تبليغاتX
چوزموری
            

                علویه خانم

نوشتهء : صادق هدایت

ویرایش و پانویس : سیاوش ایرانی

 

میان جاده ء مشهد ، كنار سقاخانهء ‹‹ ده نمك ›› ، جمعيت زيادي از مرد و زن ، جلو پرده اي كه به

ديوار بود ، ميان برف و گِل جمع شده بودند. روي پرده ( كه از دو طرف لوله شده بود ) فقط تصوير ِ

‹ مجلس يزيد › ديده مي شد : تختي بالاي مجلس زده بودند و يزيد با لباس و عمامهء سرخ رنگ روي

آن جلوس كرده ومشغول ِ بازي ِ ‹ نرد › بود. پهلويش ، تنگ شراب و سيب و گلابي در سيني

گذاشته شده بود. يك دسته از اُسراي كربلا با عمامه هاي سبز ، گردن ِ كج و حالت افسرده ،

زنجير به گردن ، جلوي يزيد صف كشيده بودند. سه سرباز ِ سبيل از بناگوش دررفته هم ، پر ِ سرخ

به كلاه زده و با شمشير ِ برهنه در دست ، با شلوارهاي چاقچور * مانند ِ پُف كرده كه در چكمه هاشان

فرو كرده بودند ، به حالت نظامي كشيك مي دادند.

جوان ِ پرده دار * ، شال و عمامهء سبز و عباي شتري ِ مندرس و نعلين ِ* گِل آلودي داشت.به نظر

مي آمد كه الگوي لباس خود را از مُد ِ اُسراي روي پرده برداشته بود. قوزك پايش سرخ ِ كبود رنگ

مثل چغندر ِ سرمازده ، از پشت زيرشلواري بيرون آمده بود. صورت چاق و سرخ ِ او ، مثل صورت ِ

‹ قمر بني هاشم › از جوش غرور جواني پوشيده شده بود* و گوشهء لبش زخم بود. سرش را تكان

مي داد و از ته ِ حلقوم فرياد مي كشيد :

_ اينها مصائبي بود كه به سر ِ خاندان رسول آوُردن ( به پيشانيش ميزد و مردم هم از او تقليد ميكردند)

حالا از اين به بعد مختار مي آد و اجر ِ اشقيا* رو كف ِ دستشون ميذاره. اگه شيعيوني كه اينجا

وايسادن بخوان باقيشو ببينن ، نياز ِ صاحب ِ پرده رو ميندازن تو سفره ... من چيزي نميخوام...

من چاهار سر نونخور دارم... چاهار جوونمرد ميخوام كه از چاهار گوشهء مجلس... چاهارتا چراغ روشن

بكنن... تا بعد بريم سر ِ باقي پرده و ببينيم مختار چطور پدر اين بدمُروت صاحبها رو درمياره... هركي

چراغ اول رو روشن بكنه... به همون فرق شكافتهء علي اكبر ... خدا صد در دنيا ... هزار در آخرت

عوضش بده... كي ميخواد صنّار* با علي اكبر معامله كنه ؟ .... اي زوّار ِ حضرت رضا... اي خانوم...

اي بي بي... اي ننه... مگه تو نميخواي بري زيارت حضرت رضا ؟... اين صاحب پرده رو ببين و دستت رو

بگير جلو ِ صورتت... هرچي من ميگم تو هم بگو... حرومزاده ها نميگن... بگو يا صاحب ِ شمايل... بگو

يا خضر ِ پيغمبر*... يا ابوالفضل... فوت كن به دستت و بكش به صورتت... حالا هرچي به دلت برات شده

بنداز تو ميدون. دستي كه بايد چراغ ِ دستش به دستم بخوره... دست ِ علي عوضش بده.

از اطراف مقداري پول سياه وسفيد توي دستمال چركي كه جلو ِ پرده به زمين افتاده بود پرتاب شد.

جوان خم شد ، پولي را برداشت و لاي انگشت گرفت :

‹‹_ برو اي جوون... تو كه بقدر يه بال مگس نقره فداي اسم حضرت رضا كردي... برو هر مطلبي داري

اجرت با حضرت صاحبچراغ... هر مطلبي داري خدا همين امشب تو مُشتت بذاره... برو ننه...

برو بي بي... ننه‹ اُم البني › عوضت بده... حق به تير غيب گرفتارت نكنه... به حق امام غريب در غربت

بيمار نشي... هر مراد و مطلبي داري صاحب اسمت بهت بده... برو جوون... خدا بقدر وُسعت به تو

بده... هركي چراغ چاهارُم رو روشن بكنه... به حق ضامن آهو خدا چاهار ستون بدنش رو پنج تا نكنه

يعني خدا عصاي فقر و بيماري به دستش نده. ››

زن چاقي كه موهاي وز كزده ، پلكهاي متورم ، صورت پُر كك و مك و پستانهاي درشت ِ آويزان داشت

پولها را به دقت جمع مي كرد. چادر ِ سياه شندره اي* مثل پرده زنبوري* به سرش بند بود ، روبند ِ

خود را از پشت سرش انداخته بود ، ارخلق* كهنهء گل ِ كاسني به تنش ، چارقد آغبانو* به سرش و

شلوار دبيت حاجيعلي اكبري* به پايش بود. يك شليتهء دندان موشي* هم روي آن موج ميزد و مُچ ِ

كُلُفت ِ پاهايش از توي اُرسي* جير پيدا بود. ولي چادرش از عقب غرقابهء گِل شده و گِل ،

تا مغز سرش شتك زده بود.

در اين بين ، سورچي از بالاي گاري با لهجهء تركي فرياد زد :

‹‹_ آهاي علويه ! معركه بسّه ها... داريم راه ميُفتيم. ››

زن چاق برگشت و نگاه زهرآلودي به گاريچي انداخت و بعد از آنكه پولها را تا دانهء آخر ورچيد و گوشهء

چارقدش گره زد ، يك بچهء دوساله را بغل كرد و دست بچهء كوچك ديگري را گرفت. اشاره اي به

پرده دار كرد. او هم پرده را لوله كرد و برداشت و با زن جواني كه روي خود را محكم گرفته بود ،

به راه افتاد.

ميان جمعيّت همهمه افتاده بود. هر يك با آفتابه و لولهنگ* سماور ِ حلبي ِ خودشان ، به طرف ِ

چهار گاري ، كه به رديف در ميان جاده ايستاده بودند ، هجوم آوردند.

آخر از همه ، علويه خانم و همراهانش وارد گاري ِ يوزباشي* شدند و جاي خودشان را پهلوي نشيمن ِ

سورچي گرفتند. بچه ها از شدّت سرما ، پنجه هاي يخزدهء خود را در دهانشان فرو كرده ، ها ميكردند

كه گرم بشوند.

سقف گاري از چوبهاي هلالي تشكيل شده بود كه رويش را با نمد پوشانده بودند. ميان گاري ، باربندي

شده بود و مسافرين ، روي بارها با اثاثيهء خودشان ، كه عبارت بود از : رختخواب بسته و سماور ،

نشسته بودند و آفتابه و ظرف مسي خود را در اطراف گاري آويزان كرده بودند.

در ميان گاري ، ناخوشي ، رو به قبله افتاده بود. زن و مرد و بچه هم هرطوري كه ميتوانستند ، جاي ِ

خودشان را باز مي كردند.

علويه خانم ميان صاحب ِ پرده ، زن جوان و دو بچه نشست ( هيچ گونه شباهتي در صورت آنها وجود

نداشت ؛ فقط زرد ِ زخم ِ گوشهء لب ، وجه اشتراك اين خانواده بود ). پس از اندكي تأمل ، علويه خانم

رويش را به صاحب پرده كرد و گفت :

‹‹ _ امروز چيزي دشت نكرديم. انگار خير و بركت از همه چيز رفته... دوره ء آخر ِ زمونه. اعتقاد مردم

سست شده ... همه اش سه زار و هفت شاهي...با چاهار سر نونخور چه خاكي به سرم بكنم ؟ ››

مرد جوان با حركت سر مطالب علويه را تصديق كرد. مثل اينكه از او حساب مي برد. بعد ، علويه

يك بامچهء* محكم به سر بچه اي كه پهلويش نشسته بود زد. بچه كه از سرما مي لرزيد ، مثل انار

تركيد ؛ شروع به گريه و زاري كرد. صداي او ميان صداهاي خارج و داخل ِ گاري و داد و فرياد سورچي

گُم شده بود. علويه دست دراز كرد و از كنار رختخواب ِ بستهء خود ، سفره ناني درآورد.

دو تكّه نان پاره كرد و به دست بچه ها داد ، گفت :

‹‹ _ الاهي به ريشهء عُمرتون بگيره...كوفت و ماشرا* كنين...زهرمار كنين...يه دَقّه منو راحت بذارين.››

بچه ها با اشتهاي ِ هرچه تمامتر ، تكّه هاي نان را به نيش مي كشيدند و با چشمهاي آلوده* به

مسافريني نگاه مي كردند كه در حال جابجا شدن بودند.

در اين گاري ، از كوچك و بزرگ ، ده _ دوازده نفر مسافر بود. ولي به نظر مي آمد همه آنها

از علويه ملاحظه مي كردند ( چون روابط نزديكي بين علويه و يوزباشي وجود داشت و خود ِ يوزباشي

راحت ترين ِ جاها را براي علويه تعيين كرده بود ). فقط ننه حبيب ، جيران خانم ، مشهدي معصوم ،

ننه گلابتون ، پنجه باشي و فضه باجي* در اطراف خانواده ء علويه جاگرفته بودند. باقي ِ مسافرين

خود را كنار كشيده ، شولا* يا لحافي به خودشان پيچيده و كنار گاري لم داده بودند.

سورچي چند فحش آب نكشيده به زبان روسي و تركي داد. صداي شلاقش بلند شد. گاري به لرزه

افتاد :

‹‹ _ ...تو يودو شومات... سيكين آروادين . ››

به اسبها تكرار ميكرد : ‹‹ گحبه ››. باز صداي شلاق بلند شد و گاري حركت كرد. صداي زنگ ِ گردن ِ

اسبها ، تكان اثاثيه ، صداي چرخ گاري و دعا خواندن مسافرين،هياهوي غير مشخصي توليد كرده بود.

صداي صلوات از همهء گاريها بلند شده بود. گاريهاي ديگري با جاروجنجال از جلو و عقب ِ گاري ِ

يوزباشي حركت مي كردند.

علويه با صورت غضبناك برگشت به جوان ِ صاحب پرده گفت :

_ آقا موچول ! واسهء شوم ِ بچه ها چي گرفتي ؟

_ هيچي... پول پيش من نبود. نون تو سفره هست.

_ اونجا... در ِ دوكون شامي كباب دُرُس كرده بودن... بوش به بچه ها خورده دلشون خواسّه.مگه نگفتم

شامي بخري ؟

_ پول كه پيش من نيس.

 

_ هوم ! جيگرت براي پول لك زده... آرد تو دهنت بود به من بگي ؟ مگه ‹ پاده ›* هفت شاهي بهت

 

ندادم ؟  چيكارش كردي ؟

 

_ خودت گفتي براي سينهء زينت ، پيهء بز و نشاسته بگيرم...جيران خانوم هم تربت ِ سيدالشهدا داد...

 

صنّار هم شيره خريدم. وانگهي...از صُب تا شوم جون ميكنم...مجلس گرمي مي كنم... آخرشم

 

هيچي عايدم نميشه.

 

_ اوهوم ! خوشم باشه ! حالا با من يكي به دو ميكني ؟ رو به من بُراق ميشي ؟ معلوم ميشه زير ِ

 

دُمت خارخاسك درآورده...نذار دهنمو واز كنم.

 

آقاموچول پاهاي سرمازده ء خودش را از توي گيوه ء خيس درآورد ، نشان داد :

 

_ آخه مگه به من وعده نكرده بودي برام يه جفت جوراب پشمي بگيري...پس چطور شد ؟

 

علويه ، عوض ِ جواب ، دستش را بلند كرد و زد تو سر ِ زينت كه با رنگ برافروخته ‹ كه و كه ›*

 

سرفهء خشك ميكرد و مثل اينكه همه را مخاطب قرار دهد ، گفت :

 

_ الاهي اين ذليل مُرده ها به زمين گرم بخورن كه جونمو به لبم رسوندن ( به ته ِ گاري اشاره كرد )

 

ببين اون بچه نصف ِ توئه...از اون ياد بگير...الاهي درد و بلاش بخوره تو كاسهء سرت.

 

بچهء توي ِ گاري ، با صورت زرد ، به رنگ دمپختك ، برّوبرّ به آنها خيره نگاه ميكرد. زينت سادات و

 

خواهرش طلعت سادات ، كه شكم بادكرده و پلكهاي سرخ داشتند ، به گريه افتادند.

 

ننه حبيب ، كه صورت درازي مثل صورت اسب داشت و خال گوشتي اي كه رويش مو درآورده بود روي

 

شقيقه اش ديده ميشد ، همينطور كه انگشتر عقيق را دور انگشتش مي گردانيد ، گفت :

 

_ حالا عيبي نداره خواهر ! من دو _ سه تا گُل شامي كباب خريدم با هم قاتق ِ نونمون مي كنيم...

 

خدا رو خوش نمياد اين بچه سيّدها رو اينجور ميچزوني.

 

_ اجرت با ابوالفضل...حضرت رضا خودش مرادت رو بده. پارسال همين فصل بود... با گاري نجفقلي ِ

 

خدابيامرز ميرفتيم مشهد...يادش بخير...كار و بارمون سكّه بود...سال به سال دريغ از پارسال !

 

هر دفعه پرده داري مي كرديم دس ِ كم شيش _ هفت قرون ... گاهي هم خانوم جان پاش ميُفتاد

 

يازده زار ِ مُك جمع ميشد. زن ِ نايب خدابيامرز هم با ما همسفر بود. هوا همچي سرد بود كه سنگ رو

 

ميتركوند...از بالاي گاري باد و طوفان ميزد...من قولنج ِ ايلاووس* كردم...نميدوني اين زن چي به پاي ِ

 

من كرد...مثل شب پره دور من مي گشت...لاحاف ِ خودش رو آوُرد و انداخت رو من...يه آجر هم

 

داغ كرد گذاشت رو كمرم... به من مي گفت : ‹ علويه ! تو زيارت جدّت ميري...زوار ميباس به هم

 

رسيدگي بكنن ›...خانوم ! اين زن نبود يه تيكه جواهر بود...هر منزلي كه پياده مي شديم تا منو جابجا

 

نمي كرد دلش آروم نمي گرفت...اگه اون با ما نبود من تا حالاش هفت تا كفن پوسونده بودم...

 

خاك براش خبر نبره...تابستون كه برميگشتيم تو نيشابور زنبور زدش...از همين زنبور سُرخا... مث ِ

 

توت سيا شد... عمرشو داد به شما.

 

جيران خانم ؛ كه تا حالا از دهنش مثل دهنهء خيكِ شيره ، دعا بيرون مي آمد و روي زبانش را براي ِ

 

سفيدْبختي ، خالي آبي رنگ ( به شكل خروس ) كوبيده بود و مرتب استغفار مي فرستاد و تسبيح

 

مي انداخت ؛ خودش را داخل صحبت كرد.( درحاليكه زن جواني را كه بين ِ صاحبْ پرده و علويه

 

نشسته بود ، نشان مي داد ) به علويه گفت :

 

_ يادتون هس ؟ پارسال منم تو گاري شما بودم...ماشالّا اين همون عصمتْ ساداته ؟ از پارسال تا حالا

 

خوب رشد كرده...خدا بهت ببخشه !

 

_ امسال پاشو گذاشته تو دوازده.

 

_ ماشالّا...ماشالّا...خدا بهت ببخشه !

 

_ خودمم سن و سالي ندارم خانوم جون...روزگار منو شيكسته...اگه مي بيني موهام جو گندمي شده

 

از باد ِ نزله ست*. سال ِ مشمشه اي* يادتون هس ؟ من تازه دستم به چفت ِ در مي رسيد...

 

آدم ميباس پيشوني داشته باشه*...دخترمم مث خودم پيشوني نداره...پارسال كه آوردمش مشهد

 

شما ديده بوديش...يه دختر ترگُل ورگُل...يه خرمن گيس تو پشتش خوابيده بود...از لباش خون ميچكيد.

 

اولْ صيغهء عبدالخالق شد...يه مرتيكهء ترياكي ِ گندِدماغي بود كه نگو...مرغ هرچي چاقتره

 

كونش تنگتره*...باوجوديكه پولش از پارو بالا ميرفت...از اونا بود كه از آب روغن ميگرفت...خُب تا همچي

 

نباشه كه پول جمع نميشه...از كلّهء سحر مث سگ دنبال پول مي دوييد. خانوم جان... از هفتهء دوم

 

ديدم يه صيغهء ديگه هم آوُرده ول كرده تو خونه...با خودم شرط كردم پيسي* به سرش بيارم كه تو

 

داستانها بنويسن. چه دردسرتون بدم... سه ماه ِ آزگار از اين محضر به اون محضر كشوندمش...

 

اينجور آدما پول به جونشون بسّه س...اون يه خورده پول و پله هم كه پس انداز كرده بودم از بين رفت

 

عبدالخالق هم پنج تومن مهريه اش رو هپولي كرد*...عاقبت طلاقش رو گرفتم...اما دَسَّم جايي بند

 

نبود...به زن لچك به سر* چي ميتونستم بكنم ؟.. هرچي كردم ديدم از پُردويدن پوزار پاره ميشه*...

 

آخر حاضر شد مهريه شو با يه تومن مصالحه بكنه...منم هزار جور كلُفت بارش كردم...گفتم اين پولو

 

برو ماست بخر به سرت بمال مرتيكهء بي حيا...فقط ميخواستي آب ِ كمرتو تو دل دختر من خالي كني؟

 

ديدم به سروگوش منم دست ميكشه...يه روز نه گذاشت و نه ورداشت گفت :‹ صيغهء من ميشي ؟›

 

منم بهش توپيدم...گفتم خوشم باشه...به مُرده كه رو ميدن ميرينه به كفنش...هنوز لكلكونت* باقيه؟

 

تو با بچهء من خوب تا كردي حالا ميخواي منم تو چاله بندازي ؟..الاهي پايين تنه ت رو تخت ِ

 

مرده شور خونه بيفته...اون ميگفت :‹ قربون دهنت ! به من فُحش بده...از آتيش خاكستر به عمل مياد

 

پس چرا دخترت انقده خاله خواب رفته س ؟..تو با زبونت مارو از تو سولاخ ميكشي بيرون...اگه هفتاد

 

دختر ِ كور داشته باشي شووَر ميدي ›...منم گفتم : اما با زبونم اين چندرغاز مهريهء عصمت رو نميتونم

 

از تو بسّونم...پدرسوختهء بي غيرت زد زير خنده...مَخلص ِ كلوم...به هزار ماجرا يه نيماله* صابون و چادر

 

نيمداري كه سر دخترم بود از چنگش درآوُردم...با خودم گفتم يه مو از سر ِ خرس كندنم غنيمته...

 

قربون ِ هرچي سورچي و چارواداره...باز دست و دل اونا وازتره...پشت دسّم رو داغ كردم كه ديگه

 

با حاجيْ جماعت وصلت نكنم.

 

جيران خانم گفت : _ آدم پول داشته باشه ، كوفت داشته باشه.*

 

 

                                                                                        ادامه دارد....

 

پانويسها.

 

*چاقچور : شلوار بلند گشادي كه به جورابي متصل بوده و در گذشته هاي دور زنان ايراني از آن

 

استفاده ميكردند.شايد به نوعي معادل ‹ جوراب شلواري › امروزين باشد !

 

*پرده دار : پرده خوان. در اينجا : نقال مذهبي ، كسي كه پاي پرده ، شرح تصاوير و وقايع را

 

با سوزوگداز بازميگفته است.

 

*نعلين : كفشي بدون پشت و پاشنه و با روي بسته. آخوندها ، هنوز هم ميپوشند.

 

*توضيحي درباره ء جمله : منظور هدايت در اينجا از مشابهت چهرهء جوان پرده دار با صورت ِ

 

قمربني هاشم ، اين نيست كه فرد اخير هم سيمايي پُرجوش داشته ؛ بلكه منظور اين است كه

 

چهرهء پرده دار مثل سيماي نقاشي شدهء ‹ قمر...› سرخ و تپل است.

 

*اشقيا : جمع شقي.بي رحم. منظور جناح ِ مخالف در صحراي كربلاست.

 

*صنّار : سكه اي مسين معادل ِ دوشاهي. دراينجا : پول كم و بي ارزش.

 

*خضر ِ پيغمبر : مسلمانان معتقدند كه وي پيامبري بوده كه موسا را بسيار راهنمايي كرده است.

 

حالا چه ربطي به اسلام و كربلا دارد ، الله اعلم !

 

*پرده زنبوري : پرده اي با سوراخهاي درشت.

 

*شندره : مستعمل. پاره پوره.

 

*چارقد ِ آغبانو : ظاهرا ً يكي از انواع چارقد بوده.هرچه گشتم توضيح يا تصويري از آن نيافتم.

 

*ارخلق : يا ارخالق يا ارخاليق : لباس كوتاهي از جنس ترمه و مخمل به همراه تزئينات.

 

*شلوار حاج علي اكبري : بازهم جستجويم بي حاصل بود !

 

*شليتهء دندان موشي : نوعي شليته و خود ِ شليته : دامن كوتاه چين دار.

 

*اُرسي : نوعي كفش چرمي پاشنه دار.

 

*لولهنگ : آفتابهء سفالين.

 

*يوزباشي : تا آخر عهد قاجار مقامي بوده كه رياست صدنفر سرباز يا نوكر دربار را به عهده داشته.

 

*بامچه : ضربه اي كه با دست زده شود.

 

*كوفت و ماشرا : كوفت كردن.

 

*چشمهاي آلوده : چشمهاي قي زده.

 

*فضه باجي : فضّه يعني نقره.

 

*شولا : لباس گشاد و بلندي كه برروي ساير لباسها پوشيده ميشده.

 

*آقا موچول : معمولا فرزند ته تغاري خانواده را آق موچول يا خانوم موچول صدا ميزده اند.

 

*پاده : اسم مكان.

 

*كه و كه : صوت. صداي سرفه.

 

*قولنج ايلاووس : ظاهرا ً از انواع قولنج بوده. چيزي نيافتم.

 

*باد نزله : بيماري حاصل از فروريختن مايعات از حفره هاي بدن.مثل زكام يا سينوزيت.

*سال مشمشه اي : احتمالا سالي بوده كه بيماري ِ واگيرداري شيوع پيدا كرده.

 

*پيشاني داشتن : خوش شانس بودن.

 

*مرغ هرچي.... : آدميزاد هرقدر پولدارتر شود ، خسيس تر ميشود.

 

*پيسي : در اينجا : بلا به سر آوردن. يا طرف را رسوا كردن.

 

*هپولي كردن : بالا كشيدن.

 

*زن لچك به سر : اين هم از آن صفتهاي توهين آميزي بوده كه براي خوار كردن زنها به كار

 

برده ميشده. مثل : ضعيفه يا امثالهم.

 

*از پُردويدن... : كنايه از كار بي حاصل كردن است.

 

*لكلكونت باقيه : هنوز سر و گوشت مي جنبد.

 

*نيماله : صابون نيمه مستعمل.

 

*آدم پول داشته.... : پول درمان هر درديست. يا : مردم عيبهاي آدم پولدار را نمي بينند.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 4:4  توسط سياوش ايراني  | 

بدون شرح...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 1:17  توسط سياوش ايراني  | 
اول : ســـــــلام

عرض کنم که چون این روزها سالگرد < جنبش دانشجویی ماه مه ۶۸ > است ، بد نيست به اين

مناسبت ، با ديدن فيلمی یا خواندن کتابی ، نقبی بزنیم به آن روزها. خدا را چه دیدید ؟

شاید چیزکی یاد گرفتیم یا دست ِکم اندک لذتی بردیم.

چیزی که الآن به ذهنم میرسد که توصیه کنم بهتان ، فيلميست درجه يك :

DREAMERS ــ از : برناردو برتولوچی ــ با بازی : مایکل پیت  اوا گرین  و....

 این فیلم علاوه بر اینکه بستر زمانی داستان و وقایعش ، می ِ ۶۸ است ، غزليست كه از جان و دل ِ

يك عاشق دلخستهء سينما ، برای این محبوب برآمده است.

امیدوارم آنرا ندیده باشید و با دیدنش دعایی به جان من بکنید بخاطر این توصیه ام !

راستی : حالا که حرف ِ این فیلم شد ، يادم باشد در پُستی برایتان از نقدی شرم آور بنویسم که

منتقد پیشکسوت (!) جناب « هوشنگ گلمکانی » در مجلهء فخیمه اش < فیلم > بر این اثر ناب

نوشته بود و پنبه اش را بزنم. نقد ِ (؟) آن حضرت چیزی بود در این مایه ها که :

<< انگار استاد برتولوچی بالاخانه اش را اجاره داده است.... >>.

جهالت محض... تعفن... اگر گلمکانی منتقد فیلم است ، من خود ِ اورسن ولز هستم.

ضمناْ : یادم نرفته که قول داده بودم « علویه خانم » آقای هدایت را اینجا بگذارم که بخوانید. درحال ِ

ویرایش و گذاشتن پانویس هایش هستم. چشم... به زودی...

دوم : مصاحبه با خودم

س : سياوش ، چرا اينقدر وراجی میکنی ؟

ج : به دو دلیل.

س : دلائلت رو بگو.

ج : یادم نمیاد... اووومممم...نه... یادم نیست.

س : چرا اینقدر پرت و پلا و بی ربط می نویسی ؟

ج : از کسی که ساعت ۵ صبح شروع به نوشتن میکند چه انتظاری داری ؟

س : دو انتظار.

ج : چی ؟

س : منم یادم نمیاد... هووووممممم... نه... یادم نیست.

سه : کاش توکایی بر سر راهم قرار بگیرد

الف : درست است که در اثر داشتن رفیق ناباب و ذغال خوب نوازنده شدم اما هنوز و همچنان عشق

و توانایی اصلی خودم را « قلم » میدانم.

ب : درست است که وقتی قلم قدم به میدان میگذارد ، عشق و كوشش اصليم ‹ داستان نويسی ›

است اما دوست داشته و دارم كه برای مدتی کار < روزنامه نگاری > بکنم.

ج : درست است که چندبار برای روزنامه ها و مجلات مختلف چند مطلب فرستادم و همهء نوشته هایم

هم چاپ شد اما ورود رسمی به این عرصه احتمالاْ < پارتی > میخواهد که... من ندارم.

د : درست است که حاضرم < پارتیم > برایم این شرط را بگذارد که :

« اول باید توانایی خودت را به سردبیر ثابت کنی تا بعد بتوانم دستت را بند کنم »

اما بازهم این پارتی را ندارم.

ه : جناب < امیر مهدی ژوله > در مجلهء تین ایجری ِ « چلچراغ » طنزنویس بوده یا هست.

( قضاوت نوشته هایش با خودتان )  خود ِ همکارانش میگفتند که آدمیست « زرنــــگــــــ ».

ایشان بعدها جای خودشان را در تیم نویسندگان < مهران مدیری > باز کردند و هنوز هم هستند.

و : چند روز پیش در وبلاق < توکای مقدس > خواندم که جناب نیستانی میخواهند با دوستانشان

مجله ای طنز دربیاورند و ظاهراْ یکی از نویسندگان مدعو هم همین آقای ژوله است.

ز : برای خودم و برای شما که در حسرت روزنامه نگاری می سوزید آرزو میکنم که دست طبیعت

بر سر ِ راهمان یک « توکا » قرار بدهد. دست ِکم < توکایی > که اگر پارتی ات نمیشود ولی

راه و چاه را نشانت بدهد. آمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن.

چهار : ت.ن و ی.ت

بگذارید به یکی دیگر از پُستهای جناب توکای مقدس هم اشاره ای بکنم.

حتماْ خبر دارید و خوانده اید که توکا با < یحیا تدین > آشتی کرده اند. صد البته که آشتی کردن و

آشتی دادن چیز خوبیست ولی راستش را بخواهید من به شخصه نه تنها از این آشتی کُنان خوشحال

نشدم بلکه نزدیک بود گریه ام هم بگیرد. چرا ؟   عرض میکنم :

یحیا تدین ، برای من ، نماد آدمهاییست : « که بی مایه و بی سواد و بی هنرند اما در اثر داشتن

روی ِ زیاد و خداداد و نیز روابط حسنه با دیگرانی که میتوانند بر ضوابط پا بگذارند ، جای افراد مستعد و

هنرمند را اشغال کرده اند و .... »

و توکا نیستانی ، برايم ، در حکم شوالیه ای بود که سوار بر اسب سفید ِ صداقت و صراحت و

سلامت نفس ، به جنگ این بی مایه ها میرود و هرگز از مواضع بحق خود دست نمیکشد.

خُب...به من حق بدهید که از این آشتی کنان شاد نباشم...

پنج : باباگنوش

احسان ، برادر تنی ِ من است و پنج سالی جوانتر. در طول بیست و چند سالی که با هم زندگی

کرده ایم ، اسمهای مختلفی رویش گذاشته ام و با این اسامی خودساخته صدایش کرده ام.

از جمله : اسی ـ اهی ـ آختونگ ـ اوچولو ـ موچولو ـ اوچی ـ موچی و....

بعد از اینکه به اتفاق هم فیلم < ودینگ کراشرز > را دیدیم ، اسمش را گذاشتم : باباگنوش.

اين اسمی بود که در آن فیلم کذایی شنیده بودم.

الغرض... او هم چند ماه پیش ، وقتی که وبلاق جدیدش را افتتاح کرد ، همين اسم را برای آن انتخاب

کرد.راستش چون مدتی بود که آپ نمیکرد ، به او لينك نداده بودم ولی ظاهراْ از دیشب دوباره

نوشتن را شروع کرده است. لینکش را میتوانید در لینکستانم پیدا کنید.

امیدوارم دوستانم دستش را بگیرند و وارد جمع خودمان بکنند چون....آدم بامزه اییست !

شش : من و اسی

عارضم که کتاب ِ « خاطرات من و اسی » بسیار قطور است. الآن قصد خاطره گویی ندارم ولی از آنجایی

که من و اخوی (!) در ایام کودکی و نوجوانی به اندازه ء مرحوم مغفور < ادیسون > چیـــــــــــــــــــــز(!)

اختراع و اکتشاف کرده ایم ، به ذکر یکی ـ دو مورد از افتخاراتمان میپردازم :

۱ ـ بوی بد ناف : ما اولین کسانی هستیم که کشف کردیم ناف ِ آدمیزاد بوی بسیار عفنی دارد.

باور نمیکنید ؟ انگشت اشاره تان را تا اعماق ناف مبارک فرو ببرید ، سپس يك چرخش و پيچش ِ

درست و درمان بدهيد... حالا آنرا جلو بينی مبارک گرفته و بو کنید... لذتش را ببرید !

۲ ـ آرامش و هپروت با نوک ممه :

طاقباز دراز بکشید. چشمهایتان را ببندید. پیرهنتان را تا زیر گردن بالا بکشید. حالا :

نوک هردو انگشت اشاره تان را روی نوک سینه تان قرار بدهید. به آرامی انگشتهایتان را دایره وار

روی نوک و اطراف سینه تان بچرخانید... به عالم هپروت و قیلی ویلی خوش آمدید !

لازم به ذکر است که من و اسی در انتظار گرفتن جایزهء نوبل پزشکی هستیم.

حرف آخر ــ به قول دکتر < ناصرالحکما > : سلامت باشید....سلامت باشید...

 

               « باقی بقایتان »

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 7:6  توسط سياوش ايراني  | 
اول : ســـلام

عرضم به حضورمبارکتان که ما آدمهایی که در دورانی تیره ، در سرزمينی دلمرده ، همراه انسانهایی

پژمرده داریم عمر گرانمایه مان را به آخر میبریم ، چاره ای نداریم جُز اینکه به شکار بهانه هایی اندک

برای دلخوشی برویم. درست مثل آن جویندگان طلا که در فیلمها دیده ایم که تورشان را میکاوند ،

شن هــا را دور ميريزند و بعد از تلاشی بسیار ، چند تکهء خیلی خیلی ریز ِ زر می یابند.

در این نقطه از جهان ، دیدن مرد میانسالی که دوان دوان و ذوق کُنان خودش را به روزنامه فروشی

میرساند و سراغ شماره ء جدید فلان مجله ء محبوبش را میگیرد ، تعجبی ندارد.

مشاهده ء خانم جااُفتاده ء محترمی که باولع درحالِ کاویدن < دی وی دی > هـــایِ دستفروش

کنار خیابان است ، نه عجیب است و نه تازگی دارد.

عارضم که عجبا و هزار شگفتا که چرخ ِ فلک ، در اينجای جهان ، آنقدر تنگ نظر است که حتا تحمل

دیدن « عیش و عشرت ما با این بهانه های کوچک شادی » را هم ندارد :

دُرست در روزهای آخرین سال گذشته بود که در یک روز ، دو مجلهء محبوبمان به محاق توقیف افتادند.

ماهنامه های ِ < دنیای تصویر > و < هفت >.

پیشخوان دکه ها را که نگاه میکنی ، جای خالیشان توی ذوقت میزند ؛ درست مثل بسیاری مجله و

روزنامه که پیش و پیشتر از این ، جای خالیشان با نقطه چین ِ نشریات زرد و بیمصرف پــُر شد.

میدانید... قضیهء سرگرمی در ایران یک معضل جدی است که باید برایش تدبیری اندیشه شود :

تلویزیون ، راديو و سينما عملا ً و علنا ً چيزی برای گفتن ندارند.

مطبوعات و کتاب هم که یا رسمی و دولتی اند ، يا زرد و بدردنخور ، يا در محاق توقيف و بی توجهی.

نمونه اش همین نمایشگاه کتاب امسال...( اگرچه از نمایشگاه مملکتی که مردمش میانگین ِ

مطالعه شان تنها « دو دقیقه » است نمیشود بیش از این انتظار داشت. این را مقایسه کنید با

متوسط چهار ساعتهء مطالعه در اروپا و بلافاصله این نتیجه را بگیرید که اگر مسؤولان بخواهند میتوانند

فکری برای آشتی مردم با کتاب و بهبود این میانگین شرم آور بکنند. )

خُب... موسیقی کلاسیک و اُپرا و باله و رقص هم که یا تعطیل است یا نیمه دایر.

دیگر چه میماند ؟

اینکه مطلبمان را ادامه بدهیم... ظاهرا ْ زیادی < سلامم > طولانی شد...

دوم : ادامه

قطعا ْ ما هم بیکار نمی نشینیم. تقلایی میکنیم تا < دشمن شاد > نشویم !

۱ـ بازگشت دو دوست عزیز وبلاقی : علی شیرازی و محسن کاسپر را تبریک میگوییم. خوشحالم.

۲ـ دوستمان مریم بالأخره وبلاقی باز کرد به اسم : < کُنج دنج >.تبریک میگوییم و از دوستان دعوت

میکنیم که زیر پروبال این نوآمده را بگیرند.

۳ـ جمع دوستانه مان را با چنگ و دندان هم که شده حفظ میکنیم. برای اینکه نشان دهیم ما هم

« حیات معنوی » داریم. جمع میشویم و میخوانیم و میشنویم و میبینیم و مینویسیم و میپرسیم و ....

همین هم خودش کُــلّی غنیمت است.

( اگرچه در این بین ، دوست به شدّت آرمانگرایی داریم به اسم < فریدا > که معتقد است باید با پای

برهنه به قلب اجتماع زد : برای دیدن و لمس کردن واقعیات. یادم نمیرود : آن لحظه ای که به او گفتم

اگر کار نشریه مان بگیرد ، با همين امكانات اندك ، آنرا روی کاغذ آ ـ چهار پرینت میگیریم و میبریم

میفروشیمش ، چشمهايش برق زد ! )

بهرحال جمع دوستان ِ همدل و بی ادعا ، خوب چيزيست !

راستی : کسی از بیتا خبر ندارد ؟

سوم : حیات معنوی هم خرج دارد !

پارسال تابستان ، برای مدتی ، بدجوری عشق ِ < فیلم ساختن > ذهن و دلم را مشغول کرده بود.

چند طرح برای فیلمنامه داشتم که احساس میکردم میشود از آنها دو ـ سه فیلم کوتاه آماتوری ساخت

و حرفهایی زد و یا احیانا ْ اثری هنری خلق کرد.

امــّا خُب...ابزار کار در اختیارم نبود. منظورم فقط از لحاظ سخت افزاری نیست : دانش کار را هم نداشتم.

چارهء کار این بود که در یکی از این کلاسهای آموزش کارگردانی شرکت کنم.

به یکی از این مؤسسات ( که ظاهرا ْ از سایرین معتبرتر و آموزنده تر بود ) زنگ زدم.

خانم منشی با آب و تاب از مزایای این کلاس و اساتید مجربش سخنرانی کرد. گفت و گفت تا اینکه

رسید به « اصل مطلب ». اصل مطلب را هم که حتما ْ میدانید چیست : شـــهـــریـــــه.

ــ دوره کُلاْ سه ترم است. ترم اول ، يك و نيم ميليون ؛ ترم دوم به همچنين ؛ ترم سوم ، دو ميليون...

ــ عجب !  حتماْ خدمتتان میرسم. خداحافظ.

مرثیه ای بر رؤیای فیلمسازی. به همین راحتی....

چهارم : اسماعیل داورفر پرکشید

حتماْ او را به یاد دارید : دوستعلی خان ِ سریال ِ  < دایی جان ناپلئون >.

من به شخصه همین یک کارش در ذهنم مانده و به گمانم که اگر همین یکی را هم بازی کرده بود

جاودانه میشد ؛ كه شد البته.

( قطعا ً اين را هم در نظر ميگيريم كه صدای زنده یاد « عزت الله مُــقبلی » ، دوبلور نقش دوستعلی

در به یادماندنی کردن آن سهم مهمی داشته و دارد. )

یادش گرامی باد.

پنجم : شمبول دوستعلی و کارد عزیزسلطنه

درمورد رُل مرحوم داورفر ( دوستعلی خان ) که اگر یادتان باشد ، زنش عزيزالسلطنه ، شبی با بردن ِ

کارد مطبخ به رختخواب ، قصد ترور شومبول شوهرش را كرده بود ( به دليل هيزيهای دوستعلی )

و خوشبختانه (!) این سو ءقصد نافرجام ماند ؛ اتفاق جالبی افتاده که برایتان تعریف میکنم :

اگر خوانده باشید و به خاطر ِ عاطرتان مانده باشد ، در يكی از داستانهای « تن تن و میلو »

تن تن و کاپیتان هادوک دارند از خیابانی عبور میکنند و در مورد < ژنرال آلکازار > بحث میکنند و محور

صحبتشان هم این است که چرا ژنرال مدتهاست که غیبش زده و خبری از او نیست.

در همین گیرودار شخصی که با سرعت از روبرو درحال ِ عبور است ، با کاپیتان شاخ به شاخ میشود و

به شدت با هم برخورد میکنند. و این آدم کسی نیست جُز : ژنرال آلکازار !

حتماْ برای شما هم این مسأله پیش آمده است. اینجاست که آن ضرب المثل را به کار میبرند که :

 « انگار موشو آتیش زدن ! ».

الغرض... دیشب هنوز خبر مرگ داورفر را نشنیده بودم. نصف شب بود و داشتم جدول حل میکردم.

نمیدانم از کجا و چه جوری این تکه از سریال دایی جان به ذهنم رسید و تا صبح مرتب تکرار شد :

... اسدالله میرزا در خانهء شیرعلی قصاب مخفی شده است. آقایان فامیل از اینکه یک عضو محترم

از اشرافزادگان ، در خانهء يك قصاب است و با زن زيبا ولی بدنام او < طاهره > خلوت کرده است

خون اشرافیشان به جوش آمده و در پی ِ چاره جویی هستند. ( البته دلیل اصلی عصبانیت آقایان

این است که به اسدالله حسادت میکنند و در ضمن خودشان هم در هر فرصتی ، دستی به سروگوش

طاهره کشیده و میکشند. ) دوستعلی خان که بیش از دیگران حرص میخورد و در جوش و خروش است

به < شمسعلی میرزا > ، برادر ناتنی اسدالله ، طعنه ميزند كه :

ــ آخه من نميدونم ، مرحوم ركن الدين ميرزا ( پدر اسدالله ) چرا سر ِ پیری باید این بچه رو پس بندازه...

تازه... اونم از کی ؟ از دختر باغبون ؟!

شمسعلی : بسه آقا... به پدر مرحوم من چیکار دارید ؟

ـــ والله مرده ها با ما کار دارند... مرحوم پدرتون این آدم ناجور رو انداخت به جون مردم...

خلاصه اینکه تقارن جالبی بود. جالب و عجیب.( ضمناْ : از حافظه نقل کردم و متن اصلی اندکی فرق دارد)

ششم : یک نکته

امروز دربارهء همین تکه از سریال که فکر کردم ، ياد همين بچه هايی افتادم که والدین آنها در سنین

بالا و سر ِ پیری یاد معرکه گیری افتاده اند و صاحب بچه شده اند. البته معمولا این پدر است که دست به

چنین کاری میزند چون خانمها از یک سن خاص توانایی بچه دار شدن ندارند ، ولی هزار ماشاءالله (!)

آقایان تا دم ِ مرگ قادرند با < شصت تیرشان > تیراندازی کنند.

تصور کنید که شما با پدرتان پنجاه سال یا حتا بیشتر اختلاف سن دارید. چه نتیجه ای ممکن است

داشته باشد این شکاف بزرگ ؟

به شخصه به این نتیجه رسیدم که چنین بچه هایی ، حتا اگر از همه لحاظ خوب و كامل و موفق باشند ،

احتمال دارد در يك مورد به مشكل بربخورند :

نياز به محبت و توجه بيشتر. و در صورت بروز اين مسأله ، بروز واكنشهای غیرطبیعی ، برای گرفتن ِ

هرچه بیشتر ِ توجه از دیگران شاید اجتناب ناپذیر باشد.

اگرچه بیشتر ِ ما ایرانیها ، خدا ميداند به چه دليل ، دچار عقدهء کم توجهی هستیم و کارهایی که برای

در کانون توجه ِ دیگران قرار گرفتن انجام میدهیم ، گاهاْ به اعمال سادیستی شرم آوری منجر میشود.

مثلاْ : به نظر شما به چه دلیل ، امكان دارد انسانی ، که نه میشناسیدش و نه آزاری به او رسانده اید

برایتان کامنتهایی بگذارد پُر از ناسزا و جفنگیات ؟ جواب بدهید لطفاْ...

هفتم : ابوالقاسم حالت

حالا که حرف از پیرمردها شد ، بگذاريد برايتان خاطره ای تعریف کنم از یک آدم حسابی.

این را مدتها پیش خوانده ام و متأسفانه منبعش را نمیدانم کجا بوده :

ابوالقاسم حالت ، اهل قلم معروف ، زبان فرانسه ميدانسته. همانطوريكه ميدانيد در فرانسوی زبانها

حرف < H > یا همان < ه و ح > خودمان را < الف یا إ > تلفظ میکنند.

دوستان آقای حالت از این موضوع استفاده کرده و برایش مضمونی کوک کرده بودند به این ترتیب که

ایشان را « آقای آلت » صدا میکرده اند.

روزی یکی از دوستان ایشان ، كه نام خانوادگيش « بهبودی » بوده ، در خيابان به آقای حالت میرسد

و برای مزه انداختن میپرسد :

ـــ حال آقای آلت چطوره ؟

ایشان هم با حاضر جوابی خاص خودش جواب میدهد که :

ـــ خوبه... رو به بهبودی است !

 

                                        « باقی بقایتان »

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:53  توسط سياوش ايراني  | 
سلام

عرض کنم که بالاخره محفل دوستانه ای که در خواب میدیدمش ، تشكيل شد...

به غير از خودم ، چهار نفر ديگر هم حاضر بودند و .... و ايمان دارم اين چهار نفر پايه هاي اصلي اين

محفل هستند و خواهند بود... مطمئنم كه اگر دهها و صدها نفر بيايند و بروند و رها كنند ، اين چهار نفر

باقي خواهند ماند و راه را ادامه ميدهند. اين چهار نفر عزيز : فريدا و فرشته و علي و سحر.

چرا ؟ چون پُرواضح است : يكي از اداره جيم زده بود ؛ ديگري باوجود خستگي زياد كار گل آمده بود و ...

بگذريم....

محفل ما هنوز درحد نطفه است. حرفهايي زده شد و قرارهايي گذاشته شد. بعضي برنامه ها و كارها

هم موكول شد به آينده ؛ به آن روزي كه جمعمان جمعتر باشد و ايمانمان به كارمان مستحكمتر.

عجالتاً قرارمان اين است كه :

هر دو هفته يكبار ، جلسه مان را تشكيل ميدهيم و كارمان دوشاخه دارد :

يك ـ بحث درون گروهي : براي گفتگو و رشد و روشني...

دو ـ چاپ دوهفته نامه اي بصورت وبلاگي ؛ كه فعلا نامي ندارد.( مجله اي اجتماعي ـ فرهنگي )

همانطوريكه ميشد حدس زد ، من با پررويي تمام خودم را به عنوان سردبير جا زدم و قرار است هركدام

از بچه ها گوشه اي از اين كار سنگين را به عهده بگيرند.

نكاتي را ياددآوري كنم :

من از هيچ كس دعوت به عمل نياورده ام و همهء بچه ها بصورت داوطلبانه به عضويت اين محفل

درآمده اند. يعني : هركسي كه خواهان آن است كه كاري فرهنگي بكند ، هركسي كه آرماني انساني

براي خدمت به فرهنگ ايران و به ايراني در سر دارد ، تنها كافيست كه اعلام كند و به ما بپيوندد.

۲ــ دوستاني كه در تهران نيستند ، ميتوانند با فرستادن مطالب خودشان ، به آدرس ايميل نشريه ،

كه بعدا و در اولين شماره اش اعلام خواهد شد ، عضوي از محفل باشند.

۳ـ دوستاني كه خواسته بودند ، تاريخ تشكيل جلسات از قبل اعلام شود ، بدانند كه جلسهء بعدي ما

در تاريخ سه شنبه ۲۴ ارديبهشت برگزار ميشود.

۴ـ براي اطلاع دوستاني كه براي جلسهء بعد به ما خواهند پيوست ، عرض ميكنم كه ،

موضوع بحثمان ‹ دموكراسي › خواهد بود و نيز اولين شمارهء نشريه هم با در نظر گرفتن همين موضوع

به چاپ خواهد رسيد.

 

در انتظار همراهي و همدلي شما...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 1:0  توسط سياوش ايراني  | 
اول : سلام

عرضم به حضور مبارکتان که بنده با وبلاقهای بعضی از دوستان مشکل پیدا کرده ام :

برخی از آنها اصلا باز نمیشوند ، بعضی کامنت دانشان باز نمیشود ، وبلاق بعضی از دوستان هم

گاهی هست و گاهی نیست...

جریان چیست ؟

مخصوصا دوستانی که وسط این هیروویر « نایت اسکینی » شده اند ، وبلاقهایشان آدم را دچار

مشکلات عدیده و شدیده میکند. حالا نمیشد به همین قالبهای بلاگفا رضایت میدادید ؟

دوم : شوک جدید

عارضم که بنده رأس ساعت پنج صبح دچار درد مزمن بدخوابی شدم. طبعاْ اولین چیزی که به ذهنم

رسید کانالهای آنور جوق بود. چرخاندم و عوض کردم و دیدم چیز دندانگیری ندارد.

این شد که به سراغ عنترنت آمدم. چندتایی کامنت جدید داشتم. یکی از آنها از دوست خوبم پرند بود

که از من دعوت میکرد که به کامنتهای آخرین پستش نگاهی بیاندازم. انداختم و ...

واحیرتا ! با « چشمه ای دیگر » از فرهنگ و تمدن کهنسال ایرانیان مواجه شدم.

این شد که تصمیم گرفتم این پُست را بنویسم. البته همهء مطالب در رابطه با این کامنت نخواهد بود.

سوم : کامنت پُرگهر

عرض کنم که خانمی به اسم « بهناز » طی کامنتی طولانی تمام فحشهای چارواداری و

ادبیات چاله میدانی ای را که از بر بوده مرور کرده و چون بیشتر قسمتهایش را مصروف توهین به

پرند کرده ، من دخالتی نمیکنم. اما یک قسمتش به من و برخی از دوستان مربوط میشود که بااجازهء

شما به نقد و بررسی (!) آن میپردازیم.

بهناز خانم در قسمتی از فرمایشاتشان که بی شباهت به دُرافشانیهای « علویه خانم » نیست گفته :

« تو و آدمهایی امثال تو که انگل اجتماع هستند گرد هم جمع میشین و به اسم جلسه هر گهی را که

نخوردند میخورند و قرقره میکنند... من میدونم توی آ... ج... چه کثافتکاریهایی نمیکنید با سیاوش.»

لازم به توضیح نیست که من در متن ایشان به غیر از آن دوتا نقطه چین هیچ دخل و تصرفی نکرده ام.

و اما :

۱ـ ظاهرا تشکیل این محفل ایشان را خیلی به درد آورده اند. باید عرض کنم که روز به روز بر تعداد

دوستانی که خواهان شرکت و عضویت در این محفل هستند افزوده میشود. حتا دوستانی هستند که

من نمیشناختمشان و به کوری چشم امپریالیسم جهانی بزودی از همه شان دعوت خواهد شد و...

روز اولی که پیشنهاد تشکیل این محفل را دادم ، میدانستم که چه میکنم و چه میخواهم.

به هدفم و به کاری که میخواهم بکنم ایمان داشتم و حالا که این کامنت را خواندم ، ایمانم بیشتر شد.

۲ـ ولی قسمت جالب قضیه این « کثافت کاری ییست که پرند با سیاوش » میکند و بهناز خانم از آن

مطلع هستند. پس بگذارید :

مژده مژده

بعد از سی دی بازیگر سریال نرگس ، بزودی بهناز خانم سی دی « دو وبلاگنویس » را پخش میکند.

بشتابید که غفلت موجب پشیمانی ست.

مگر غیر از این است ؟ کسی که به ضرس قاطع میگوید که « میداند » چه چیزهایی در پشت پرده

جریان دارد ، يا خودش حضور داشته و احتمالاً فيلمبردار و ... بوده ، يا بهرحال مدرك و سندی در دست

دارد.

میدانید... دوست دارم بازهم نقد و بررسی را ادامه بدهم اما .... ارزشش را ندارد. دارد ؟

چهارم : برای پرند

چند روز پیش ، نقل جالبی شنیدم که از این قرار است :

« روزی بودا از جایی میگذشته. بی سر و پای بی پدر و مادری او را به فحش میکشد ( باز هم خیلی

باشرف بوده که حضوراْ این کار را کرده ). بودا حرفهایش را تا آخر گوش میدهد و سپس از او میپرسد :

ــ اگر مهمانی به خانه ات بیاید و غذایی جلویش بگذاری و او آنرا نخورد ، تو با آن غذا چه ميكنی ؟

ـــ معلوم است... خودم میخورمش.

ــ این فحشهایی را هم که به من دادی ، من نميخواهم. پس بايد زحمت بكشی و خودت بخوریش.»

پنجم : CHOOZDAY

بعله قربانتان گردم... همانطور که استحضار دارید ، روز دوم ارديبهشت ، تولد اينجانب بود و قطعاً خبر

داريد كه در اروپا و آمريكا ، اين روز را به افتخار من ، به اسم ‹ چوزدي › نامگذاری کرده اند و هر سال

جشنهای مفصلی ترتیب میدهند. دستشان درد نکند.

از دوستانی هم که به یادمان بودند و کامنت تبریک گذاشتند تشکر میکنم.

از دوستانی هم که به یادمان نبودند متشکرم.

اما بهترین کادویی که گرفتم ، يك عدد فندك زيپو بود كه خيلی بجا بود و از آن عزیز هم سپاسگزارم.

ششم : بازهم خودکشی

واقعاْ ما را چه شده است ؟ چه بلایی به سر ایرانی جماعت آمده است ؟

این خبر را در « پیک نت » خواندم :

دانشجوی دکترای رشتهء شیمی یکی از دانشگاههای تهران به استادش میگوید که برای نوشتن

تز دکترایش به چیزهایی احتیاج دارد ولی پولی برای تهیهء آن ندارد.

جناب استاد هم جلو باقی شاگردان ، به اين خانم ميگويد :

ــ پس برای چی زنده ای ؟ ( ؟! )

دانشجو هم یکراست به آزمایشگاه میرود و با خوردن سیانور خودکشی میکند.

هفتم : خاطره

عرض کنم که این پُست یک پُست عادی نبود و فردا با مطالب جدید خدمت میرسم.

چون روز معلم نزدیک است ، برايتان خاطره ای تعریف میکنم و خداحافظی میکنم از محضرتان.

البته این خاطره مثل قبلی خنده دار نیست ولی یک جورهایی جالب است :

جانم برایتان بگوید که من دوستی قدیمی دارم به اسم ش. یکی از عموهای ش معلم است و

دست بر قضا معلم هنر. ش تعریف میکرد که یک روز سر کلاس ، عموجان به شاگردانش تكليف ميكند

كه برای هفتهء آینده از روی فلان بیت فلان شاعر خطاطی کنید. یکی از شاگردان عموجان که ظاهرا

پدرش از دوستان خان عمو بوده ، نزد استاد ميرود و ميگويد :

ــ استاد... ممكنه برام يه سرمشق بنويسيد.

استاد هم قبول ميكند و با آب و تاب فراوان و اهن و تُلُپ آن بیت را کامل برایش مینویسد.

هفتهء بعد ، آن شاگرد ، همان سرمشق استاد را به عنوان تكليفش ، به استاد ميدهد.

عموجان سری تکان میدهد و با گفتن « این خرچنگ قورباغه چیه آخه کره خر ؟» به خط خودش

نمرهء سیزده میدهد.

 

« باقی بقایتان »

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 8:8  توسط سياوش ايراني  | 
اول : سلام

عرضم به معرضتان که این اولین پست درست و درمان سال جدید جمشیدی را به خودمان و به آن

چند ميليون آدم حسابي اي كه در سراسر اين گيتي پهناور و پهن آور ، كشته و مردهء اين وبلاگند

تبريك عرض ميكنيم. باشد كه .... نباشد.

عارضم كه بنده در تمامي طول عمر گهربار خويش ، همانا به دو درد دچار بوده ام.

يكي : منبلي ‹ mombali › ؛ ديگري : منبلي ‹ mombeli ›.

منبلي اول همان تنبلي ست و دومي يعني : بي اعتقادي.

اولي را از بدو تولد دچار بوده ام و دومي ، ده ـ دوازده ساليست كه گريبانگيرم شده.

بهرحال ؛ قرار است با خودمان عهد كنيم كه اولي را كنار بگذاريم و علي الخصوص در زمينهء

‹ وبلاق نقاري › از خودمان جهد در كنيم. باشد كه .... باشد.

مخلص كلام مُخلص اين است كه مرا بخاطر منبلي هايم ببخشائيد.

با اجازه...

دوم : وبلاگــمرگي

برخي از دوستان ، وبلاقشان دچار مسدوديت شده است. اميدواريم كه به منزل جديدي كوچ كنند و

مارا هم بيخبر نگذارند.

ولي در كمال تأسف ، بعضي ديگر از دوستانمان ، دست از وبلاق نويسي كشيده اند و ظاهراً از

دنياي مجازي رحلت فرموده اند.اگرچه ننوشتن دوستان باعث ناراحتيست اما ، اين شتر سفيدي ست

كه دم در هر وبلاقي خواهد خوابيد و اي بسا همين بندهء حقير كه حالا دارم شنگولانه مينويسم ،

همين پُست ، پُست آخرم باشد و ....

قبول دارم : نوشتن ، چه در وبلاگ و چه بر كاغذ ، آنهم دراين دورهء هركي هركي پُر سو ءتفاهم ،

حقيقتاً پوست كلفتي ميخواهد. سروكار داشتن با آدمهائي مجازي ( كه در دنياي حقيقي و حتا

در درون خودشان هم مجازيند ) يك ‹ بزن بر طبل بيعاري › ميخواهد كه از هر كسي ساخته نيست.

بهرحال ، از دست دادن دوست خوب ، حتا از نوع مجازيش ، چندان گوارا نيست.

سوم : خاله شلختهء صادق خان

جاي شما خالي... امروز با هر زحمتي بود ، داستان ‹ علويه خانم › اثر صادق خان هدايت را از

عنترنت دانلود كردم و خواندم و بسي لذت بردم.

از آنجائي كه نسخهء اينترنتيش پُر از اغلاط چاپي است ، با خودم عهد كردم بنشينم و يك دور

غلط گيريش بكنم و با افزودن پانويس ( در توضيح برخي لغات و اصطلاحات ) ، همينجا بگذارمش تا

دوستاني كه نخوانده اند ، نوش جان كنند و لذتش را ببرند. خدا يار باشد....

چهارم : محفل

خانمها و آقايان :

من ، سياوش ، يك وبلاگنويس كم سوادم . دوستان خوبي در وبلاگستان دارم كه به من لطف دارند و

متقابلا دوستشان دارم. و از آنجائي كه قصدم اين بود كه بواسطهء همين دوستان خوبم ، اندكي بر

سوادم بيفزايم ، به فكرم رسيد كه جمع دوستانه اي تشكيل دهيم براي : آموختن ، رشد ،

تبادل افكار و گپ و گفت دوستانه . اسمش را گذاشتم : محفل كوچك روشنفكري.

اگر اسم نامناسبي است ، شرمنده ؛ عوضش ميكنيم.

اگر اين جمع در آينده به اين نتيجه برسد كه كارهاي بهتر و مهمتري هم ميتواند بكند ، چه بهتر.

بهرحال ، مهم برداشتن قدم اول است كه بزودي برخواهيم داشت.

دوستاني كه همدلي كردند :

فريدا ، فرشته ، خاله وستا ، شوكا ، محسن ، ساغر ، سهيلا ، مرضيه ، علي داركوب و مريم آشفته

هستند ؛ كه با توجه به اينكه وستا ، از همهء ما بزرگتر هستند ، از ايشان خواهم خواست ترتيب

هماهنگي و تشكيل اولين جلسه را بدهند. دوستان هم لطفاً با پيشنهادهايشان كمك كنند.

اين كه اساسنامه يا هدف و غيره چيست ، طبعاً در اولين نشست روشن خواهد شد.

‹‹ بايد كاري كرد ››

پنجم : خاطره

عرض كنم كه بگذاريد اندكي از معقولات دور شويم.

چون ‹ روز معلم › نزديك است ، به همين مناسبت ميخواهم خاطره اي برايتان تعريف كنم :

در دورهء راهنمائي معلمي داشتيم به اسم آقاي الف. اين آقاي الف ، باابهت ترين معلمي بود كه من

به عمرم ديده بودم و نه فقط من ، بلكه همهء همكلاسيهايم هم همين عقيده را داشتند.

طرف آدم قولتشن نكره ء عصاقورت دادهء برمامگوزيدي بود كه همهء ما فكر ميكرديم حكماً نوهء

اتول خان رشتي است. طرف ، علاوه بر اينكه هميشه بسيار رسمي لباس ميپوشيد و اتوي شلوارش

خربزه را قاچ ميكرد ، كشتي گيري بود با گوشهاي له شده ؛ جوري كه فكر ميكردي يابو گازش گرفته.

از عجايب روزگار اينكه حضرت الف ، هنر درس ميداد و به قيافه و هيكل زمختش همه چيز ميآمد

الا هنر.

سرتان را درد نياورم... اين آدم تا سالها براي من نمونهء كامل مردانگي و ادب و انسانيت شده بود.

طوريكه تا چند سال بعد حتا ، هرجا ميديدمش ، احترامش را به كمال بجا ميآوردم.

گذشت و گذشت تا اينكه در دوران دبيرستان با پسري همكلاس و سپس دوست شدم به اسم :

رضا.الف... از آنجائي كه با آن آقامعلم هم فاميل بود ، روزي از سر كنجكاوي از دوستم پرسيدم كه آيا

با فلاني نسبتي دارد يا نه ؟

بعله... طرف ، عموي رضا بود. و رضا در همان روز ، وقتي شنيد كه من ، با چه احترامي از عمويش ياد

ميكنم ، برايم خاطره اي تعريف كرد كه.... كه من هم برايتان ميگويم :

اول اين را اضافه كنم كه رضا ، پدر نداشت و به همراه پدربزرگ و مادربزرگ و سه عدد عموي مجرد

( از جمله همان معلم ما ) در خانه اي قديمي زندگي ميكردند. رضا گفت :

ـــ دو سه سال پيش ، شبي ، عموهام ويديو كرايه كرده بودن با چندتا فيلم. بعد از شام ، من هم

همراهشان به اتاقشان رفتم كه فيلم ببينم. فيلمي جنگي گذاشتند و شروع كرديم به تخمه شكستن

و فيلم ديدن. از اونجايي كه دستشون رو خونده بودم و ميدونستم فيلم سكسي هم آوردن و منتظرن

تا من خوابم بگيره و برم تو اتاق خودم .... خودمو آخراي فيلم جنگيه به خواب زدم و يه پتو كشيدم رو

سرم و جوري كه از زير پتو بتونم سوراخي باز كنم و فيلمو ببينم ، مث ميت ، بيحركت منتظر شدم.

فيلم اول كه تموم شد ، چند باري صدام كردن و وقتي ديدن من جوابي نميدم و مطمئن شدن كه

دارم خواب هفت پادشاهون رو ميبينم ، فيلم اصلي رو گذاشتن... جات خالي... اولين باري بود كه

از اينجور فيلما ميديدم...ولي از من بدتر ، خان عموم بود ( معلم كذايي ) ، از شدت هيجان داشت

شيهه ميكشيد...نميدونم يهو چي شد كه عمو كوچيكه برگشت به خان عموم گفت :

ـــ ميگما.... نكنه رضا بيدار باشه.

فكر ميكني خان عموم چيكار كرد ؟ كاري كه به عقل افلاطونم نميرسيد... اومد نزديك و از زير پتو دست

كرد و دولمو گرفت... از اونجايي كه ابولم در حالت عادي نبود ، دوزاريش افتاد و...

چشمت روز بد نبينه ، با نعرهء ‹‹ پاشو برو بيرون كره خر ›› و چك و لقد بيرونم كرد....

ششم : قول

اگر اين پست آخر نباشد ، از اين به بعد سعي ميكنم هفته اي دو مرتبه آپ كنم. شاد باشيد.

 

‹‹ باقي بقايتان ››

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 6:44  توسط سياوش ايراني  |