تبليغاتX
چوزموری
اول : سلام

عارض محضر گلبویتان هستم که اگر آدم در روز عشق ایرانی ، مطالب تلخ بنويسد ، نشان از

جنون نويسنده دارد. ولي چاره چيست ؟ بايد نوشت.

البته در اين كه چرا به اين سرعت و به فاصلهء دو روز از پست قبليم دارم آپ ميكنم ، يك دليل ترسناك

هم مؤثر است و آن ، تهديدهاي ‹ پرند آزاد › است !   گول آن چشمهاي معصومش را نخوريد ؛ طرف

از آنهاست كه ده نفر را حريف است.

در ضمن : اگر مثل من ، درمورد ‹ روز عشق ايراني › چيزي نميدانيد ، ميتوانيد به مطلب اخير

خواهرم ، نازنين ( پشه ) رجوع كنيد. دستش درد نكند.

دوم : وبلاگهاي خوب

حالا كه از پرند خانوم حرف به ميان آمد ، بگذاريد چيزي بگويم.

اگر شما هم مثل من ، هميشه از در ورودي اصلي بلاگفا وارد وبلاگتان ميشويد ، در سمت چپ صفحه ،

و در زير قسمتي كه محل وارد كردن اسم و رمز عبور است ، ليست بلاگهاي به روز شده را مشاهده

ميكنيد و كرده ايد. اگر تابحال به اين اسامي دقت نكرده ايد ، ازين به بعد اين كار را بكنيد.

اسمهايي مي بينيد عجيب و غريب و گاهي چند تا اسمي كه پشت سر هم آمده اند ، آنچنان با هم

در تناقضند كه خنده تان ميگيرد. مثلا چيزي مثل اين :

هيئت محبان امام

بيا تو ضرر نميكني

در انتظار ظهور

گاوداري در افغانستان

عكسهاي لختي بريتني اسپيرز

و......

اما نكتهء اصلي اينجاست :

تعداد بازديدكننده ها و كامنتهاي وبلاگهايي كه پستهايشان محدود است به عكس خواننده ها و دخترها

و هنرپيشه ها و .... يا حتا بلاگهايي كه فقط خاطرات جنسي نويسنده اش را منعكس ميكند ،

باور نكردني است. ماها توي خواب هم نميتوانيم اينهمه خواننده براي بلاگهايمان تصور كنيم !

اما چرا ، يكي به من بگويد چرا همين دوستان من كه الحق خوب و متعهدانه مينويسند ، آنقدر كه

استحقاقش را دارند ، بازديدكننده و كامنت ندارند ؟ مثال :

سحر ( كارتون سيتي ) : كه هنرمند تثبيت شده اي است.

نازنين ( پشه در سرزمين عجايب ) : كه طنز جاندار و نقادي دارد.

پرند آزاد  ( ديوار نوشته ) : كه خوش قلم است و حتا يك پست بيخودي تابحال ننوشته است.

مصطفا ( سرگرمي ) : كه در زمينهء معرفي فيلم و نرم افزار و... استاد است.

وستا : كه مطالب كوتاه اما پرمعني اش ، كم نظير است.

امير ( ذهن بيمار ) : كه اگر راهش را درست برود ، شاعر معروفي خواهد شد.

 و .....

چــــــــــــــــــــــــرا ؟

سوم : سنگسار انسانيت

احتمالا خبر را شنيده ايد :

پدري در شهر زاهدان ، به گمان اينكه دختر ۱۴ ساله اش رابطهء نامشروع (!) دارد ، به كمك دوستش

اورا به بياباني برده و براي پاك كردن اين لكهء ننگ ، جگرگوشه اش را سنگسار ميكند و ميكشد.

اسمش را چه ميگذاريد ؟ سبوعيت ؟ حماقت ؟ يا ....

قبل از قضاوت ، خبر بعدي را بخوانيد :

چهارم : حيوانيت

اگر اشتباه نكنم ، در آمريكا ، مسؤولان باغ وحشي متوجه ميشوند كه يك طوطي ، كه مدتها پيش

زخمي شده بوده ، توسط طوطيهاي ديگر تحت حمايت قرار گرفته است.

دوستان اين طوطي زخمي ، كه توان تهيهء غذا نداشته ، به او غذا ميداده و مراقبش بوده اند.

اسم اين را چه ميگذاريد ؟

پنجم : فرهنگ رو به اضمحلال

قضيهء آن پدر سنگ به دست ، هر اسمي كه رويش بگذاريد ، تنها به يك دليل رخ داده است :

 ‹‹ فقر فرهنگ ››. غير از اين است ؟

اتفاقاتي از اين دست ، در مملكت ما بسيار رخ داده و از اين پس بيشتر هم رخ ميدهد.

اگر فرض را بر اين بگذاريم كه درصدي از اين قاتلان ، مشكل رواني دارند ، با يك بررسي متوجه ميشويم

كه مجموع قتلهايي از اين دست كه به دست روانيها اتفاق افتاده ، درصد اندكي را از آن خود ميكند.

باقي اين مسائل در همان معضلي كه گفتم ريشه دارد : فقر فرهنگي.

ديگر نميتوانيم باد به غبغب بياندازيم كه : ما فرهنگي كهن داريم و ....

واقعيت اين است كه فرهنگ در جامعهء امروز ايران رو به قهقرا ميرود.

ششم : مثالهاي ساده

فهميدن اين نكته ، هوش چنداني نميخواهد. من بيسواد هم ميتوانم برايتان مثالهايي روشنگر بزنم :

۱ــ فكرش را بكنيد : در اين كشور ۷۰ ميليوني ، فقط ۹۰ روزنامه منتشر ميشود. لابد تعداد مجلات هم

رقمي است در همين حدود. بگذريم از اينكه محتواي بيشتر اين نشريات ، چيزي نيست كه بشود

روي آن ، به عنوان ‹ فرهنگي › يا ‹ فرهنگ ساز › حساب بازكرد.

۲ــ ايرانيهاي عزيز ، باورتان ميشود كه ‹ زبان عربي › جزو ۱۰ زباني است كه دانشجويان آمريكايي

به يادگيريش علاقه دارند و دارند يادش ميگيرند ؛ ولي زبان پارسي ؟ نـــه.

فقط يك لحظه ، غناي زبان پارسي را با فقر عربي مقايسه كنيد و بعد به اين فكر كنيد كه چرا پارسي

نتوانسته در ميان قشر دانشگاهي براي خودش طرفدار پيدا كند ؟

۳ــ وحشتناكتر از همه : متوسط مطالهء هر ايراني ، تنها ۱۰ دقيقه در روز است. ده دقيقه. ده.

هفتم : پرسش

دوست عزيز مجازي يا حقيقي من !

وظيفهء تو و من چيست ؟ چه بايد كرد ؟

 

                      ‹‹ باقي بقايتان ››

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 2:2  توسط سياوش ايراني  | 
اول : سلام

عارض محضر گلتان هستم كه : اولاً _ روز ‹ ولنتاين › بر همه مبارك باشد. دوماً _ عشق ، عشق است

و غربي و شرقي ندارد ، پس اين روز مال ما هم هست ؛ همانطوريكه مال يك ايتاليايي يا يك كامبوجي

يا تانزانيايي هم هست. سوماً _ اما بعضي از همولايتي هاي ايرانيمان ، يواش يواش دارند كاملاً

ايرانيش ميكنند و اينرا ميشود از تلفظ هاي من درآورديشان فهميد ؛ مثل : ولنتايم يا ولنتام و غيره.

چهارماً _ هيچ بعيد نيست كه با توجه به استقبال روزافزون ايرانيها از اين روز ، مجلس يا دولت اعلام كند

كه اين روز در اصل يكي از اعياد اسلاميست و صهيونيستها غصبش كرده اند و در اصل اسمش

‹ والعنطين › بوده است. پنجماً _ احتمالا به زودي جشنهايي مثل هالووين و غيره هم به اينور آب سرايت

خواهد كرد ؛ كه البته بد هم نيست.ششماً _ بد نيست كه حواسمان به جشنهاي خودمان هم باشد.

دوم : مترجم مسافركش

تا يادم نرفته از يك نفر يادي بكنم.

عرض كنم كه مدتي پيش ، كتابي از ‹ سلين › معرفي كردم به نام : ‹ سفر به انتهاي شب ›.

و بعدتر ، جمله اي نقل كردم از ‹ گرترود استاين › كه آنرا از كتاب ‹ پاريس ؛ جشن بي پايان › گرفته بودم.

هردوي اين كتابها ، توسط زنده ياد ‹ فرهاد غبرايي › ترجمه شده اند.

عارضم كه آن مرحوم جوانمرگ ، مترجم قدري بود كه به چند زبان تسلط داشت و بويژه توانايي اي داشت

كه جوجه ديلماجهاي جديد از آن بي بهره اند : تسلط به زبان فارسي.

سرنوشت اين مترجم خوب بسيار دردناك است و قابل تأمل :

فكرش را بكنيد چنين مترجمي ، براي گذران زندگي و تهيهء نان و آب زن و فرزند ، مجبور بود كه

مسافركشي كند و بالأخره هم جانش را بر سر اين ‹ تلاش ناعادلانه براي معاش › گذاشت.

روزي در جادهء شمال تصادف ميكند و از دنيا ميرود.

تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل....

سوم : او

عارضم كه ما ‹ ايرونيها › هرگز در قاموس و ناموسمان نيست كه بپذيريم در بيشتر موارد ، خودمان

مسبب شكستهاي خودمان هستيم :

اگر اقتصاد مملكت نيمه فلج است ، كار صهيونيسم جهاني است ؛ اگر نشد كه داروي ايدز را كشف

كنيم ، كار آمريكاي جهانخوار است و .....

حتا اگر فضاي وبلاگهاي همين دوستان خودمان ( و از جمله خودم ) دلمرده شده و آن طراوت سابق را

ندارد ، قطعا پاي يك كسي يا چيزي در ميان است. اگر بنده بي دندان شده ام كار ‹ او › است ،

اگر ديگر نميتوانم بادهاي آنچناني ول بدهم بازهم كار ‹ او › است و....

حالا اين ‹ او › كيست و چيست ؟  خدا ميداند...

بخاطر همين من تصميم دارم اين او را نفرين كنم و با اجازهء شما از يك نفرين نامهء قرون وسطايي

استفاده ميكنم كه توي كتاب ‹ تريسترام شندي › پيدايش كرده ام.

لطفا آنرا با صداي بلند بخوانيد و بعد ، يك آمين رسا سر دهيد ، بلكه مشكلاتمان حل شود.

چهارم : نفرين نامه

                                    لعن و تكفير

                      متن متعلق به كليساي روچستر

                           اثر اسقف ارتولفوس

 

لعنت خدايي كه ‹ او › را آفريد بر او باد. لعنت مسيح و مريم مقدس و ميكاييل مقدس و فرشتگان مقرب

و ملائك آسمان و نيروهاي سماوي بر ‹ او › باد.

لعنت بر ‹ او › باد به هنگام خوردن ، به گاه نوشيدن ، به هنگام تشنگي ، به گاه روزه داري ،

به هنگام خواب ، به وقت كار ، به هنگام فراغت ، به گاه شاشيدن ، به هنگام ريدن و به گاه حجامت.

لعنت خدا بر شقيقه هايش ، پيشانيش ، گوشها و ابروان و استخوانهاي آرواره و پره هاي بيني و

دندانهاي پيشين و آسيا و لبان و مچها و بازوان و انگشتانش.

لعنت خدا بر درون وبرون و موي سر و مغز و فرق سرش. خداوند لعنت كند كليه ها و كشالهء ران و

آلت تناسلي و تهيگاه و زانو ها و ساقها و ناخنهاي شست پايش را.

آميــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن.

پنجم : مرجان پرسپوليسي

بالأخره ديشب اين سعادت دست داد تا فيلم ‹ پرسپوليس › اثر ‹ مرجان ساتراپي › را ببينم.

شاهكار بود و در بيان واقعيات بسيار صادق. تركيبي لذت بخش از محنت و اميد.

قبلاً شنيده بودم كه شبه منتقدهاي داخلي ، بعد از بيرون آمدن اين فيلم ( انيميشن ) فرياد

 ‹ واحقيقتا › سر داده اند و خالق اثر را به تحريف واقعيات متهم كرده اند.

ميدانيد : حقيقت مثل ماتحت خيار تلخ است.(اين جملهء قصار از خودم است )

در باب همهء اين اعتراضهايي كه شد تنها يك چيز به ذهنم ميرسد ، و آن اينكه :

مرجان ، وقتي به ايران برگشت ، بعد از مدتي ، با وجود تمام سختيهايي كه در اروپا متحمل شده بود

بازهم همانجا را به ايران ترجيح داد و به اروپا برگشت !

اگر نديده ايد ، زودتر اين كار را بكنيد.

ششم : دوستان جالب من

بنده نسبت به تمام دوستان مجازي خودم احساس مسووليت ميكنم و آن اين است كه حتما مطالب

همه را ميخوانم و اگر بتوانم نظر هم ميدهم. تا پريروز فكر ميكردم كه دوستان هم در قبال اين حقير

چنين حسي دارند. ولي زهي خيال باطل....

فكرش را بكنيد : تا حالا چند باري پيش آمده كه به اقتضاي مطلب ، به سي ساله بودن خودم اعتراف

كرده ام . آنوقت ، ناگهان يكي از دوستان برايم كامنت ميگذارد و ميپرسد :

ــ راستي ، تو چند ساله هستي ؟

چه عرض كنم ؟!

هفتم : فروغ

بيست و چهار بهمن ماه ، سالمرگ فروغ فرخزاد بود. به همين خاطر ، شعر پايان را اختصاص ميدهم به

شعر ‹ مرثيه › كه شاملو براي فروغ سروده است.

تقديم به فروغ و تمام فروغهاي وطنم ؛ و آن فروغي كه بر من نتابيد....

هشتم : شعر

  به جستجوي تو

  بر درگاه كوه مي گريم ،

  در آستانهء دريا و علف.

به جستجوي تو

در معبر بادها مي گريم

در چارراه فصول ،

در چارچوب شكستهء پنجره اي

كه آسمان ابرآلوده را

                           قابي كهنه ميگيرد.

  به انتظار تصوير تو

  اين دفتر خالي

                     تا چند

  تا چند

          ورق خواهد خورد ؟

 ..........

 نامت سپيده دمي ست كه بر پيشاني آسمان ميگذرد

 ــ متبرك باد نام تو ــ

    و ما همچنان

   دوره ميكنيم

  شب را و روز را

  هنوز را...

 

            ‹‹ باقي بقايتان ››

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 1:22  توسط سياوش ايراني  | 
اول : سلام

عرضم به حضور شریفتان که .... راستش بعد از بیست و اندی روز ننوشتن ، شروع ، برايم سخت

شده است. بگذاريد با وصف الحالي بياغازم :

انك منم الاغي در آستانهء فصلي سرد

در ابتداي درك : اين باد از كجايم دررفت ؟

و ناتواني اين سمهاي سيماني

با اجازه ...

دوم : با دوستان

ظاهرا در اين مدتي كه نبودم ، بعضي از دوستان هم تنبلي به خرج داده و چيز چنداني ننوشته اند ؛

مثل : پشه و بيتا و مرضيه خاتون. برخي از رفقا هم آنچنان از خودشان پشتكار نشان داده اند كه تا

بيايم و همهء مطالبشان را بخوانم ، احتمالا تا سال ‹ نود و بوق › طول ميكشد. مثلا مثل :

نجمه و پريما و خاله وستاي خودم.

بهرحال ، خوشبختانه بيشتر دوستان ، خودشان صاحب وبلاگند و ميشود به خدمتشان رسيد و

از تك تكشان به خاطر محبتهايشان تشكر كرد. اما دوستان بي وبلاگم :

۱ــ شوكا خانوم : اولاــ كي گفته كه من دپرسم ؟ شايد دچار نقرسم ( اين شاعرانگي دست از سرمان

برنميدارد ) دوماــ كي گفته كه اگر من دچار دپرس يا نقرس بودم ، تو هم بايد پنچر بشوي ؟

كافيست روي لينكهاي دوــسه تا از دوستان كليك كني تا كلي لذت ببري.شاد باشي دوست قديمي من.

۲ــ فرشته جان : قربان محبت بي ريايت ، تو كه آنجا وبلاگ داري ، چرا به همين همسايگي خودمان

اثاث كشي نميكني ؟

در ضمن : من نفهميدم حكمت آن عكس وبلاگت چه بود ؟ چرا فقط يك چشمت پيدا بود ؟!

برو از پرند آزاد ( كه جديدا براي هم نوشابه باز ميكنيد ، ياد بگير ! ). ممنونم بخاطر همه چيز.

۳ــ مريم عزيز : راستش ، محبت تو ، در اين دنياي مجازي ، آنقدر حقيقي است كه نميتوان با يك

‹ خدا خيرت بده › سروته سپاسگزاري را هم آورد...

فقط اينكه : تو با اين دست به قلمي كه داري ، بايد امثال مرا درس نوشتن بدهي ؛ بيا و لطفي كن و

يك وبلاگ باز كن. حيف است ، خود داني.

۴ــ سهيلا خانوم : ممنونم از محبتت. به جمع ما خوش آمدي.

۵ ــ محسن عزيز : كم پيدايي برادر ؟ شاد باشي.

سوم : من كجا بودم ؟

اصولا يكي از ضايعات جبران نشدني اين مملكت ، غيبت كبرا يا صغراي من است. مگر در سراسر

وبلاگستان چند رأس سياوش ايراني رباعي فاكر ، پيدا ميشود ؟

قطع گاز و دست راست و پاي چپ ، در برابر غيبت من ، اهميتش را از دست ميدهد...

عارضم كه اين غياب ما به چند جهت بود :

۱ـ ....( يادم رفت )

۲ــ نوشتنم نمي آمد. ( بالأخره نوشتن ما كه از گاز مملكت كمتر نيست. گاهي قطع ميشود )

۳ـ دندان ... دندان .... اين لامذهب بي پدر و مادر ( شرحش را خواهم نوشت )

پس اي چندصدهزار خوانندهء اين وبلاگ ، ديگر نپرسيد كه كجا بوده ام.

چهارم : پشيمانم

چون ‹ يسنا › برايم نوشته بود كه : ‹ حداقل از بادهايت بنويس › ( و اين خود اهميت و كاربرد نوشتجات

مرا نشان ميدهد ) ، بگذاريد همين اول چيزي عرض كنم :

آقايان افسرده ، من حرفم را در مورد ‹ باددرماني › پس ميگيرم. نه آقا جان ، كاربرد ندارد.

دستكم در اين شرايط ، و با اين افسردگيهاي شديد ، ديگر اين روش به درد نميخورد.

اصلا آدم افسرده بادش كجا بود ؟ خيلي هم اگر تلاش كند ، حاصلش يك فروند فندقي خفيف است كه

صدايي دارد در اين حدود : بيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــز....ز

پنجم : زندگي

عارضم كه اين گفته ايست از شاملو كه : ‹ زندگي به طرز بيشرمانه اي كوتاه است.›

من اما دوست دارم جاي ‹ بيشرمانه › را با ‹ بيرحمانه › عوض كنم.... بگذريم...

بنده دچار عارضه يي ناميمون هستم كه شايد شما هم همدردم باشيد :

اينكه فاصلهء يكروزگي تا همين سي سالگي را خيلي سريع و عميق طي كردم. توضيح ميدهم :

در بچگي بزرگ شدم ، دنيا و آدمها را زود شناختم ، خيلي چيزها را تجربه كردم و .... در نتيجه :

حرفها برايم تكراري شدند ، آدمها كسالت بار و زندگي ، احمقانه آمد در نظرم و ....

همينجا اين را بگويم : اين مسأله بخاطر فهم و شعور بالاي من نيست ، فقط حاصل يك تصادف نحس

يا قرار گرفتن در شرايط نامساعد است.

الغرض ؛ آثار اين گذشت سريع و اين فشار شنيع ، بر روح و جسم و فكر آدم اثرات نامطلوبي ميگذارد.

از جمله اينكه : اينجانب در آستانهء سي ويكسالگي ، بيشتر دندانهايم را از دست دادم...

ششم : ميترا خانوم

جانم برايتان بگويد كه من چند سالي بود كه تعداد زيادي دندان خراب با خودم حمل ميكردم.

بايد كاريش ميكردم اما : دريغ از يك جو جرئت و همت.

قضيهء تنفر من از پزشكها به جاي خود ، درد اصلي اين بود كه دنبال پزشكي ميگشتم با شرايطي خاص:

وارد ، مهربان ، بدون عقده ، صبور و...

هرچه گشتم ، كمتر يافتم ؛ اما از قديم ونديم گفته اند كه : جوينده يابنده است.

سي روز پيش رفتم روزنامه بخرم. يكطرف صورتم به قاعدهء يك خربزهء مشهدي باد كرده بود.

روزنامه فروش با ديدن ورم و شنيدن درددل ، با جان و دل به دلسوزي پرداخت و پزشكي را بهم معرفي

كرد.به شرفش قسم خورد كه پشيمان نميشوم از مراجعه به اين بانو. چون طرف شهرستاني بود

قسمش را باور كردم و دل به دريا زدم و ...

چه ميكنه اين ميترا خانوم.... جادو... شعبده ....

اينطور شد كه حقير ، دركمال آرامش دراز كشيدم و ميترا بانو بيست دندانم را كشيد...

دستش درد نكند.

هفتم : زنان ما

ميدانيد ، قضيه فقط ميترا خانوم نيست. زنان و دختران ايراني ، دارند كاري ميكنند كارستان.

در هر كجا كه كار به دست زني سپرده شده است ، يقين داشته باشيد كه طرف اينكاره است.

ميخواهد تزريقاتي باشد يا فضانوردي...

آيندهء ايرانزمين ، در دست زن ايراني است. شك نكنيد .

هشتم : توضيح

عارضم كه اين پست ، سخت ترين پستي است كه تابحال نوشته ام.

بگذاريدش به حساب شروعي دوباره ؛ كمي فرصت ميخواهم تا دوباره راه بيفتم. فقط دو نكته :

۱ـ دوستتان دارم.

۲ـ شعري كه در بند بعدي ميآيد ، شعر چاپ نشده ايست از شاملو كه قطعا قبلا نخوانده ايد.

تقديم به تمام دوستان حقيقي و مجازي...

نهم : شعر

     كه ميلادت

                  نزول خجستهء باران باد

                                                بر تشنگي خاك ،

  و طلوع آفتاب

                      بر سماجت ظلمت.

  شكوفهء تبسمي

                         بر لبان دلتنگي

 و جلوهء ستاره اي

                            در مه گرفتگي اين افق.

 

             ‹‹ باقي بقايتان ››

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 3:15  توسط سياوش ايراني  | 
با عرض معذرت از دوستان ، به زودي خدمت ميرسم...
+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 11:14  توسط سياوش ايراني  |