تبليغاتX
چوزموری
اول : سلام

عارض محضرتان هستم كه از صميم قلب ، يا به قول قديميها ‹ از قرط اذن › به همه درود ميفرستم.

راستش شرمنده شدم از بس شما اين پست ‹ به زودي...› را خوانديد و در دل گفتيد :

ــ عروس تعريفي گوزو از آب دراومد.

گفتيم بعد از عمري خدمت برسيم و اصل قضيه را برايتان تعريف كنيم. با اجازه...

دوم : سال بد ، سال باد...

خيلي خلاصه اش اين است كه سال ۸۷ برايم سال بسيار بدي بود ، به دلايل عديده و شديده اي كه

نيازي به بازگويي اش نيست. و اين بدان معناست كه نوشتن برايم غير ممكن شده بود.

خوشبختانه در سال جديد آن مشكل برطرف شده و حالا كلي حالمان خوب است. اما...

سوم : خفقان

اما مشكل جديدي در وجود بي وجودمان ظاهر شده كه نميدانيم از چيست ؟

و اين مشكل ، درديست به اسم : ‹ خفه خون گرفتن ›.

باورتان بشود يا نه ، توان حرف زدن ، نوشتن و... را از دست داده ام. كار به جايي رسيده كه نه

به مهماني ميروم و نه ميزبان كسي ميشوم. چرا ؟

چون در طول آن چند ساعت كذايي ، به غير از چند ‹ بله › و ‹ نخير › هيچ حرف ديگري از

دهان مباركمان خارج نميشود و طرف فكر ميكند كه...

به طريق اولي ، چيزي هم براي نوشتن ندارم.

چهارم : سپاس

نميدانم كه اين آخرين پست اين وبلاق است يا نه ؟

نميدانم كه آيا روزي دوباره توانايي نوشتن را به دست مي آورم يا نه ؟

ولي وظيفهء خودم دانستم كه از همهء دوستاني كه در اين مدت لطفشان شامل حالم شد

تشكر كنم.

برايتان بهترينها را آرزو ميكنم.

 

‹‹ باقي بقايتان ››

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 2:43  توسط سياوش ايراني  |