عرضم به حضورتان که من درحال حاضر ، در دنيای مجازی ، وجود خارجی ندارم !
اگرچه ظرف چند روز گذشته ، در دنيای واقعی هم چندان حضوری نداشته ام...
كجا بودم ؟
ـــ در غارهای تاريك درون ؛ زير سياهيهای مسلط بيرون...
اين مهم نيست. مهم اين است كه منی كه به قصد بازنگری خودم به غار رفته بودم ، با دست پُر
برگشته باشم... كه اگر چنين باشد ، نشانه هايش را حتا در همين جزيره ء كوچكم كه ‹ وبلاق ›
نام دارد ، ميتوان ديد.
اينها را گفتم كه از دوستانم معذرتی خواسته باشم بابت غيبتم در وبلاگهايشان...
(و خصوصا ً اينكه به مريم بگويم : حتما ً بازيت را می بازم ! )
بگذريم....
عجالتا ً خدمت رسيدم برای گفتن تبريك به همهء ‹ اهل بخيه › به مناسبت تولد : بيلی وايلدر.
بيلی عزيز و بزرگ خودمان ! ( براي كادوی تولدش ، دارم مطلبی مينويسم و به عرضتان خواهم رساند.)
و ذكر يك نكته :
بارها ، در وجيزه هايی كه در اين وبلاق نوشته ام ، از كتاب حقيقتا ً مستطاب ‹ گفتگو با وايلدر ›
ياد كرده ام. امروز مصاحبه ای خواندم از مترجم اين كتاب كه...
خانم گلی امامی ، گله ( شايد ) كرده بود كه : با وجود اينكه يك دهه از انتشار اين كتاب ، آنهم در
تيراژ ۲۰۰۰ نسخه ای اش ميگذرد ، هنوز تعدادی از اين كتابها ، در انبار ناشر خاك ميخورد.
و بعد به درستی اين پرسش را مطرح كرده بود كه : با وجود اين همه خورهء فيلم و عشاق سينما ،
و مخصوصا ً اين همه آموزشگاه كارگردانی و سيل جوانان هنرجوی اين رشته ، چطور چنين چيزی
ممكن است ؟
اگر مجالی بود ، به خانم امامی خواهم گفت كه چرا چنين است ولی بهتر است ايشان را
ارجاع دهيم به جمله ای مشهور از خود بيلی ، كه حتا روی سنگ قبرش هم نوشته شده است
( منظورم آخرين جملهء ادا شده در فيلم ‹ بعضيا داغشو دوس دارن › است ) :
ــــ خُب... هيچكس كامل نيست...(!)

‹‹ باقی بقايتان ››