اينهمه سلام كرديم ، چه كسی جواب ما را داد ؟
چه كسی از تــه ِ دل گفت : ‹ عليك سلام › ؟
چند نفر ؟
بشمار
دوم : شعرواره
دست من
در فضایی خالــی
آرام آرام
لمس ِ صورت تو را می جوید.
صورت تو
در اُتاقی خالــی
به سرعت
می پوسد.
سوم : کشف دهشتناک
آدمهای خوب ، هنوز به سرنوشت دايناسورها دچار نشده اند ؛ هنوز تا انقراض فاصله دارند.
اما دردناك اين است ، كه اين گروه ( يا قبيله ) در باور سايرين ، ديگر وجود ندارند :
هروقت آدم خوبی را می بينی ، باور نمی كنی ؛ به خودت می گويی :
ـــ صبر كن ، دير يا زود خودش را نشان می دهد....
چهارم : شعری و.... مادرم
یادش بخیر مادرم !
از پیش
در جهد بود دائم ، تا پايهْ كَن كند
ديــــــــــــوار اندُهی كه ، يقين داشت
در دلم
مرگش به جای خاليش احداث ميكند. ـــ
خنديد و
آنچنان كه تو گفتی من نيستم مخاطب او
گفت :
« ــ می دانی ؟
این جور وقتهاست
که مرگ ، زلّه ، در نهايت نفرت
از پوچی وظيفهء شرم آورش
ملال
احساس می كند ! »
« الف.بامداد »
( خدایا ... مادرم...مادرم... )