تبليغاتX
چوزموری
اول : ســــلام

اينهمه سلام كرديم ، چه كسی جواب ما را داد ؟

چه كسی از تــه ِ دل گفت : ‹ عليك سلام › ؟

چند نفر ؟

بشمار

دوم : شعرواره

  دست من

               در فضایی خالــی

                                     آرام آرام

                                                لمس ِ صورت تو را می جوید.

  صورت تو

              در اُتاقی خالــی

                                   به سرعت

                                                 می پوسد.

سوم : کشف دهشتناک

آدمهای خوب ، هنوز به سرنوشت دايناسورها دچار نشده اند ؛ هنوز تا انقراض فاصله دارند.

اما دردناك اين است ، كه اين گروه ( يا قبيله ) در باور سايرين ، ديگر وجود ندارند :

هروقت آدم خوبی را می بينی ، باور نمی كنی ؛ به خودت می گويی :

ـــ صبر كن ، دير يا زود خودش را نشان می دهد....

چهارم : شعری و.... مادرم

  یادش بخیر مادرم !

  از پیش

در جهد بود دائم ، تا پايهْ كَن كند

 ديــــــــــــوار اندُهی كه ، يقين داشت

                                                  در دلم

  مرگش به جای خاليش احداث ميكند. ـــ

 

  خنديد و

               آنچنان كه تو گفتی من نيستم مخاطب او

                                                                       گفت :

  « ــ می دانی ؟

       این جور وقتهاست

       که مرگ ، زلّه ، در نهايت نفرت

      از پوچی وظيفهء شرم آورش

     ملال

    احساس می كند ! »

                                                                      « الف.بامداد »

( خدایا ... مادرم...مادرم... )

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 4:18  توسط سياوش ايراني  | 
اول : ســـلام

توی تاکسی نشسته بودم. داشتم با آقای راننده در مورد شلوغی خیابانها صحبت میکردم.

صحبت که نه ، داشتم سئوال میکردم. از او پرسیدم که به نظرش چرا اینهمه ماشینهای تکْ سرنشین

توی خیابان در رفت و آمدند ؟

جوابش جالب بود :

ـــ واسهء اینکه مردم « تفریح » دیگه ای ندارن...

و این یعنی : تفریح بیشتر مردم ، ماشینْ سواریست.

 ( البته نمیدانم تکلیف آدمهایی که ماشین ندارند چیست ؟.... بگذریم.)

به رانندهء دانایمان حق میدهم. راست میگفت :

توی مملکتی که روزها آنقدر بی ارزشند که هفت تایش را به هم میدوزند و تعطیل اعلامش میکنند ؛

در سرزمینی که تنها فکر و ذکر بیشتر پسران جوانش این است که هر روز با مدل جدیدی ، از مو گرفته تا

رخت و کفش ، به انبوه جوانان خیابان گرد و پاساژ مترکُن دیگر بپیوندند ؛

در جائی كه كار و تفريح اكثر دختران جوانش اين است كه فارغ از استعداد و علاقهء واقعيشان ، از اين

آموزشگاه به آن كلاس بروند ؛

در كشوری که تفریح مردان متأهلش ، يك شب نشينی ملال آور است که باید چند ساعت حرفهای

هزاربار جویده شدهء افراد فامیل را تحمل کرد و پس از بارها خمیازه کشیدن و آروغ زدن و پا را دراز و

جمع کردن ، بی هیچ نشاطی به خانه برگشت ؛ و ......

واقعا ْ چه تفریحی وجود دارد ؟ چه باید کرد ؟

من نمیدانم...و ای کاش که میدانستم...

شاید هر کس راه حل خودش را داشته باشد. راه حلی که من پیشنهاد میدهم « کتاب و فیلم » است.

اینگونه میتوانی ساعاتی را در هپروتی شیرین سیر کنی. میتوانی نقبی بزنی به آن یکی دنیا :

به « دنیای متمدن شاد » که حتا سگهایشان هم از سگهای ما ، مهربانتر و سرحالترند...

بگذاريد بگذريم و برويم سراغ دوتا فيلم ديدنی و نشاط آور.

دوم : فیلمها

چرا دو فیلم ؟

چون مضمونشان تقریبا ْ یکیست : دو نفر که کارشان تیغ زدن آدمهای پولدار از جنس مخالف است.

در یکی دو مردند که شیادند و در دیگری خانمها هستند که دام پهن میکنند.

...اولی...

Dirty Rotten Scoundrels   یا   فـــــرومایــــه ها

بابازی : استیو مارتین و مایکل کین.

...دومی...

HeartBreakers      یا     سنـــگـــدلـــــهــــــا

بابازی : سیگورنی ویور و جنیفر لاو هویت  ( البته جین هکمن هم هست که ابله ماجراست ! )

ببینید و لذتش را ببرید....

سوم : کتاب

    تسلی بخشیــــــهای فلسفـــــه

  نوشتهء : آلن دوباتن

  ترجمهء : عرفان ثابتی

  انتشارات : ققنوس

نویسنده در این کتاب سعی میکند مرهمی بگذارد بر زخم : عشاق شکست خورده ، بی پولها و....

بخوانید ، اگر ضرر كرديد من پولتان را پس ميدهم !

نكته : اين جناب دوباتن در كل نويسندهء خوش قلمی ست. انتشارات نیلوفر چند سال پیش

کتاب دیگری از ایشان منتشر کرد به اسم : چگونه پروست میتواند زندگی شما را دگرگون کند ؟

و ظاهرا ْ به تازگی کتاب دیگری ازشان منتشر شده در باب هنر سفر کردن.

شاد باشید...

 

                                     « باقی بقایتان »

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 5:35  توسط سياوش ايراني  | 
اول : ســـــــلام

عارض محضر صمیمیتان هستم که بسیار شادم از دوباره نوشتن و با شما بودن. این موهبتی ست

که قدرش را میدانم.

عرض کنم که  این چیز ، كه اسمش < ایران استت > است ، و به شما نشان میدهد که هرروز

وبلاقتان چند بازدیدکننده دارد و الخ ، خواص بسيار دارد و اي كاش ما زودتر نصبش میکردیم و....

از جمله خواص این < چیــــــز > یکی هم این است که نشانتان میدهد که اگر کاربری از سایت ِ

گوگل به وبلاق شما ارجاع داده شده است ، اين جناب چه كلمه اي را جستجو ميكرده است.

باورتان بشود يا نه : كلماتي كه هموطنان ِ البته شريفمان در گوگل جستجو ميكنند ، خودش به تنهايي

براي راه انداختن يك وبلاق طنز كفايت ميكند : از ‹ قيمت ديلدو › بگيريد تا ‹ پاهاي لونا شاد › (!).

حالا نميدانم چرا جناب گوگل ، اين بنده هاي خدا را به اين حقير ارجاع ميدهد ؟

اين هم بماند كه بابايي كه توي گوگل دنبال ِ پاي لونا شاد ميگشته ، توقع داشته چه چيزي عايدش

بشود ؟!  مثلا ً از توي مانيتور يك جفت ساق سيمگون بيرون بيايد و اعلام بشود كه :

ــ بفرماييد...پاهاي فرد مورد ِ درخواست در اختيار شماست.

امان از..... بگذريم.

يكي از كلماتي كه زياد جستجو شده و ظاهرا ً بيحاصل بوده ، نويسندهء فقيد ايتاليايي :

‹ ايگناسيو سيلونه › است. بااجازهء شما ، براي اينكه اين بنده هاي خدا بيش از اين سرگردان نشوند و

بيهوده وبلاق ما را نگردند ، تكهء كوتاهي در اين مورد بنويسيم تا بعد...

دوم : اینیاتسیوسیلونه

ظاهراً جناب ‹ محمد قاضي › اين تلفظ را ترجيح داده اند.به مقدمهء كتاب ‹ نان و شراب › مراجعه ميكنيم

و مختصري از زندگينامهء اين نويسنده را به قلم مرحوم قاضي ، نقل ميكنيم :

‹‹ سيلونه در سال ۱۹۰۰ متولد شد. در كودكي با فقر دست و پنجه نرم كرد و در زلزلهء سال ۱۹۱۵

پدر و مادر و پنج برادرش را از دست داد.( به نظر شما شانس آورده كه زنده مانده ؟)

پس از اتمام تحصيل سوسياليست شد و در ۱۹۲۱ يكي از بنيان گذاران حزب كمونيست ايتاليا بود.

در ۱۹۳۰ از حزب اخراج شد و در سوئيس اقامت گزيد.در آنجا به فعاليتهاي ضدفاشيستي و مبارزه با

ديكتاتوري موسوليني پرداخت.در ۱۹۴۵ به كشورش بازگشت و به نمايندگي مجلس شوراي ملّي ِ

ايتاليا انتخاب شد.››

عارضم كه از اين جناب كتابهاي : ۱ـ نان و شراب و ۲ــ ماجراي يك مسيحي فقير ، توسط مترجم برجسته

جناب قاضي به فارسي برگردانده شده. كتاب : ۳ـ فونتامارا توسط منوچهر آتشي ، و كتاب :

۴ـ يك مشت تمشك توسط بهمن فرزانه ، ترجمه شده است. در ضمن كتاب : روباه و گلهاي كامليا

هم به فارسي درآمده است كه متأسفانه نميدانم مترجمش كيست. چرا ؟

چون نه دارمش و نه آنرا خوانده ام ؛ راستش اصلاً از نزديك هم اين يكي را نديده ام و علاقه اي هم

به ديدارش ندارم.

اگر از من بپرسيد ، ‹ فونتامارا › بهترين كتاب ايشان است و طبق نسخهء من :

در سال ۱۳۵۶ توسط شركت كتابهاي جيبي ، براي سومين بار و در ۱۸۶ صفحه به چاپ رسيده است.

اميدوارم به دردتان خورده باشد اين وجيزه...

سوم : بيچاره سعيد

اين حق شماست كه كسي را دوست داشته باشيد يا از او خوشتان نيايد. اما وقتي داريم درمورد

كسي صحبت ميكنيم كه نويسنده يا هنرمند و الخ است قضيه كمي تفاوت پيدا ميكند.

چه تفاوتي ؟ اينكه نبايد ‹ دست آورد › اين شخص را با احساسمان نسبت به او قاطي كنيم.

البته يادمان باشد كه منظورم كسانيست كه دست آوردي به معناي واقعي كلمه داشته اند ؛ وگرنه

كسي مثل ‹ يحيا تدين › و ساير بيمايه هايي مثل او از اين دايره خارجند.

عارضم كه من ، ‹ احمدرضا احمدي › را دوست ندارم ؛ نه شخصيت اش را و نه شعرهايش را.

دلايلش بماند براي بعدها.

چندي پيش ، هفته نامهء ‹ شهروند امروز › ، با ايشان مصاحبه اي كرده بود. در ميان گفته هايش

چيزي بود كه اين ‹ دوست نداشتن › مرا نسبت به جنابش بيشتر كرد.

ايشان در مورد ‹ ايرج پزشكزاد › و اثر جاودانه اش ‹ دائي جان ناپلئون › چيزي فرموده بودند با اين

مضمون : ‹‹... همهء نوشته هايش جنسي بود...ديديم كه آن اثر مشهورش هم به فراموشي

سپرده شد ( ؟! ) ››.

البته ايشان يا معناي فراموشي را فراموش كرده اند يا ....

بگذريم....

عرض كنم چند روز پيش داشتم يكي از قسمتهاي سريال دائي جان را تماشا ميكردم. چيزي به ذهنم

رسيد. اينكه : نويسنده با راوي قرار دادن ‹ سعيد › بسيار در حق او ظلم كرده است. چرا ؟

چون سعيد بخاطر اينكه داستان را روايت ميكند ، بايد در همهء صحنه ها حاضر و ناظر باشد و به همين

دليل نميتواند به نسخه اي كه ‹ اسدالله ميرزا › داير بر ‹ رفتن به سانفرانسيسكو با ليلي › عمل كند.

حتا خود ما هم بارها او را بخاطر اين ‹ بي عرضگي › ملامت كرده ايم و كفرمان از دست او درآمده است

ولي بياييد ديگر سرزنشش نكنيم بيچاره را چون چارهء ديگري ندارد. اگر دست ليلي را بگيرد و او را به

سانفرانسيسكو ببرد ، آنوقت كسي نيست داستان را تعريف كند و در نتيجه....

پس : سعيد بي تقصير است و گناهكار اصلي نويسنده است...

چهارم : خبرهايي از نشريه

بـــــعـــــلـــــــه ! خبرهاي خوب بسيار است...علي ( داركوب سابق و آژيراك ِ فعلي ) دو قطعه طنز ِ

پُروپيمان نوشته و تحويل داده ؛ فرشته داستاني و مرضيه دو داستان نوشته اند ؛ خاله وستا درحال ِ

نوشتن مقاله ايست و سحربانو دو طرح زيبا كشيده است و ...

گوش شيطان كر ، بالأخره اين هفته ، اولين شمارهء نشريه مان درمي آيد.

از همهء دوستاني كه ميخواهند افتخار بدهند و دست به دست دوستانشان ميدهند تا بلكه بتوانيم

نشريه اي آبرومند دربياوريم ، دعوت ميكنم اگر مطلبي دارند به آدرس اي ـ ميل من ، برايمان بفرستند.

اين شماره با موضوع محوري ‹ كودك › خواهد بود. منتظريم...

پنجم : تا بعد...

راستش ، انگار ننوشتن براي مدتي نسبتا طولاني ، آدميزاد را از فرم مي اندازد. همين دو ـ سه بند ِ

كوتاه را كه نوشتم ، احساس ميكنم كوه كنده ام. باشد كه حالمان بهتر شود و دوباره مثل سابق

به روده درازي بپردازيم. به اميد آن روز !

ششم : شــــاملو

 زيبــاترين حرفت را بگو

 شكنجهء پنهان سكوتت را آشكاره كن

 و هراس مدار از آن كه بگويند

 ترانه يی بیهـــــوده می خوانید. ـــ

 چرا که تــرانهء مــا

 تــرانهء بیهودگی نیست

   چـــرا که عــــــشق

                           حرفی بیهوده نیست.

 حتا بگذار آفتاب نیز برنیاید

 بخاطر فـــردای ما اگـــر

                              بر ماش منتی ست ؛

  چرا که عــشــق

                        خودْ فرداست

                        خودْ هميشه است.

 

            ‹‹ باقي بقايتان ››

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 4:14  توسط سياوش ايراني  | 
ســـــــــــــلام

عرضم به محضر گلتان که ما برگشتیم ! تنها به دو دلیل :

۱ـ عزیزی به من گفت : اگه الآن جا خالی کنی و وبلاگتو ببندی ، < دشمنْ شاد > میشی.

۲ـ بیتا گفته بود : بمون و بنویس بخاطر چشمهای جوونی که میخوننت و تأثیر میپذیرن.

و اینها مرا به ماندن تشویق کرد و این شد که ... ماندم.

البته یک چیز دیگر هم هست :

< چوزموری > برای من تنها یک وبلاگ نیست ؛ فرزند من است...دوستش دارم...

شما هم فراموش كنيد كه من ميخواستم در ِ اينجا را تخته كنم.

دربارهء آن خانم و پروندهء ننگين و سنگينش ، سر ِ فرصت خواهم نوشت. به موقع ِ خودش.

و حرف آخر : با انگيزه تر از هميشه ، به چوزموريم خواهم رسيد...

دوم : بــــازی

فکر کنم برای امشب همین < بازی > کافی باشد. فردا یا پس فردا کارمان را از سر میگیریم.

عارضم که < فرشته > و < سهیلا > مرا به بازی ای دعوت کرده اند که :

درمورد دوستانتان ( کسانی که به آنها لینک داده اید ) نظرتان را بنویسید.

چشم...فقط اینکه : اگر درمورد دوستی ننوشتم ، تنها به دليل ِ نداشتن شناخت كافيست.

بااجازه :

۱ـ سحر ( کارتون سیتی ) : از لحاظ ظاهری زیبایی خاصی دارد که شاید بتوان اسمش را

< زیبایی توأم با وقار > گذاشت. یک هنرمند درجه یک که متأسفانه آنطور که باید و شاید قدر ِ خودش

را نمیداند. ضریب هوشی اش بسیار بالاست و قلبش آنقدر پاک و مهربان است که او را شبیه ِ

دختربچه ها کرده است.ای کاش در یک کشور پیشرفته به دنیا آمده بود...

۲ـ نازنین ( پشه در سرزمین عجایب ) : چون با او قهر هستم ، چيزی نمینویسم که حمل بر

منت کشی نشود !

۳ـ فرشته ( کارگاه رنگ و خیال من ) : او آبجی فلفل من است. دخترکی خوشگل ، با معرفت ، رفيق ،

همراه ، باجنبه و مسوؤليت پذير. اگر بيشتر تمرين كند ، داستان نويس خوبيست. يك شهريوري ِ

به تمام معنا. حرف زدنش مثل گوينده هاي اخبار است.عاشق سينه چاك شكلات و دامانهور !

۴ـ علي ( آژيراك ) : طناز. آرام و سربه زير. بامعرفت و همراه. نمك شناس . احترام گير. بدون عقده هاي ِ

جنسي ِ متداولي كه معمولاً همسن و سالهايش به آن دچارند. احساس ميكنم پسر يا برادر كوچك من

است. مثل خودم تنبل. روشنفكر. تنها نقصش اين است كه كم مطالعه ميكند.

۵ ـ وستا : خالهء من. همين امروز زيارتش كردم و : يك ‹ خانم › به تمام معنا. زيبا . مطمئن و

با اعتماد به نفس. باتجربه. مدير. از آن آدمهاييست كه با خودش آرامش به همراه ميآورد. آدم احساس

ميكند كه هيچ عيبي ندارد. حرف اضافه و بيخود هم نميزند. حوصله ات را سرنميبرد. خوش محضر.

در يك كلام : گُل.

۶ ـ مريم ( كنج دنج ) : يك دوست ناديده اما نزديك. اهوازي خونگرم. خوش قلم. اهل انديشيدن.

روي او بسيار حساب ميكنم.

۷ـ احسان ( باباگنوش ) : برادر حقيقي من. يك دنيا خاطره داريم با هم و فرسنگها از هم دوريم...

۸ ـ سهيلا ( زن قد بلند ) : متين. كم حرف. هنرمند. عكسش را ديده ام : يك دختر شرقي تمام عيار.

۹ـ فريدا : دختر خوبيست. ناز است. اما فمنيسم اش به فاشيسم تبديل شده. جديداً حرفهايي زده كه

دهان آدم شش متر باز ميماند. زود جا ميزند. اهل عمل نيست. در كل از او دلخورم...

۱۰ـ الهام ( به نام صلح و آزادي ) : دختري باشعور و متعهد كه درست به همين دليل كسي وبلاقش

را جدي نميگيرد !

۱۱ـ علي شيرازي ( گرگ بيابان ): بيشتر آهوي خيابان است تا گرگ... فهميده . اين دنيايي و :

يك طناز تمام عيار....

۱۲ـ مريم عرشي ( صندوقچه ) : اي كاش تمام وقتش را صرف عكاسي كند. يك عكاس حرفه اي.

۱۳ـ مصطفا ( سرگرمي ) : خونگرمترين پسر وبلاقستان...

۱۴ـ نجمه ( قرباني ۱۴ ) : بدون شرح !

۱۵ـ شوكا : دوست قديمي من. احساس ميكنم دخترم است ! مهربان و دوست داشتني.

۱۶ـ محسن : يك همراه هميشگي با نظرات خوب. بامعرفت.

۱۷ـ سهيلا : مهربان و پيگير. حيف كه از وطن دور است.

۱۸ـ آرزو ( دل پيچه ) : دختري با چهره اي معصوم. ميشود رويش حساب كرد. اي كاش....

۱۹ـ بيتا : خانم دكتر وبلاقستان ! مادري درجه يك. در نوشتن ، شاخكهاي حساسي دارد.

۲۰ـ مرضيه ( مشيانه ) : يك دختر پاك و صادق و ساده و قابل اعتماد.

۲۱ـ ماندا : پستهايش خوب است اما آخرش هم نفهميدم درمورد چه چيزي مينويسد و چه ميگويد ؟!

۲۲ـ يسنا : سرگردان بين دينداري و دين نداري !

۲۳ـ پريما : دختر باعاطفه و حساسي كه بيشتر از سن و سالش ميفهمد.

۲۴ـ ساسوشا : مهربان...مهربان...مهربان...

سوم : حرف آخر

دوستان عزيز من : به كوري چشم دشمنان ، از اين پس بهتر و بيشتر از پيش خواهم نوشت.

چون :

‹‹ احساس ميكنم

در بدترين دقايق اين شام مرگزاي

چندين هزار چشمهء خورشيد

در دلم

ميجوشد از يقين...››

 

‹‹ باقي بقايتان ››

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 2:34  توسط سياوش ايراني  | 
سلام

عرضم به محضر گلتان که هرچقدر به خودم فشار می آورم که بنویسم و وبلاق را آپ کنم فایده ندارد.

از اینجا به راحتی میشود نتیجه گرفت که :« زمان وبلاگنویسی ام به سر آمده است.»

ـ آیا دیگر به وبلاقنویسی علاقه ای ندارم ؟

ـ چرا. اتفاقاْ بیشتر از هر زمان دیگری. حتا گاهی به آن احساس نیاز میکنم.

ـ پس میخواهم چه کنم ؟

ـ مدتی استراحت. و بعد شاید در گوشهء دیگری ، خانهء جديدي بنا كنم و شروع كنم به نوشتن.

ـ استراحت براي چيست ؟

ـ براي فراموش كردن رذالت و لجن پراكني ِ بي دليل خانم ‹ پ.آ › ، كه از هرچه وبلاگ است زده ام كرد.

ـ ديگر چه ؟

ـ راستش اين مدت زيادي منفعل بودم. ميخواهم تمريناتم را شروع كنم و نيز تدريس را ؛ زبان جديدي

ياد بگيرم و شروع كنم به همكاري با مطبوعات ( اين آخري ، سخت است اما ناممكن نيست ).

ـ حرف آخر ؟

ـ در مدت اين نُه يا ده ماه ، دوستان خوب بسياري به من لطف داشته اند. دوستان ديده و ناديده ،

وبلاگنويس و بي وبلاق ، ريش دار و بي ريش و ....

همه تان را دوست دارم و برايتان بهترينها را آرزو ميكنم.

بدرود...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 4:9  توسط سياوش ايراني  |