنفر ــ فول جواد سيستم ــ كلنگ ــ كياكلائي ــ كيگائي ــ منيجه ــ منير

 

واي بحال ملتي كه فرهنگ لغات ‹ بزرگ دختران و پسرانش › اين باشد...

ششم : معرفي فيلم

 

معرفي فيلم طبيعتا با نقد آن تفاوت دارد. در معرفي سعي ميكنم فيلمهائي را كه به نظرم ديدني

هستند ، با شرح جزئياتي درموردش بياورم كه اگر نظرتان را گرفت ، ببينيدش.

و يك چيز ديگر : جهان سينما پر است از شاهكارهاي گمنام. من بيشتر دنبال اين دسته هستم.

نام فيلم : ترانه اي براي بابي لانگ ــ  A Love Song For Bobby Long

كارگردان : شيني گبل

بازيگران : جان تراولتا ــ اسكارلت يوهانسون ــ گابريل ماخت.

زمان : ۱۱۹ دقيقه

محصول : ۲۰۰۵ ــ آمريكا.

خلاصهء داستان : جان تراولتا نقش يك استاد سابق ادبيات دانشگاه را بازي ميكند كه با شاگرد قديميش

در يك خانه متعلق به زني كه دوست مشتركشان است زندگي ميكنند. هردوي آنها الكلي هستند.

شاگرد در حال نوشتن زندگينامهء استاد به صورت رمان است.

فيلم از جائي آغاز ميشود كه آن زن صاحبخانه مرده و تراولتا عازم قبرستان است براي شركت در

مراسم تدفين او. بعد از مراسم استاد به دختر آن زن كه در ايالتي ديگر با دوست پسر نه چندان

دلچسپش زندگي ميكند ، براي چندمين بار تلفن ميكند و پيغام ميگذارد كه مادرت مرده.

دوست پسر دختر ، با بدجنسي خبر را دير به اطلاع او ( يوهانسون ) ميرساند ولي دختر بالاخره

خبردار ميشود و راهي آنجا ميشود...

لذتهاي فيلم : لوكيشنهاي جذاب و گرم فيلم كه در نيوارلئان فيلمبرداري شده است.

۲ـ اهل كتاب بودن استاد و شاگردش.

۳ـ ترانه هاي زيبايش ( بيشتر در سبك جز و بعضا كانتري )

۴ـ بازيهاي فوق العاده.

۵ ـ شخصيتهاي به خوبي پرداخت شده و روابط جالب آنها با همديگر.

۶ـ تضاد سه شخصيت : استاد پير دانا ، شاگرد آرام كتابخوان ، دختر پرشر و شور .

و دهها چيز ديگر كه درفرصتي نقد و تحليل خواهيم كرد.

ضمنا : يكي از تهيه كننده هاي فيلم آقاي ‹ باب ياري › است كه ايرانيست.

ببينيد و لذت ببريد.

هفتم : براي عبرت

 ‹‹ سراسر زندگي جيمز جويس مالامال از عشق و ايثاري تزلزل ناپذير نسبت به هنرش بود .

بي هراس از فقر ، بيماري ، مشكلات خانوادگي يا جنگهاي جهاني با گامهائي استوار در خدمت به

نبوغ خود كه اغلب مورد سو ءتعبير قرار ميگرفت ، گام برميداشت. ››

به نقل از كتاب ‹ جويس › اثر ديويد نوريس.

 

                     ‹‹    باقي  بقايتان  ››

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 2:15  توسط سياوش ايراني  | 
ســـــلام

عرضم به حضور مشكل گشايتان كه اين يك پست اصلي و معمولي نيست ، بلكه چند خطي است

در رابطه با چيزي كه به ذهنم رسيده و ميخواهم كه نظر شما دوستان خوبم را بپرسم و بدانم.

اما قبل از آن اجازه ميخواهم فرارسيدن سومين ماه پائيز را به تمام خزان دوستان تبريك بگويم و

همچنين نزول خجستهء باران را به همهء بارانيان. اميدوارم كه بارش ريزريز اين عزيز همچنان

ادامه يابد و بيشتر و پيشتر اميدوارم كه ايران خانم و فرزندانش پاييز و زمستان گرم و پراميدي

را داشته باشند. آمين.

اما چيزي كه ميخواستم بپرسم :

راستش من خودم هنوز نميدانم اين وبلاگ كوچولو دربارهء چيست و كار و برنامه اش كدام است ؟

ولي حدس ميزنم وبلاگيست غيرتخصصي درمورد همه چيز....

حالا : اين حقير نوشته هاي فقير ديگري هم دارد و ميتواند داشته باشد درمورد مسائل جديتر و

علائق شخصي تر. منظورم هنر و ادبيات است.

چيزهائي شامل : داستان ، شعر ، نقد ، مقاله و ....

البته درصد كمي از خودم و بيشتر نوشته هاي بزرگان ، كه فكر ميكنم خواندن و بحث درموردشان

براي هر علاقه مندي ميتواند جالب باشد.

خب ، طيف گسترده است : از نقد فلان فيلم گرفته تا شعر فلان كس و....

حالا سئوال اين است : احساس ميكنم بهتر است براي اين گروه مطالب ، بهتر است كه وبلاگ ديگري

باز كنم. نظر شما چيست ؟

اگر جوابتان منفي است ، دليلش را بگوييد .

اگر جوابتان مثبت است و پيشنهادي داريد دريغ نفرماييد. اگر اسمي هم براي وبلاگ جديد به

نظرتان ميرسد بگوييد.

ميدانيد ، فكر ميكنم در چنين وبلاگي حتا براي نوشته هاي دوستان هم جا هست و ميشود نقدشان

كرد.

بهرحال.... از دوستاني هم كه اين وبلاگ را ميخوانند و هرگز كامنت نميگذارند ، طلب مشورت دارم.

پيشاپيش سپاسگزارم.

 

            ‹‹ باقي بقايتان ››

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 7:39  توسط سياوش ايراني  |