تبليغاتX
چوزموری - تمرین نوشتن
اول : ســـــــلام

عارض محضر صمیمیتان هستم که بسیار شادم از دوباره نوشتن و با شما بودن. این موهبتی ست

که قدرش را میدانم.

عرض کنم که  این چیز ، كه اسمش < ایران استت > است ، و به شما نشان میدهد که هرروز

وبلاقتان چند بازدیدکننده دارد و الخ ، خواص بسيار دارد و اي كاش ما زودتر نصبش میکردیم و....

از جمله خواص این < چیــــــز > یکی هم این است که نشانتان میدهد که اگر کاربری از سایت ِ

گوگل به وبلاق شما ارجاع داده شده است ، اين جناب چه كلمه اي را جستجو ميكرده است.

باورتان بشود يا نه : كلماتي كه هموطنان ِ البته شريفمان در گوگل جستجو ميكنند ، خودش به تنهايي

براي راه انداختن يك وبلاق طنز كفايت ميكند : از ‹ قيمت ديلدو › بگيريد تا ‹ پاهاي لونا شاد › (!).

حالا نميدانم چرا جناب گوگل ، اين بنده هاي خدا را به اين حقير ارجاع ميدهد ؟

اين هم بماند كه بابايي كه توي گوگل دنبال ِ پاي لونا شاد ميگشته ، توقع داشته چه چيزي عايدش

بشود ؟!  مثلا ً از توي مانيتور يك جفت ساق سيمگون بيرون بيايد و اعلام بشود كه :

ــ بفرماييد...پاهاي فرد مورد ِ درخواست در اختيار شماست.

امان از..... بگذريم.

يكي از كلماتي كه زياد جستجو شده و ظاهرا ً بيحاصل بوده ، نويسندهء فقيد ايتاليايي :

‹ ايگناسيو سيلونه › است. بااجازهء شما ، براي اينكه اين بنده هاي خدا بيش از اين سرگردان نشوند و

بيهوده وبلاق ما را نگردند ، تكهء كوتاهي در اين مورد بنويسيم تا بعد...

دوم : اینیاتسیوسیلونه

ظاهراً جناب ‹ محمد قاضي › اين تلفظ را ترجيح داده اند.به مقدمهء كتاب ‹ نان و شراب › مراجعه ميكنيم

و مختصري از زندگينامهء اين نويسنده را به قلم مرحوم قاضي ، نقل ميكنيم :

‹‹ سيلونه در سال ۱۹۰۰ متولد شد. در كودكي با فقر دست و پنجه نرم كرد و در زلزلهء سال ۱۹۱۵

پدر و مادر و پنج برادرش را از دست داد.( به نظر شما شانس آورده كه زنده مانده ؟)

پس از اتمام تحصيل سوسياليست شد و در ۱۹۲۱ يكي از بنيان گذاران حزب كمونيست ايتاليا بود.

در ۱۹۳۰ از حزب اخراج شد و در سوئيس اقامت گزيد.در آنجا به فعاليتهاي ضدفاشيستي و مبارزه با

ديكتاتوري موسوليني پرداخت.در ۱۹۴۵ به كشورش بازگشت و به نمايندگي مجلس شوراي ملّي ِ

ايتاليا انتخاب شد.››

عارضم كه از اين جناب كتابهاي : ۱ـ نان و شراب و ۲ــ ماجراي يك مسيحي فقير ، توسط مترجم برجسته

جناب قاضي به فارسي برگردانده شده. كتاب : ۳ـ فونتامارا توسط منوچهر آتشي ، و كتاب :

۴ـ يك مشت تمشك توسط بهمن فرزانه ، ترجمه شده است. در ضمن كتاب : روباه و گلهاي كامليا

هم به فارسي درآمده است كه متأسفانه نميدانم مترجمش كيست. چرا ؟

چون نه دارمش و نه آنرا خوانده ام ؛ راستش اصلاً از نزديك هم اين يكي را نديده ام و علاقه اي هم

به ديدارش ندارم.

اگر از من بپرسيد ، ‹ فونتامارا › بهترين كتاب ايشان است و طبق نسخهء من :

در سال ۱۳۵۶ توسط شركت كتابهاي جيبي ، براي سومين بار و در ۱۸۶ صفحه به چاپ رسيده است.

اميدوارم به دردتان خورده باشد اين وجيزه...

سوم : بيچاره سعيد

اين حق شماست كه كسي را دوست داشته باشيد يا از او خوشتان نيايد. اما وقتي داريم درمورد

كسي صحبت ميكنيم كه نويسنده يا هنرمند و الخ است قضيه كمي تفاوت پيدا ميكند.

چه تفاوتي ؟ اينكه نبايد ‹ دست آورد › اين شخص را با احساسمان نسبت به او قاطي كنيم.

البته يادمان باشد كه منظورم كسانيست كه دست آوردي به معناي واقعي كلمه داشته اند ؛ وگرنه

كسي مثل ‹ يحيا تدين › و ساير بيمايه هايي مثل او از اين دايره خارجند.

عارضم كه من ، ‹ احمدرضا احمدي › را دوست ندارم ؛ نه شخصيت اش را و نه شعرهايش را.

دلايلش بماند براي بعدها.

چندي پيش ، هفته نامهء ‹ شهروند امروز › ، با ايشان مصاحبه اي كرده بود. در ميان گفته هايش

چيزي بود كه اين ‹ دوست نداشتن › مرا نسبت به جنابش بيشتر كرد.

ايشان در مورد ‹ ايرج پزشكزاد › و اثر جاودانه اش ‹ دائي جان ناپلئون › چيزي فرموده بودند با اين

مضمون : ‹‹... همهء نوشته هايش جنسي بود...ديديم كه آن اثر مشهورش هم به فراموشي

سپرده شد ( ؟! ) ››.

البته ايشان يا معناي فراموشي را فراموش كرده اند يا ....

بگذريم....

عرض كنم چند روز پيش داشتم يكي از قسمتهاي سريال دائي جان را تماشا ميكردم. چيزي به ذهنم

رسيد. اينكه : نويسنده با راوي قرار دادن ‹ سعيد › بسيار در حق او ظلم كرده است. چرا ؟

چون سعيد بخاطر اينكه داستان را روايت ميكند ، بايد در همهء صحنه ها حاضر و ناظر باشد و به همين

دليل نميتواند به نسخه اي كه ‹ اسدالله ميرزا › داير بر ‹ رفتن به سانفرانسيسكو با ليلي › عمل كند.

حتا خود ما هم بارها او را بخاطر اين ‹ بي عرضگي › ملامت كرده ايم و كفرمان از دست او درآمده است

ولي بياييد ديگر سرزنشش نكنيم بيچاره را چون چارهء ديگري ندارد. اگر دست ليلي را بگيرد و او را به

سانفرانسيسكو ببرد ، آنوقت كسي نيست داستان را تعريف كند و در نتيجه....

پس : سعيد بي تقصير است و گناهكار اصلي نويسنده است...

چهارم : خبرهايي از نشريه

بـــــعـــــلـــــــه ! خبرهاي خوب بسيار است...علي ( داركوب سابق و آژيراك ِ فعلي ) دو قطعه طنز ِ

پُروپيمان نوشته و تحويل داده ؛ فرشته داستاني و مرضيه دو داستان نوشته اند ؛ خاله وستا درحال ِ

نوشتن مقاله ايست و سحربانو دو طرح زيبا كشيده است و ...

گوش شيطان كر ، بالأخره اين هفته ، اولين شمارهء نشريه مان درمي آيد.

از همهء دوستاني كه ميخواهند افتخار بدهند و دست به دست دوستانشان ميدهند تا بلكه بتوانيم

نشريه اي آبرومند دربياوريم ، دعوت ميكنم اگر مطلبي دارند به آدرس اي ـ ميل من ، برايمان بفرستند.

اين شماره با موضوع محوري ‹ كودك › خواهد بود. منتظريم...

پنجم : تا بعد...

راستش ، انگار ننوشتن براي مدتي نسبتا طولاني ، آدميزاد را از فرم مي اندازد. همين دو ـ سه بند ِ

كوتاه را كه نوشتم ، احساس ميكنم كوه كنده ام. باشد كه حالمان بهتر شود و دوباره مثل سابق

به روده درازي بپردازيم. به اميد آن روز !

ششم : شــــاملو

 زيبــاترين حرفت را بگو

 شكنجهء پنهان سكوتت را آشكاره كن

 و هراس مدار از آن كه بگويند

 ترانه يی بیهـــــوده می خوانید. ـــ

 چرا که تــرانهء مــا

 تــرانهء بیهودگی نیست

   چـــرا که عــــــشق

                           حرفی بیهوده نیست.

 حتا بگذار آفتاب نیز برنیاید

 بخاطر فـــردای ما اگـــر

                              بر ماش منتی ست ؛

  چرا که عــشــق

                        خودْ فرداست

                        خودْ هميشه است.

 

            ‹‹ باقي بقايتان ››

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 4:14  توسط سياوش ايراني  |