عارض محضرتان هستم كه از صميم قلب ، يا به قول قديميها ‹ از قرط اذن › به همه درود ميفرستم.
راستش شرمنده شدم از بس شما اين پست ‹ به زودي...› را خوانديد و در دل گفتيد :
ــ عروس تعريفي گوزو از آب دراومد.
گفتيم بعد از عمري خدمت برسيم و اصل قضيه را برايتان تعريف كنيم. با اجازه...
دوم : سال بد ، سال باد...
خيلي خلاصه اش اين است كه سال ۸۷ برايم سال بسيار بدي بود ، به دلايل عديده و شديده اي كه
نيازي به بازگويي اش نيست. و اين بدان معناست كه نوشتن برايم غير ممكن شده بود.
خوشبختانه در سال جديد آن مشكل برطرف شده و حالا كلي حالمان خوب است. اما...
سوم : خفقان
اما مشكل جديدي در وجود بي وجودمان ظاهر شده كه نميدانيم از چيست ؟
و اين مشكل ، درديست به اسم : ‹ خفه خون گرفتن ›.
باورتان بشود يا نه ، توان حرف زدن ، نوشتن و... را از دست داده ام. كار به جايي رسيده كه نه
به مهماني ميروم و نه ميزبان كسي ميشوم. چرا ؟
چون در طول آن چند ساعت كذايي ، به غير از چند ‹ بله › و ‹ نخير › هيچ حرف ديگري از
دهان مباركمان خارج نميشود و طرف فكر ميكند كه...
به طريق اولي ، چيزي هم براي نوشتن ندارم.
چهارم : سپاس
نميدانم كه اين آخرين پست اين وبلاق است يا نه ؟
نميدانم كه آيا روزي دوباره توانايي نوشتن را به دست مي آورم يا نه ؟
ولي وظيفهء خودم دانستم كه از همهء دوستاني كه در اين مدت لطفشان شامل حالم شد
تشكر كنم.
برايتان بهترينها را آرزو ميكنم.
‹‹ باقي بقايتان ››