من فكر ميكنم
هرگز نبوده قلب من
اينگونه
گرم و سرخ
احساس ميكنم
در بدترين دقايق اين شام مرگزاي
چندين هزار چشمهء خورشيد
در دلم
ميجوشد از يقين ؛
احساس ميكنم
در هر كنار و گوشهء اين شوره زار يأس
چندين هزار جنگل شاداب
ناگهان
ميرويد از زمين.
آه اي يقين گمشده ، اي ماهي گريز
در بركه هاي آينه لغزيده تو به تو !
من آبگير صافيم ، اينك ! به سحر عشق ؛
از بركه هاي آينه راهي به من بجو !
من فكر ميكنم
هرگز نبوده
دست من
اين سان بزرگ وشاد :
احساس ميكنم
در چشم من
به آبشر اشك سرخگون
خورشيد بي غروب سرودي كشد نفس ؛
احساس ميكنم
در هر رگم
به هر تپش قلب من
كنون
بيدارباش قافله ئي ميزند جرس.
آمد شبي برهنه ام از در
چو روح آب
در سينه اش دو ماهي و در دستش آينه
گيسوي خيس او خزه بو ، چون خزه به هم.
من بانگ بركشيدم از آستان يأس :
‹‹ــ آه اي يقين يافته ، بازت نمي نهم ! ››
‹‹ ا . بامداد ››
عرضم به محضرتان که در روزگاری نه چندان دور ، اينجانب پستهايي مينوشتم آنچناني.
البته منظورم از لحاظ كمي ست و نه كيفي. به قول بعضي دوستان ‹ روده درازي › ميكردم.
تا آنجائي كه صداي برخي درمي آمد و شكوه ميكردند كه : اي آقا ، چقدر وراجي ميكني !
مخلص كلام اينكه ، احتمالا در حال حاضر اين دوستان به مراد دلشان رسيده اند ، چونكه من
به شدت در نوشتن ناتوان شده ام. اگرچه قبلا هم توانا نبودم و چيز دندانگيري نمينوشتم ؛
اما حالا نوشتن همان چهار كلمه حرف بي سر و ته را هم عاجزم.
باورتان بشود يا نه ، حتا ياراي نوشتن كامنت را هم ندارم. باوجود اينكه هرروز به همهء دوستانم
سرميزنم و مطالب جديدشان را ميخوانم ، ولي كامنت كه ميخواهم بگذارم ، دستم ميلرزد و
بعد از آن ، دلم ؛ دلم ميگويد : مگر چيز بدردخوري داري كه بنويسي ؟
اما باكي نيست ؛ چرا كه رفقا همچنان مينويسند و خوب هم مينويسند و از ننوشتن من كسي
ضرري نميكند.
و حالا ، سعي ميكنم كه بنويسم ؛ اگرچه مطمئنم كه حاصل كار نامفهوم خواهد بود....
دوم : گرترود استاين
اين خانم نويسندهء آمريكائي ، چيزي خطاب به همينگوي گفته كه به تكرارش مي ارزد .
روزي جناب همينگوي ، يكي از داستانهايش را برميدارد و ميرود پيش خانم استاين و از ايشان ميخواهد
كه درمورد قصه اش قضاوت كند. خانم پس از خواندن داستان ميگويد :
‹‹ داستان خوبيست ، ولي inaccrochable ‹ ايناكروشابل › است؛ يعني مثل تابلويي ست كه يك نقاش
بكشد و نتواند در نمايشگاهش آنرا آويزان كند و خريداري هم نخواهد داشت چون آنها هم نميتوانند
آويزانش كنند.››
حالا اين حكايت من است : ايناكروشابل شده ام ... بگذريم....
سوم : مارتين اسكورسيزي
نميدانم فيلم ‹ سلطان كمدي › را ديده ايد يا نه ؟
كارگردانش ‹ مارتي › است و بازيگرانش ‹ بابي دنيرو › و ‹ جري لوييس ›.
حكايت كمدين تازه كاري ست كه به هر دري ميزند تا اسم دركند و در اين راه به كمدين مشهور و
مورد علاقه اش برميخورد و براي او دردسرهائي درست ميكند و....
در قسمتي از فيلم ، كمدين تازه كار كه نقشش را دنيرو بازي ميكند ، رو به ‹ جري › معروف ميگويد :
‹‹ من پنجاه برابر بيشتر از تو زحمت ميكشم و پنجاه برابر از تو مشهورتر ميشوم. ››
و ميشود !
حالا اين حكايت من است. دوست دارم رو به كائنات فرياد بزنم كه : بالأخره يك روز موفق خواهم شد.
شما هم اين كار را بكنيد.
چهارم : لوئيس بونوئل
اگرچه فيلمهاي بونوئل سرشار است از صحنه هاي عجيب و جالب ؛ يا به قولي : سوررئال ؛ اما ميخواهم
به صحنه اي از يكي از فيلمهايش اشاره اي كنم ( فكر كنم ‹ جذابيت پنهان بورژوازي › باشد ) :
كشيشي بر بالين مرد محتضري حاضر ميشود. پيرمرد اعتراف ميكند كه در جواني دو نفر را به قتل
رسانده است و سپس عكسي از آن دو را به كشيش نشان ميدهد.
كشيش عكس را نگاه ميكند و ميگويد : اينها پدر و مادر من هستند (!)
كشيش پس از بجا آوردن وظيفه اش ، پيرمرد را ميكشد.
حالا اين حكايت من است. دوست دارم هرآنچه كه سد راهم شده ( تنبلي ، شرايط نامساعد يا.... )
روزي به هيأت انساني درآيد و به طور اتفاقي سرراهم سبز شود ، مثلا توي تاكسي كنارم بنشيند.
بعد عكسي را به من نشان بدهد و بگويد : من باعث شدم اين آدم به خواسته هايش نرسد.
و بعد من در كمال خونسردي خفه اش كنم و ...
پنجم : جرج برنارد شاو
اين جملهء شاو را محض دلخوشي مينويسم :
‹‹ زندگي يي كه به اشتباه گذشته باشد افتخارآميز نيست ، ولي سودمندتر از زندگي يي ست
كه به هيچ تلف شده باشد.››
ششم : آرزو
حضرت ايوب كه معرف حضورتان هست. همان كه صبرش مشهور است.
ميگويند ايوب پيش از بيماري و مصيبت ، پانصد رأس الاغ داشت و بعد كه حالش خوب شد و دوباره
اوضاع بروفق مرادش ، تعداد الاغهايش به هزار رأس رسيد.
راستش بهترين كار اين است كه من هم صبر كنم تا اين حال و هواي نحس چسبنده بگذرد و بعد از آن
مثل ايوب ، الاغهايم هزارتا بشود....
‹‹ باقي بقايتان ››
عرضم به حضور مبارکتان که جشن و شادی بهانه و دلیل نمیخواهد. حتما نباید کسی به دنیا بیاید
یا کسی را ختنه کنند تا هلهله برپا کنیم. و مخصوصا اینکه ، ديوار مذهبي و قومي كشيدن به دور
شاديها و تقسيم جشنها به خودي و غير خودي ، در دهكده ء جهاني ، چندان منطقي نيست.
پاپا نوئل و حاجي فيروز و ننه سرما و ... برادرها و خواهران همند.
سال نو ميلادي را به همه تبريك ميگويم.
دوم : كپك
ديدن سازي كه بيمصرف ، به ديوار تكيه داده شده است ، ناراحت كننده است. ديدن قلمي كه ديگر
با آن چيزي نوشته نميشود ، خوشايند نيست. ديدار كتابهائي كه رويشان خاك نشسته و ورق نميخورند
هم ناخوشايند است. اينها همه فرزندان دست انسانند ؛ اگر از دست دور بمانند ، همانند يتيمان
سرراهي ميشوند...
اما از همه دردآورتر ، ديدار آدمي مستعد است ، كه آرام آرام در حال پوسيدن است...
سوم : سلين
جناب ‹ ف.م.سخن › در مطلب اخيرشان خبر داده بودند كه كتابي از ‹ سلين › به تازگي ترجمه و
منتشر شده است. خبر خوبي بود. ما هم شادي كنان رفتيم و كتاب را خريديم. اما :
۱ـ جالب است كه بعضي كتابفروشها از وجود چنين كتابي بي اطلاع بودند.
۲ـ اين كتاب در تيراژ ۲۰۰۰ نسخه به چاپ رسيده است. براي يك لحظه اين رقم را كنار تعداد جمعيت
مملكت ، يا به عبارت بهتر در كنار جمعيت بالقوه كتابخوان كشور بگذاريد. نتيجه ؟
بگذريم... بگذاريد ما هم به سهم خودمان به كساني كه بيخبر مانده اند ، اطلاع بدهيم كه :
دسته ء دلقكها ــ نوشته ء سلين ــ ترجمه ء مهدي سحابي ــ نشر مركز
منتشر شده است. اگر شما هم مثل من ، دوستدار اين نويسندهء بزرگ هستيد ، بشتابيد و
از دستش ندهيد ؛ و اگر تابحال اثري از او نخوانده ايد ، بدانيد و آگاه باشيد كه ضرر ميكنيد اگر با او
آشنا نشويد و عارض ميشويم كه از اين ديوانهء فرانسوي ، دو كتاب ديگر هم ترجمه شده :
۱ـ سفر به انتهاي شب ــ ترجمهء فرهاد غبرائي ــ نشر جامي
۲ـ مرگ قسطي ــ ترجمهء مهدي سحابي ــ نشر مركز
كمتر كسي مثل سلين شما را صادقانه با پليديهاي آدميزاد آشنا ميكند.... ديگر خود دانيد.
چهار : معرفي فيلم
معرفي شاهكارهاي كمتر شناخته شده را همچنان رسالت خودم ميدانم. و اين يكي :
خواهران مگدالن ( magdalene sisters )
نويسنده و كارگردان : پيتر مولان
هيچ توضيح ديگري لازم نيست !
پنج : با دوستان
مريم عزيز : بابت آن حادثه متأسف شدم. اميدوارم حالت بهتر شده باشد. در ضمن : دوست عزيز ،
كساني بايد از خودشان شرمنده باشند كه توان دوستي و دوست داشتن ندارند .
فرشتهء عزيز : اميدوارم چك مباركت پاس شده باشد. منظور من از محبت بيشتر ، اين نبود كه از
دوستان بخواهم كه ‹ بياييد همديگر را بغل كنيم ›. به نظرم آمد كه اگر همهء ما در دنياي حقيقي
قدري مهربانتر بوديم ، حال و روز امروزمان اين نبود.
شوكا خانوم : چه كامنت بگذاري يا نه ، دوست خوب من هستي.
شش : پيش از پايان
اين بار به جاي شعر ، با داستان كوتاه و كوچكي از خودم ، مطلب را خاتمه ميدهم ؛ اما قبل از آن :
عجالتا لنگ لنگان ادامه ميدهم ؛ اگر رضايت خاطر عاطرتان فراهم نميشود ، بگذاريد به حساب
روزگار نامساعد و مردم ناسازگار...
هفت : داستان
‹‹ EYES WIDE SHUT ››
ساعت تازه از دو نيمه شب گذشته بود كه مرد ، آرام و آهسته شلوارش را درآورد و پيژامه اش را پوشيد.
حدود پنج دقيقه پيش بود كه از خانهء معشوقهء جديدش ، به منزل برگشته و دست و روشسته و
شستشو كرده ، داشت ميرفت كه در كنار همسرش بخوابد.
كنارش دراز كشيد ؛ بيدار نشده بود. طاقت نياورد ، موهايش را بو كشيد و نوازشش كرد تا بيدارش كند.
زن ، محبتش را با نوازش دستش جواب داد. شوهر گفت :
ــ ميدوني ، هيشكي تو دنيا ، اندازهء تو بهم آرامش نميده. هيچ جا مث اينجا نميشه.
زن با صدايي گرفته پرسيد :
ــ چرا انقدر دير از سر كار برگشتي ؟ چيكار ميكردي ؟
ــ داشتم بهت خيانت ميكردم.
زن خنديد و گفت : مسخره !
مرد شب بخيري گفت و هردو خيلي زود خوابشان برد.
‹‹ باقي بقايتان ››
عارض محضر انورتان هستم كه ، خانم ‹ سيمون دوبووار › در كتاب خاطراتش ، از قول نويسنده اي
به نام ‹ موريس بارس › ميگويد :
‹‹ كلمه ها ، اين صراحت وحشيانه ، كه با پيچيدگيهاي ما بدرفتاري ميكند ، به چه كار مي آيد ؟ ››.
راست است ، گاهي احساس ميكني كه احساست به كلام در نمي آيد. ميبيني كه پوشاندن
جامهء كلام بر احساست ، آنرا به هيبتي ديگر درمي آورد.
و اينجاست كه ارزش سكوت آشكار ميشود...
دوم : شعر
قفل بر لب و
قفس در گلو
ــ بگو شاعر ، بگو !
صدايي از شاعر برنمي آيد.
قفل بر دهان و
زنجير در گلو
ــ بگو شاعر ، بگو !
شاعر
بيصدا
اشك ميريزد.
سوم : منم : شير پاكتي
نقل قولي برايتان مينويسم از ‹ بالتازار گراسيان › :
‹‹ انسان در بيست سالگي طاووس است ، در سي سالگي شير ، در چهل سالگي شتر ،
در پنجاه سالگي مار ، در شصت سالگي سگ ، در هفتاد سالگي ميمون و بالأخره :
در هشتاد سالگي هيچ. ››
چهارم : ازخودمتنفر
روزگار ، گاهي وقتها سر بازي دارد. ناگهان تبديل ميشود به چيز چندش آور بازيگوشي كه مدام
سر به سرت ميگذارد ؛ و ظاهرا فقط خودش از شوخيهاي خودش خوشش ميآيد ، چون كارهايش
تو را به خنده نمي اندازد. گاهي اين شوخيها ، سبكند ؛ مثلا :
دندانت درد ميكند. ميروي پيش پزشك. دندانت را ميكشد. شب كه به خانه مي آيي ، متوجه ميشوي
كه اشتباهي ، دندان سالمت را كشيده است.
گاهي هم اين سربه سر گذاشتنها سنگين و تلخند :
چند سال پيش ، در شهر زادگاهم ، عروس و دامادي ، در روز عروسيشان ، به جاده ء خلوتي ميروند
تا فيلمبردار از آنها فيلم بگيرد . راننده اي مست ، با تريلي زيرشان ميگيرد و هردو را له ميكند.
( اگر به نظرتان اين تراژديست ، اختلافي نداريم چون اين هردو دو روي يك سكه اند. )
حالا هم من دستخوش بازيگوشي روزگارم :
از خودم بدم مي آيد ، خودم را تف و لعن و نفرين ميكنم بخاطر بيحاصليم ، بيمصرفيم.
از بي هنري و بيسوادي خودم ، از حماقتها و جهالتها و تنبليها و كمكاريهاي خودم ؛ و از رذالتها و
خباثتهاي بعضيها حالم بهم ميخورد. به خدا ميگويم : صداي ما به تو نميرسد...
به سرگذشت پرماجرايم فكر ميكنم و سرنوشتم را مبهم ميبينم ؛ و ناگهان :
مرضيه خاتون ، در پست جديد وبلاگش ( مشيانه ) لينكي گذاشته براي تستي كه عنوان
‹ خودشناسي › دارد. كليك ميكنم و در آزمون شركت ميكنم. جواب اين است :
‹‹ نابغه
‹ تأثيرپذير ، درونگرا ، آرمانگرا ، متفكر ›
تو يك تيپ نابغه هستي...پشت ماسك خاموش و كم حرف تو يك ذهن فعال وجود دارد.... سليقه و
اصالت تو نقاط قوت تو هستند...والخ... ››
با خودم ميگويم : اين ديگر چه جور شوخي ايست ؟
پنجم : شاملو
برويم اي يار ، اي يگانهء من !
دست مرا بگير !
سخن من نه از درد ايشان بود ،
خود از دردي بود
كه ايشانند !
اينان دردند و بود خود را
نيازمند جراحات به چرك اندر نشسته اند
و چنين است
كه چون بازخم و فساد و سياهي به جنگ برخيزي
كمر به كين ات استوارتر ميبندند.
برويم اي يار ، اي يگانهء من !
برويم و ، دريغا ! به همپايي اين نوميدي خوف انگيز
به همپايي اين يقين
كه هرچه از ايشان دورتر ميشويم
حقيقت ايشان را آشكاره تر
در مي يابيم !
‹‹ باقي بقايتان ››